|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
دوست داشتم حس و حال این روزها را ثبت کنم
هرچند میدانم میگذرد و بعد از اینکه مدتی از تمام شدنش گذشت فکر میکنیم چقدر همه چیز زود گذشت!
اما فعلا خیلی دیر میگذرد و هر اتفاق جدیدی می افتد با خودم فکر میکنم یعنی کی و چطور قرار است این ماجراها تمام شود؟
یک سریال کره ای جدید شروع کردم. پیش از موعدی که با خودم قرار گذاشته بودم. متنفرم از اینکه کارم به اینجا رسیده که از شدت ضعف و ناتوانی در مدیریت احساساتم، با فیلم و سریال دیدن به بی خبری پناه برده ام.
شاید هم یک ماه اول زیاده روی کردم و آنقدر وقت و ذهنم را درگیر کردم که کارم به اینجا کشید...
دوست داشتم حس و حال این روزها را ثبت کنم. مخصوصا حس و حال روزهای اول را. اما حالا حس و حال نوشتنم هم پریده...
شاید اصلا نباید سی ساله می شدم!!!
همین وسط مسط ها سی ساله شدم.
هیچ کس یادش نبود! هیچ کس! و من هیچ ناراحت نشدم... خودم هم یادم نبود یعنی از اول مهر هی یادم می آمد و یادم میرفت. صبح روز تولدم با ایمیل اچ اند ام یادم آمد. فقط به همسر گفتم میخواهم کیک درست کنم که باز آنهمه پول بیزبان پای کیک ندهد. خیلی وقت بود میخواستم کیک توت فرنگی درست کنم و نمیشد. تصمیم گرفته بودم حتما برای تولدم کیک توت فرنگی بپزم و از قضا... همان روز توت فرنگی پیدا نمیشد! فکر کن! وسط اکتبر در نروژ توت فرنگی پیدا نمیشد! اما من تصمیمم را گرفته بودم. شهر را پای پیاده گز کردم و آخر سر وقتی از پیدا کردن توت فرنگی تازه ناامید شدم یک بسته توت فرنگی یخ زده خریدم و بالاخره با اعمال شاقه کیک توت فرنگی خوشمزه ای پختم! همسر به جای کیک یک گلدان قشنگ خرید و به رسم همیشگی بلیط های سفر چندماه بعد کادو اصلی تولدم شد! تولد سی سالگی ام باید با شکوه برگزار میشد. دوست داشتم وقتی چشمهایم را میبندم و شمع های روی کیک را فوت میکنم در آرامش کامل و مطمئن از جایی که ایستاده ام برای تحقق اهداف روشنم آرزو کنم. اما من مثل همیشه برای فکر کردن و بالا و پایین کردن و کنار آمدن با خودم و برنامه هایم تعلل کرده بودم. کار به این مهمی را گذاشته بودم برای دقیقه نود ... و دقیقه نود آشوب شده بود...
آرمان...
شاه چراغ...
کرج...
ماجرای کرج برای من آخر خط بود. آخر خط قرمز. آن شب حالم خیلی بد بود. رسما مریض شدم. اگر کسی هنوز سرجایش نشسته و سطل آبی روی این شعله های خشم نمی ریزد دیگر برای من تمام شده. با خودم اتمام حجت کردم. چندتا استوری گذاشتم و با چند نفر که دوباره ریپلای عصبانی دادند هم اتمام حجت کردم. البته باز هم بعد از گفتگو. برای من گفتگو در هرصورت وظیفه است. چه امید به تاثیر باشد چه نباشد. مثل امامم حسین که بعد از شهادت فرزندان و اصحابش هم باز با لشکر اشقیا حرف زد. از سر دلسوزی بود یا وظیفه و اتمام حجت یا هردو نمیدانم. ولی با آن آدم ها در آن لحظه ها امام راه گفتگو را نبست و البته با همان آدم ها که تا آن لحظه دلسوزشان بود پیکار کرد... پیکار کردنی!
بعد از آن هم روزها به همین منوال سپری شد. حیرت، اضطراب، غم...
صبح ها پسرک را میبردم مهد و می آمدم خانه هرچه برنامه تحلیلی و خبری در یوتیوب بود پشت سر هم میدیدم و توی اینستاگرام میچرخیدم، معمولا روزی یک گفتگوی طولانی در ظاهر بی نتیجه داشتم ولی باز همان هم روزم را میساخت. خودم را موظف به گفتگو میدانم و وقتی تلاشم را میکنم حال بهتری دارم. سر شب وقت شام با همسر شیوه و برنامه های دیگر میدیدم. ویژه برنامه های جدال و چهارشنبه های اسپیس... . حتی این اواخر کارم به امید دانا و جهان آرا کشیده بود!
از خرابکاری ها و اغتشاشات ترس و ناراحتی نداشتم. غصه ام از مردم بود. مردمی که خیلی برای حرف زدن با آنها وقت و انرژی گذاشتم. مطالعه کردم. با استدلال حرف زدم و جواب تمام استدلال هایم فقط خشم و احساسات بود و انتهای منطقشان این که : از این بدتر نمیشود! ناامیدی حاصل اولیه ی تمام گفتگوها بود ولی خودم را با فکر اینکه بالاخره شاید این حرف ها اثر ناخوداگاه و غیرمستقیم خودشان را داشته باشند راضی نگه میداشتم.
آخرین ترکش ناامیدی را تسهیلگر کارگار مادر و کودک مدرسه سیمرغ به من زد! چقدر دلم میخواهد تمام آن گفتگو را منتشر کنم بلکه یک نفر مرا از این مقام حیرت در بیاورد که چگونه جواب منطقی ترین و مستندترین استدلال ها با دوستانه ترین لحن میتواند این حجم از خشم و تلاش برای نفهمیدن باشد! آن هم از جانب یک تسهیلگر که بخش زیادی از محتوایی که تدریس میکند در ارتباط با کنترل خشم است!
بیشترین فشاری که در این گفتگوها به من می آید تلاشی است که برای نشان دادن دوستی و محبت و احترام در لحنم میکنم و خدا میداند که تمام این حس ها واقعی است فقط در این وانفسای دل های خشمگین باید برای اثباتش خودم را تکه پاره کنم و در بهترین حالت طرف مقابل میگوید من به عقیده تو احترام میگذارم ولی چون بی منطقی به دوستی ام با تو پایان میدهم! و.... آنفالو!
بیشتر ترسیدم
چون از این ده هزار فرسخی هم بوی خشم و نفرت مردم در مشامم پیچیده بود. و پر واضح است این دست کم گرفتن ها و تحقیرها و سرکوب ها در این اوج خشم و نفرت حاصلی ندارد جز تحریک بیشتر مردم و عصبانی تر کردنشان. مثل خواهر کوچکی که به ناحق از برادر بزرگتر سیلی بخورد و برادر در جواب اعتراض عصبانی خواهر سیلی دیگری نثارش کند و بگوید همین است که هست و تو هیچ غلطی نمیتوانی بکنی!
من ریشه های واقعیت را هنوز در همین این اینستاگرام مجازی که همه چیز در آن از واقعیت اغراق آمیز تر است جستجو میکنم. در صفحه آدم هایی که ترول و ربات نیستند. پای حرف های کسانی که میشناسمشان مثل خودم هستند (بودند!). آدم های معمولی با اعتقادات کم و زیاد با خانواده های سنتی یا مذهبی یا حتی گذشته مذهبی و انقلابی خودشان. کسانی که در ارتباط محترمانه و دوستانه با طیف وسیعی از افرادی با ظاهر و عقاید مختلف بودند. درست مثل خود من. و حالا ببین این بنزین های خارجی که در آتش داخلی ما ریختند چقدر با کیفیت بوده که بخش زیادی از این دوستی ها را هم سوزانده. از صفحه این آدم ها فقط دود خشم بلند میشود که توی چشم دوست و آشنا هم میرود. اولین تلنگر بزرگ را از دخترخاله دهه هشتادی ام خوردم! وقتی با یک تذکر دوستانه فقط از او خواستم که حرفهایش را بدون توهین و محترمانه بنویسد و در طول آن مکالمه نوشتاری شبانه دائم چشم هایم از حدقه در می آمدند و ابتدای تمام پیام هایم باید مینوشتم فلانی چرا اینطوری جواب میدهی؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم و نداریم! حالا هم دوستیم و من دوستت دارم و اگر حرفی زدم از روی محبت بوده! اما پشت سرهم حرفهایش را زد و گفت دیگر نمیخواهد حرفهای من را بشنود و من اصلا در جایگاهی نبودم که به او تذکر بدهم! و پیام های من سین نشده ماند و آن شب را در حیرت سپری کردم! دهه هشتادی های شجاع و جسور! هان؟!!
تلنگر بزرگی بود که فهمیدم این آتش خشم آنقدر شعله گرفته که به این راحتی خاموش نمیشود.
انگار که از یک دوره افسردگی خیلی طولانی برخاسته باشم!
از ابتدای ماجرا کمتر از دو ماه میگذرد. من ده روزی هست که در حال ریکاوری هستم. اصلا شاید جرقه حال بدم از چندماه قبل تر خورده بود. از وقتی در کمپین مخالفت با گشت ارشاد شرکت کردم و مثل روز برایم روشن بود اگر اقدامی نشود کار به اینجا هم میکشد. بعد از آن پست و مطلب های کادوپیچ شده با محتوای بی بصیرتی که از طرف دوست و آشنا نثارم شد اصلا مهم نبود. اعصابم را بهم میریخت ولی ناراحتم نمیکرد. غصه ام این بود که میدیدم امروز را. به نازنین هم گفتم. گفتم میبینم آن روزی را که بخاطر شوخی بی سر و تهی مثل گشت ارشاد، جمهوری اسلامی نابود شود. نابود نمیشود البته ان شالله. اما این در اثر رفتار درست و اصلاح به دست می آید نه یک وعده الهی که در جمهوری اسلامی هر گندی زده شود و هر ظلمی به اسم اسلام انجام شود و هر کوتاهی و کم کاری را قرار است خدا و امام زمان جبران کنند و این نظام را تحت هر شرایطی حفظ کنند.
روزهای اول هرچه من حالم بد بود دوست و آشنای انقلابی مذهبی با آرامش میگفتند اصلا نگران نباش هیچ طوری نمیشود، ما بدتر از اینها را دیده ایم. همین الان هم هیچ خبری نیست. توی رسانه ها الکی شلوغش کرده اند. حتی همسر که خیلی وقتها از کارشناس های سیاسی اجتماعی هم تحلیل های دقیق تری دارد، همان یکی دو هفته اول وقتی با نگرانی پرسیدم فکر میکنی این ماجرا چقدر قرار است طول بکشد با اطمینان گفت تو این ماجرا را از حالا تمام شده بدان! و من باز هم آرام نشدم. حتی بیشتر ترسیدم...
تمام زندگیم تو گوشیمه
لیست کارها و خریدها
راه ارتباطی با خانواده
کتاب
خبر
قرآن
مفاتیح
حافظ
دوربین
گالری خاطرات
بازی
تقویم و ساعت و اوقات شرعی
ایمیل
و...
با همه اینها امروز یهو تصمیم گرفتم فردا بدون گوشی باشم!
تا حالا حتی اینستاگرامم رو هم حذف نکردم! هیچ وقت احساس نکردم استفاده م بیش از حد و نگران کننده شده.
همیشه فکر میکردم میتونم حد و اندازه ها رو نگه دارم و مدیریت کنم.
اما وسط اضطراب این روزها، متوجه شدم که وابستگیم به گوشی نگران کننده شده.
البته علت اصلیش همینه که همه زندگیم اون توعه! خودش باعث میشه ناخودآگاه هی برم سراغش. چون بدون اینکه مشخصا بدونم اون تو دنبال چی هستم فکر می کنم باید هرکاری میخوام بکنم گوشی دستم بگیرم؛ چون همه چیم اون توعه! این بیشتر بی قرار و مضطربم کرده.
حالا یهو تصمیم گرفتم امتحانی یه روز بی گوشی باشم. بعد از ظهر که این تصمیم رو گرفتم برای فردا، خیلی اوکی بودم و حتی کمی تا قسمتی هیجان زده
ولی حالا هرچی بیشتر به لحظات عملی شدن تصمیم نزدیک میشیم خیلی کار گنده و سختی به نظرم میاد و دائم شک میکنم که میشه؟ میتونم؟ اصلا لازمه؟ اگه کار واجب پیش اومد چی؟
همین از طرف دیگه بیشتر مصمم م میکنه که انجامش بدم! وقتی یه کار ساده مثل یه روز گوشی نداشتن یهو اینقدر سخت میشه یعنی خیلی ضعیف شدی و دیگه وقت راه اومدن با خودت نیست. باید هرطور شده به خودت کمک کنی که انجامش بدی. حالا اگه اینستا بود مثلا آدم یه چالش راه مینداخت که بقیه هم شرکت کنن و انگیزه بگیریم از هم. گرچه قطعا من با هفتصد هشتصدتا فالوور در حد چالش راه انداختن نیستم و عمرا هم کسی شرکت کنه. هماهنگ کردنش سخته و هرکی کارها و زندگی خودشو داره. شاید اینجوری حتی بدتر انگیزه مو از دست میدادم. همون بهتر! خودم کافی ام! خودم باید خودمو هل بدم.
از همین امشب قبل از خواب تصمیمم رو عملی میکنم.
تا پس فردا صبح گوشی رو پروازه. فقط سه بار میتونم ایتا و بله رو برای اینکه خانواده نگران نشن چک کنم و اگه رفتم بیرون در صورت نیاز برای تماس گرفتن استفاده کنم.
دوست دارم طاقچه رو هم به لیست استثناها اضافه کنم بلکه این کتاب طلسم شده ی نصفه مونده تموم بشه.
ببینم چه کار میکنم! :)
پ:ن: اگه همه چی خوب پیش بره و این برنامه رو ادامه بدم احتمالا از این به بعد بیشتر اینجا میام!
دنیا خالی بشه از هرچیز و هرکس و هرکاری
از هرچه گذشته و هرچه آینده
و من
نماز بخونم...
.
.
و قنوت چنین نمازی
چی میتونه باشه جز:
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک...
شبِ از نیمه گذشته
لیست کارهای نکرده
خواب منقطع پیش رو
سحرخیزی اجباری
و در عین حال ادامه دادن به
مرور اخبار زیر پتو!
و
حال بد
حال بد
حال بد.
درمان چیست؟
تا حالا با وبلاگم فال نگرفته بودم!
امشب تو یه عالمه حس و حالهای خاص و متناقض و متفاوت بودم.
اومدم یه چیزی نوشتم حوصله نکردم تموم کنم. پست موقت شد.
ولی خالی نشدم که! آخه آدم با نوشتن خالی میشه نه با خوندن! ولی گاهی با تفأل زدن هم آدم خالی میشه. مثلا وقتی یه تفأل به حافظ میزنی و عدل میزنه تو خالِ حس و حالت. میخونی و حالشو میبری و خالی میشی...
نمیدونم هیچ بنی بشری تا حالا با چرت و پرت های خودش فال گرفته یا نه! ولی من امشب بناش رو گذاشتم! رفتم توی آرشیو و گفتم سیزدهمی از پایین رو میخونم. بهمن ۱۳۹۰. همهی پستها رو خوندم و هر کدومش وصف یکی از حس و حالهام بود. یعنی خود خواجه حافظ شیرازی اگه اینجا بود به احترام من و وبلاگم کلاه مینداخت! فقط پست سیاسیها! قشنگ حالمو خوب کرد! خالی شدم خالی شدنی...!
لحنم هم تت تاثیر خوندن نوشتههای بچگیمه... واقعا بچه بودم ولی همونقدر که خنگ و سطح پایین، همونقدر هم بی غل و غش و صاف و روون. آخ که دلم برا اون روزا تنگ شد...
کاش همینقدر که اینجا راحت و شاد و کووول بودم تو واقعی هم بودم...