|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
نمیدانم چطور میشود که آدم دل بسته ی یک چیزی مثل وبلاگش میشود. بدون اینکه بازدید و مخاطب آنچنانی داشته باشد یا محتوای علمی و مفیدی را شامل شود. تمام این مدت بی رونقی وبلاگ و بلاگفا هرچندوقت یک بار به وبلاگ هایم سر میزدم و پست ها و کامنت ها را میخواندم. بعضی پست ها را که دوست نداشتم و بیخود بودند ثبت موقت میکردم تا ظاهر موجه تری به وبلاگم بدهم. بلاگفا پست های زیادی از من را نابود نکرد. اما کلی از کامنت هایم را حذف کرد که خیلی حرص خوردم.
این مدت که همه سرمان توی تلگرام و اینستاگرام بود حرف هایی داشتم که فقط مناسب وبلاگ بود ولی وقتی مخاطبی نیست آدم با جه انگیزه ای به روز کند؟
چندوقت پیش که دوباره سر زدم به این خاطرات قدیمی و تمام آرشیو اینجا را زیر و رو کردم و هرچه پست و کامنت بود را مثل یک رمان عشقی یا جنایی جذاب پشت سرهم خواندم و حسابی نوستالژیک شدم و یادم افتاد چقدر حالم با اینجا و دوستانی که اینجا داشتم خوب بود یکهو به سرم زد و توی اینستاگرام چالش برگزار کردم.
اولش خیلی هیجان زده بودم ولی بعد دیدم انگار دیگر حرفی برای اینجا زدن ندارم. انگار توی قالب اینستاگرام فرم گرفته ام. یادم رفته اینجا باید چطور بنویسم. چی بنویسم؟ اصلا خب که چی؟
ولی آمدم. وسط کلی کار نکرده و دغدغه و بی حوصلگی و خستگی مزمن آمدم اینجا به امید حال خوب آن روزها.