|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
خداحافظ گری کوپر - رومن گاری
امروز بعد کلاس ماجرای خواستگار دیشب رو برا بچه ها تعریف میکردم بعدش بحث کشیده شد به مسائل احساسی و بعدش هم مسائل عشقی و در آخر هم پروفسورمون نتیجه گرفت که من از نظر احساسات انسانی در نازل ترین درجه قرار دارم . شاید ظاهر ماجرا و ظاهر برخوردها و ظاهر تفکرم همین رو نشون میده .
مثلا وقتی یکی از بچه های احساساتی تو پیام هاش هی از واژه هایی مثل " خوشگلم " "جیگرم " عزیزم " فدات شم " و ... استفاده میکنه واقعا یجوری میشم . حتی یه بار بهش گفتم تو ازون دختر احساساتی چندش ها هستی ! البته به شوخی گفتم . اما شاید ناراحت شده باشه .
مثلا من مادرمو یا پدرمو یا خواهرمو یا رفیقمو خیییلی دوست دارم . همون اندازه ای که هر بچه ای پدر و مادرش رو دوست داره و هر آدمی رفیقشو اما وابستگی بهشون ندارم . اگه مثلا یه مدتی سفر باشن یا به هردلیلی نبینمشون دلم تنگ نمیشه و اذیت نمیشم !
و خیلی چیزهای دیگه که همه این مسئله رو ثابت میکنن که من آدم بی احساسی هستم !!
اما ته ته دلم یه چیز دیگس ! یه چیزی که شاید اگه کسی بفهمه و بدونه ،تصور کنه من احساساتی ترین آدم روی زمینم !!
نون می پرسه اگه یه روز عاشق کسی بشی و خانوادت نذارن باهاش ازدواج کنی چکار میکنی ؟
میگم من اصلا به خودم اجازه نمیدم عاشق کسی بشم ...
و بعد به حال خودم تاسف میخورم ...
نمیدونم طرز تفکرم یا اعتقادم درسته یا غلط .
برا من "عشق " واقعا یه آرزوی بزرگه ! همیشه از خدا خواستم نصیبم کنه . همین عشق زمینی رو میگم . اما در عمل هیچ وقت نمیذارم عشق سراغم بیاد . یه جوری جلوشو میگیرم . همش میگم چطوری میشه عشقی که با یه نگاه شروع میشه و با همین نگاه ها ادامه پیدا میکنه ،یه حس عمیق باشه ؟ من چطور میتونم عاشق کسی باشم که از اندیشه و طرز تفکر و اعتقادات و خلق و خوش چیزی نمیدونم و فقط یه نگاه بین من و اون اتصال برقرار کرده ؟ این اتصال چقدر میتونه عمیق باشه ؟
اما همه میگن "عشق " با یه نگاه شروع میشه ...
و من اگه این رو باور کنم شاید همین الآن هم یه عاشق باشم ...
اما یه چیزی نیس که مطمئنم کنه نسبت به این مسیر ...
دلم خوش بود که یک یادگاری از عاشورای امسال برایم میماند
دلم خوش بود به حرف روضه خوان که میگفت بگذار امروز نام تو را هم در میان نام کتک خوردگان عاشورا بنویسند ...
اما کبودی پشت دستم دارد کمرنگ می شود .
ای کاش کبودی دلم ... .
ز شور شیونی دل مباد کم گردد ... .*




که شاید آخر سیر تکامل حلقت سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است یکی به جای رباب و یکی به جای خودت ...
غریب، تاکه نماند حسین بی عباس به جای خواهری آنجا برادری کردی ...




تا نام تو خلاصه شود در عزا فقط ؟

