|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
همین وسط مسط ها سی ساله شدم.
هیچ کس یادش نبود! هیچ کس! و من هیچ ناراحت نشدم... خودم هم یادم نبود یعنی از اول مهر هی یادم می آمد و یادم میرفت. صبح روز تولدم با ایمیل اچ اند ام یادم آمد. فقط به همسر گفتم میخواهم کیک درست کنم که باز آنهمه پول بیزبان پای کیک ندهد. خیلی وقت بود میخواستم کیک توت فرنگی درست کنم و نمیشد. تصمیم گرفته بودم حتما برای تولدم کیک توت فرنگی بپزم و از قضا... همان روز توت فرنگی پیدا نمیشد! فکر کن! وسط اکتبر در نروژ توت فرنگی پیدا نمیشد! اما من تصمیمم را گرفته بودم. شهر را پای پیاده گز کردم و آخر سر وقتی از پیدا کردن توت فرنگی تازه ناامید شدم یک بسته توت فرنگی یخ زده خریدم و بالاخره با اعمال شاقه کیک توت فرنگی خوشمزه ای پختم! همسر به جای کیک یک گلدان قشنگ خرید و به رسم همیشگی بلیط های سفر چندماه بعد کادو اصلی تولدم شد! تولد سی سالگی ام باید با شکوه برگزار میشد. دوست داشتم وقتی چشمهایم را میبندم و شمع های روی کیک را فوت میکنم در آرامش کامل و مطمئن از جایی که ایستاده ام برای تحقق اهداف روشنم آرزو کنم. اما من مثل همیشه برای فکر کردن و بالا و پایین کردن و کنار آمدن با خودم و برنامه هایم تعلل کرده بودم. کار به این مهمی را گذاشته بودم برای دقیقه نود ... و دقیقه نود آشوب شده بود...