حتی بیشتر ...
سرم را می گذارم
روی شانه ی خدا :
همیشه ، آخرش
فقط تو میمانی !
در آغوشم می کشد :
همیشه
همان اول صدایت می کنم
ولی نمی شنوی ...
اشک هایم سرشانه هایش را خیس می کند :
چقدر آغوشت گرم است
چقدر بوی نور می دهی ...
- همیشه در آغوشمی ،
ولی ...
- می دانم ...
اول ،
از تو می گریزم
و آخر ،
به تو پناه می آورم .
تو ،
همیشه هستی
همیشه لبخند می زنی
همیشه دورت پر از یاس و پروانه است .
چقدر آغوشت گرم است
چقدر بوی نور می دهی ...
باز ، لبخند می زند
لبخندش شبیه یک باغ سیب است
حتی بیشتر ...
"آدم وقتی بزرگ می شود که حرفهای دل ش را در دل ش نگه دارد"