تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

"تن ها" را باز می‌کنم و با خودم می‌گویم تا آخر کلاس تمام‌ش می‌کنم. استاد وارد کلاس می‌شود. ردیف عقب نشسته‌ام. تنها ! این درس را با ورودی‌های امسالِ یک گروه دیگر برداشته‌ام. هیچ دوست و آشنایی ندارم در این کلاس. تنها ! حس خوبی ندارد این کلاس. تعداد پسرهایش خیلی زیاد است. البته به نسبت کلاس خودمان! یک درس دیگر هم با این‌ها دارم. حس خوبی ندارند این‌ها! وقتی وارد کلاس می‌شوم همه نگاهم می‌کنند. مثل یک غریبه. یک بیگانه و یا حتی یک دشمن! من از جلف‌بازی‌های دانشگاهی عُقم می‌گیرد و این ها تا بخواهی جلفند. وقتی استاد موقع حضور و غیاب اسم یکی از پسرها رابا پیشوند "خانم" می‌خواند که لااقل در دانشکده ‌ی ما یک امر کاملن طبیعی‌ست؛ دخترها از زور خنده وسط کلاس غلت میزنند!

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:11 نويسنده بی دل |

 

سلام نماز را که میدهم دفترچه نمازهای قضا شده ام را برمیدارم و یک ضربدر جلوی شانصد تا ضربدر دیگر در ردیف نماز مغرب میزنم . بعد به سقف اتاقم فکر میکنم که تا الان دیگر قبرستانی شده برای خودش ! قبرستان آنهمه نمازی که آنجا گیرکرده اند و نتوانسته اند بالاتر بروند و بعد از مدتی هم همانجا مرده اند ! یکهو دل م برای نمازهایم میسوزد . دل م خیلی میسوزد و تصمیم میگیرم از این به بعد آنقدر به نمازهایم پر و بال بدهم که لااقل توان گذشتن از آن قبرستان کذایی را داشته باشند . فکر میکنم شاید اگر دریک فضای آزاد و بدون سقف نماز بخوانم نمازهایم راحت تر بالا میروند . اصلن آسمان که جلوی چشمشان بیاید قدرت و انگیزه شان برای بالا رفتن بیشتر می شود . من خودم گاهی وقتها که چشمم به آسمان می افتد و دقیقتر نگاهش میکنم کلی انگیزه پیدا میکنم برای کلی کار که فکر میکنم آدم با انجام آنها به آسمان و شاید به خدا نزدیکتر میشود . درواقع آسمان یکی از آن چیزهایی ست که وقتی از زندگی و آدم هایش خسته میشوم تازه یادم می افتد که چقدر میخواهمش و چقدر دور شده ام از آن ...

نمیدانم چرا هیچکس نگاه کردن به آسمان را در برنامه روزانه اش قرار نمیدهد و چه شده است که ما اینقدر سربه زیر شده ایم و نگاه کردن به زمین را ترجیح میدهیم به نگاه کردن به آسمان و چرا نمیخواهیم بفهمیم که ممکن است خیلی از مشکلاتمان با نگاه کردن به آسمان حل شود . و مگر نه این است که آدم به چیزی که چشمش به آن است و نگاه ش میکند نزدیک می شود و مگر این ما نیستیم که مدام در حرف ها و نوشته ها و اشعارمان از آسمان دم میزنیم و ادعای محبتش را داریم ... ؟ پس بیایید گاهی به آسمان نگاه کنیم !

+ از امشب ساعت ۲۳ شبکه تماشا وضعیت سفید ... هوراااا

+

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:56 نويسنده بی دل |

 

حال من خوب است...

مثل همیشه ... کمی بی تفاوت تر... کمی بی حوصله تر ... کمی دورتر از زندگی ... کمی شبیه تر به اموات ...

حال من خوب است

و اگر دیگر به گرانی روز افزون فکر نمیکنم

و به استیضاح وزیر

و به دعوای احمدی نژاد و لاریجانی

و به جشنواره فیلم فجر

و به بازی تیم ملی

و به نزدیک شدن بهار

و به خرید عید

و به خاطرات تلخ و شیرین گذشته

و به خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر

دلیل غیرعادی بودنم نمیشود

 

من همیشه بی تفاوت بودم

و بی احساس

هیچ وقت در سفر دل م برای کسی تنگ نمیشد

و هیچ وقت دل م برای هیچ مسافری تنگ نمیشد

و هیچ وقت از ته دل به کسی نگفتم عاشقش هستم

و خیلی کم پیش می آید که واقعن دل م بخواهد کسی را "عزیزم" خطاب کنم

 

حتی اینکه نسبت به کتاب شعرهایم بی تفاوت تر شده ام

و اینکه دیگر هیچ علاقه ای به سینما رفتن و فیلم دیدن ندارم

و اینکه دیگر هیچ اشتیاقی برای پست گذاشتن و کامنت گذاشتن و استاتوس گذاشتن ندارم

و اینکه دیگر هیچ انگیزه ای برای خواندن سایت های خبری ندارم

نگرانم نمیکند !

 

اما یک چیزی هست که طبیعی نیست

که میترساندم

که نگرانم میکند

که باعث میشود حال م از خودم بهم بخورد

یک چیزی هست که مثل گذشته نیست

عادی نیست

یک بیتفاوتی که با همه بیتفاوتی های دیگر فرق میکند

یک بیتفاوتی که هیچ وقت نبوده و حالا هست

زیاد هم هست

 

بیتفاوتی نسبت به کودکان

بیتفاوتی نسبت به چشم های معصومی که زل میزنند توی چشمهای بی تفاوت تو تا یک لبخند خالصانه تحویل بگیرند

بی تفاوتی نسبت به دست و پاهای کوچکی که میخواهند از سر و کول تو بالا بروند

اینکه دیگر برایت مهم نباشد که یک طفل پاک معصوم انگار اصلن با تو حال نمیکند

اینکه دیگر برایت مهم نباشد که یک موجود کوچولوی دوست داشتنی دستهای تو را پس میزند و آغوشت را نمی پذیرد

اینکه دیگر برایت مهم نباشد که با بچه ها دوست باشی

که تو را دوست خود بدانند

که بخواهند هم بازیشان باشی

اینکه دیگر برایت مهم نباشد که چقدر از دنیای کودکی فاصله گرفته ای...

چقدر بزرگ شده ای ...

 

حال من خوب نیست !

 


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:35 نويسنده بی دل


من نمی دانم دقیقن باید از چه کسی تشکر کنم . دوست داشتم از خدا تشکر کنم اما شاید درست نباشد و اینگونه برداشت شود که من خدا را مسئول و منشأ گناهان و اشتباهات خودم می دانم . شاید هم باید از خودم تشکر کنم . بهرحال مهم نیست که باعث و بانی اش کیست . مهم این است که من خیلی خوشحالم ! من بخاطر تمام گناهان و اشتباهات خیلی بزرگی که در زندگی ام انجام داده ام خوشحالم به هزاران لبخند ... ببخشید به هزاران دلیل که مهمترینش این است که دیگر نمی توانم خودم را با کسی مقایسه کنم و احیانن خودم را بهتر از او ببینم !


* من "بلاگفا" رو دوست دارم !! و این قالب ساده ی دوست داشتنیو هرچند فهرست موضوعی نداره و من حتی نمیدونم در این زمینه چه کسی پاسخ گوئه! آه که چقدر دل کندن سخته ...

* شاید باعث خجالت باشه که من فردا رأس ساعت 10 دوتا امتحان دهن سرویس کن باهمدیگه دارم و این دو سه روزه بیشترین وقتم رو پای دانلود کردن قصه های امیرعلی و دیدن انیمیشن های تکراری و خوندن رمان های قدیمی و غیره کردم !

*یه چیزی تو مایه های "بو"

* آدم برفی شهرستانی ! ( از جمله هنرهای زمستانی سرورمان بی دل !)

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 16:52 نويسنده بی دل |


یک بار گمانم روز تولدم بود که بخاطر فراموشکاری خیلی ها و خیلی چیزهای دیگر خیلی داغان و له بودم ! صبح بود و کلاسم هم دیر شده بود و اتوبوس هم نمی آمد و نه حتی یک دانه تاکسی ! خیلی دیرم شده بود و پریشانی و لهیدگی هم از سر و رویم میبارید که یک ماشین ایستاد و سوارم کرد و وقتی پیاده شدم و خواستم حساب کنم با مهربانی گفت : کرایه ای نیس مسیرم بود .

آنجا خیلی حس خوبی پیدا کردم . خیلی . اتفاق خیلی کوچکی بود اما برای من حکم نشانه های زیادی را داشت . با خودم فکر کردم این یک هدیه بود از طرف خداوند . فکر کردم اگر خیلی ها فراموشم کرده اند خیلی ها هم فراموشم نکرده اند . فکر کردم خیلی خوشبختم و یک عالم حس های خوب دیگر نسبت به خودم و خدا و مردم !

چند روز پیش که یاد این ماجرا افتادم فکر کردم چقدر راحت می شود یک آدم ناراحت و له را امیدوار و خوشحال کرد . چقدر راحت می شود با محبت های کوچک آدم ها را نسبت به خدا خوشبین کرد . چقدر راحت می شود نقش نشانه های خوب از طرف خدا را برای دیگران بازی کرد و خیلی چیزهای دیگر !

بیایید به یکدیگر محبت کنیم ! :)


***

اربعین سال گذشته یک مطلب نوشتم که یک جور دعا بود . امسال وقتی برای ثبت نام کاروان پیاده روی اربعین رفتم و دیدم که مهلتش تمام شده و این شب ها که از شبکه سه پیاده های عاشق را نگاه می کنم و دلم میسوزد و دلم خیلی میسوزد و گریه می کنم و خیلی خیلی خیلی گریه میکنم ؛ فهمیدم که انگار دعایم در حال استجابت است ! +

همه دارند به سوی حرمت می آیند     طبق معمول من بی سرو پا جا ماندم

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 21:15 نويسنده بی دل |


من از خدا بخاطر اینکه شب های امتحان را آفریده خیلی ممنونم !

زیرا اگر شب های امتحان نبود آدم هیچ وقت به اشتباهاتش در طول ترم پی نمیبرد .

اگر شب های امتحان نبود هیچ تصمیم بزرگی گرفته نمیشد ! مثلا آدم هیچ وقت انگیزه ی اینکه تصمیم بگیرد از ترم آینده درسهایش را به صورت مستمر در طول ترم بخواند نداشت !

اگر شب های امتحان نبود آدم هیچ وقت توبه نمیکرد و همچنان به اشتباهات خودش ادامه میداد و هیچ وقت به مرحله اعتراف به ذنوب که خودش یکی از مراحل اصلی و مهم در راه رسیدن به قرب خداوند است نمیرسید و حاضر نبود در پیشگاه خداوند و حتی همه اعتراف کند که : غلط کردم از ترم بعد بیشتر درس میخوانم !

اگر شب امتحان نبود آدم ها شاید هیچ اوج و قله ای در زندگیشان نداشتند ! زیرا همه ی ما میدانیم که شب های امتحان شب های کارهای مهم هستند و بسیاری از کارهای عقب مانده ی مان که روزها ، هفته ها و شاید ماه هاست که تنبلی مان می آید انجامشان دهیم در این شبها با حوصله ی فراوان به مرحله ی عمل میرسند !

اگر خداوند شب های امتحان را خلق نمیکرد شاید برای فکر کردن به خیلی از کارهای بزرگ هم مجالی نداشتیم ! اما در این شب ها ما به اندازه ی تمام عمرمان فکرهای بزرگ میکنیم و اگر امکانش باشد آن فکرها را در همان شب عملی میکنیم !

من از خدای مهربان بخاطر اینکه فردا امتحان دارم خیلی ممنونم !

چون اگر فردا امتحان نداشتم این حرفی را که مدتهاست در دلم مانده و هی نمیشود که بیایم و در وبلاگم بگذارم همچنان در دلم میماند و یک دغدغه ی بزرگ ذهنی میشد که هرروز باید چند بار به این فکر میکردم که من بالاخره یک روز باید بیایم و اینجا بنویسم که : گاهی اوقات هیچ چیزی از این زندگی کوفتی نمیخواهم جز یک دانه بو که مال خود خودم باشد !

من همچنین از خداوند خوبم ممنونم بخاطر اینکه اگر فردا امتحان نداشتم دیگر هیچ شب دیگری حوصله نمیکردم بنشینم و گفتگو با شهاب حسینی در برنامه ی گفتگوی تنهایی را به کرات گوش کنم و کلی لذت ببرم و حتی چیزهای خوب یاد بگیرم ! +

و اگر فردا امتحان نداشتم هیچ وقت با این دقت به جزوه ی درسی ام نگاه نمیکردم و متوجه نمیشدم که خیلی خیلی خیلی تمیز و شیک و خوب جزوه مینویسم و حسرت نمیخوردم به حال آنهایی که از جزوه ی تمیز و کامل من بی خبرند و نمی ایند جزوه ام را از من بگیرند و بروند برای خودشان تکثیر کنند و شب امتحان کلی از خواندن این جزوه ی به شدت تمیز و قشنگ حال کنند و بعد اعتماد به نفسم بالا نمیرفت و شاید یک روزی دچار افسردگی و خودکم بینی میشدم !

و اگر فردا امتحان نداشتم امشب به سرم نمیزد که دو سه تا کتابی که مدتهاست نصفه کاره مانده اند را همین امشب تمام کنم !

و اگر فردا امتحان نداشتم با مادرم هماهنگ نمیکردم که امشب یک جاهای خیلی خوبی هم برویم !

و اگر فردا امتحان نداشتم خیلی چیزهای دیگر !

نتیجه : یکی از نعمت های خیلی بزرگ و خوب خداوند که معمولن انسانها نسبت به آن بی توجه هستند شب های امتحان است . قدر این نعمت را بدانیم . بیایید نعمت هایمان رابا هم قسمت کنیم !!

این بود انشای من ...

حال و روز فردای من !

+ تاريخ جمعه یکم دی ۱۳۹۱ساعت 21:6 نويسنده بی دل |


هممون خودخواهیم . وقتی حوصله ی کسیو نداشته باشیم فاتحه میفرستیم به رابطه ی رفاقتی ، خواهر برادری یا حتی پدر و مادر و فرزندی و داد میزنیم سرطرف مقابلمون که : حوصله تو ندارم! دست از سرم بردار لعنتی ! حالا یا بش میگیم یا نشونش میدیم .

هممون خودخواهیم ، وقتی داریم کاری رو انجام میدیم که دوست داریم و ازش لذت می بریم نمیخوایم هیچ کسی مزاحممون بشه و باعث بشه اون کارو رها کنیم اما وقتی کاری با کسی داشته باشیم توقع داریم که دست از کار دوست داشتنی و لذت بخشش بکشه و به کار ما برسه!

هممون خودخواهیم که وقتی حالمون گرفتس قیافمون برج زهرمار میشه و اصلا اهمیتی نمی دیم به اینکه طرف مقابلمون دوس داره تو اون لحظه ما بخندیم و وقتی شادیم و پر انرژی ، توقع داریم که همه مث خودمون باشن و بهمون لبخند بزنن!

هممون خودخواهیم که وقتی اون چیزی که میخوایم نمیشه به خودمون حق میدیم که سر همه داد بکشیم ، غر بزنیم ، دعوا راه بندازیم و به باعث و بانیش لعنت بفرستیم اما وقتی خودمون کوتاهی میکنیم و تو انجام وظیفه مون بی دقتی و تنبلی و سستی نشون میدیم هیچ کس نباید بهمون ایراد بگیره و غر بزنه و توبیخمون کنه .

هممون خودخواهیم که هر وقت عشقمون کشید میذاریم میریم از همه کس و همه جا بیخبر ، و وقتی از کسی بیخبر میمونیم فوش عالم و آدم و میبندیم به نافش که چرا به ما اهمیتی نداده و به این فکر نکرده که شاید ما بهش احتیاج داشته باشیم !

همه ی ما خودخواهیم به هزار و شونصد تا دلیل دیگه که حوصله ی نوشتنشونو ندارم .

هممون خودخواهیم . یه مشت آشغال عوضی به دردنخور ! حالم از هممون به هم میخوره ...


تنهایی م را با کسی قسمت نخواهم کرد !

یک بار قسمت کردم و چندین برابر شد

*حوصله ی گشتن دنبال یه عکس مرتبط رو ن دا رم !

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:24 نويسنده بی دل |

اینجا همه شاد بودن را دیوانگی میدانند . وقتی بخاطر نسترن های تازه شکوفه زده در این فصل در باغچه ی حیاط نداشته مان خوشحالی میکنم یا با ذوق و هیجان روان نویس فیروزه ای ام را که خیلی دوستش دارم و همیشه حسرت تمام شدنش را میخورم نشانشان میدهم و اعلام میکنم که یک بار هفته ی پیش در قوطی خودکارهایم و یک بار هم دیروز درجامدادی ام بچه کرده فقط با چشمهای گشاد شده نگاهم میکنند و بعد سری از روی تاسف تکان میدهند !

دیشب به مادرم گفتم بخاطر طلایی بودن رنگ موهایم و عسلی بودن رنگ چشمان درشتم و چال های دوست داشتنی گونه ام خیلی خوشحالم و از او بخاطر اینکه وقتی مرا باردار بوده یک چیزهایی خورده که رنگ موهایم طلایی و رنگ چشمانم عسلی شده تشکر کردم . مادرم بغض کرد . اشک در چشمانش حلقه زد و بلند شد رفت به اتاق خودش .

امروز وقتی از پارک برگشتم و برای پدر و مادرم تعریف کردم که چطور تمام مسیر تا پارک و از پارک تا خانه را پرواز کردم و بال زدم و گفتم نمیدانم چطور شادی و شعفی که بخاطر پرواز در من بوجود آمده را برایشان توصیف کنم ، پدرم تنها با نگاهی پر از بیتفاوتی در چشمانم خیره شد و هیچ نگفت . وقتی به اتاقم رفتم و داشتم به کمد لباسهایم در مرتب کردن و آویز کردن شال و مانتویم کمک میکردم صدای پدرم را شنیدم گه میگفت به سختی توانسته از یک روان پزشک خوب برایم وقت بگیرد و مادرم که با صدای گرفته میگفت کاش اول میرفتیم مشهد . و باز صدای پدرم که میگفت خوب میشود و بعد هق هق مادرم ...

اینجا نمیشود آنطور که دوست داری زندگی کنی و به دنیا آنطور که میپسندی نگاه کنی و بعد بخاطر اینکه همه چیزهمانطوریست که دوست داری ، احساس خوشبختی کنی و خوشحال باشی !

اینجا همه شاد بودن را دیوانگی می دانند !


- عکسی که میخواستمُ پیدا نکردم !

* سید علی صالحی

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:54 نويسنده بی دل |

 

خدا را صدهزار مرتبه شکر که وضعیت اقتصادی مملکت دچار بحران است و تورم و گرانی امان مردم را بریده است وگرنه شلوغی بازارها و مراکز خرید و پاساژها سالی چندین قربانی میگرفت !!

انگار مردم اینجا ( و شاید هم همه جا! ماکه ندیدیم و خبر نداریم ! )هیچ دغدغه و هیچ برنامه دیگری جز خرید رفتن ندارند و بعداز ظهر که میشود همه به یک هدف مشخص که همانا ولو شدن در بازارها و پاساژهاست از خانه میزنند بیرون !

مردمی که در مغازه ها روی یکدیگر وول میخورند به چند دسته تقسیم میشوند که از ذکر آنها صرف نظر میکنم ! اما جالب است به دو نکته اشاره کنم که طبق آمار و تحقیقات مرکز اطلاع رسانی دل نوشت ،تحت سرپرستی فرمانده بی دل، کمترین درصد این افراد را آنهایی تشکیل میدهند که واقعا برای رفع نیازهای مادی شان به خرید می آیند و بیشترین درصد هم متعلق به آنهایی است که اصلا قصد خرید ندارند و تنها برای تماشا پا به بازارها میگذارند ! انگار کن که باغ وحش یا سینما یا سالن تیاتر است !

دورو برم پر است از آدمهایی که به معنای واقعی خجسته دل اند و بدون اینکه قصد خرید داشته باشند و یا حتی پولی برای خرید - که اگر داشته باشند هم دلشان نمی آید برای چیزهای غیرضروری خرجش کنند - تا ولشان میکنی سر از بازارها درمی آورند و بزرگترین تفریح زندگیشان اینست که به بازار بروند و از پشت ویترین مغازه ها به چیزهایی نگاه کنند که نه میتوانند و نه دلشان می آید بابتش هزینه کنند و بخرندش!

این دیگر آخر سبک مغزی است !!

حالم از بازار رفتن به هم میخورد و از آنهایی که در جوابم با لحن حق به جانبی میپرسند : حالا اگر بازار نروی چه کار مفید دیگری انجام میدهی؟

مثل دزدی است که برای دزدی کردنش بیکار بودنش را دلیل بیاورد .

از آن آدمهایی هستم که به ظاهرم و به چیزی که میپوشم خیلی اهمیت میدهم . یک زمانی خیلی سخت میگرفتم و برای پیدا کردن لباس یا کفش مورد نظرم کل شهر را زیر پا میگذاشتم اما یک زمانی بعدتر به این نتیجه رسیدم که واحسرتا بر این سرمایه ی بر باد رفته در بازارهای دنیا ! و با خودم عهد کردم از این به بعد اولین جنسی که دیدم که خوب بود و بد نبود را بخرم و برای پیدا کردن "بهترین" وقت و اعصاب و دل م را به حراج نگذارم !

نه اینکه بخواهم همه چیز را به دل نسبت دهم که یک تناسبی با اسم وبلاگ و یک تناقضی با اسم نویسنده برقرار شود ! میگویم دل چون در حدیث آمده است که خرید و فروش و بازار رفتن زیاد باعث قساوت قلب میشود و در "قلب سلیم " آمده است که روزی امیرالمومنین (ع) داخل بازار بصره شده دید مردم سرگرم خرید و فروشند پس امام سخت گریست و فرمود: ای بندگان دنیا و ای کارگران اهل دنیا هر گاه شما روزها مشغول سوگند خوردن و سوداگری باشید و شبها در بسترهایتان خواب باشید و در بین معامله های دنیایی و خوابتان از آخرت غافل باشید پس چه زمان توشه برای سفر آخرت خود مهیا می کنید و به فکر معاد خود می افتید ؟

* بر این مقوله ی شیطانی حرف بسیارتر داشتم و این پست خیلی حقیر است در مذمتش ! علی ایحال یک علامت تعجب گنده میگذارم جای اینهمه شلوغی بازارها .

* و یک علامت تعجب گنده جای آن افرادی که از عوامل سریال راستش را بگو تقدیر کردند و خدا خیرشان بدهد که ما را در آن مراسم دعوت نکردند وگرنه آنچنان به باد فحش و ناسزا میگرفتیمشان که حرمت اسلام پامال میشد !

* و یک علامت تعجب گنّاد ( اسم مبالغه از گنده !) به اینجا . آقای قیدارخان ! شما دیگه چرا جوونمرد ؟ ما داریم به کجا میریم ؟

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 3:10 نويسنده بی دل |


یه وقتایی یه چیزا و یه آدمایی میترسونن منو . تهدیدم میکنن . یه عاقبت شوم و یه سرنوشت بد و یه پایان تلخ ُ بهم القا می کنن . دل م تا میاد بلرزه ایمان م بش میگه : مگه تو صاحاب نداری ؟ مگه بی کسی ؟ بعدش عجب آرامش خوبیه !

یه وقتایی قبلِ سفر ، باز میزنه به سرم ! مثل الآن که بدتر از همیشه زده به سرم و به دل م و ... . دلهره دارم . به تمام اتفاقات بد از انحراف قطار بگیر تا انفجارش فکر میکنم ! دست خودم نیس . ساکمو که میبندم میرم طرف کتابخونه و به همه ی کتابام نگا میکنم . یه جوری نگاشون میکنم انگار که دیگه قرار نیس ببینمشون ! دست خودم نیس ! نا آرومم . دل م بده !! ولی بعدش باز ایمان م صداش درمیاد که : مگه کسیو نداری که مراقبت باشه ؟ مگه "همراه" نداری ؟

این دل ُ بعضی وقتا ایمان م هم نمیتونه آروم کنه . کار ، کار خودشه .  میگم یه کم قران بخونم که : ألا بذکر الله تطمئن القلوب

شبی یه صفحه کمه . ولی از هیچی بهتره . صفحه ی امشبو باز میکنم :

فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ﴿۲۸

وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَأَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ ﴿۲۹

و چون تو با آنان كه همراه تواند بر كشتى نشستى بگو سپاس خدايى را كه ما را از گروه ظالمان رهانيد و بگو پروردگارا مرا در جايى پربركت فرود آور كه تو بهترین مهمان‏ نوازانى .

 بعدم قطعن نوبت حافظه :

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک        گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک ...


انگار یکی بخاطر تو یه عالم اومده پایین که دم گوشت آروم بگه : «من هستم !»

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 23:2 نويسنده بی دل


ما یک مادربزرگی داریم که یک جملات قصار خیلی خیلی جالبی دارد که بین دوستان و آشنایان شهره است !

یعنی آنقدر که من بین جمع خاصی از دوستانم  تا میگویم "مادر بزرگم..." اینها خنده شان میگیرد .

الان مثلا وضعیت ما به یک وضعی درآمده که وقتی کلی حرف داریم برای گفتن و کلی مطلب داریم برای نوشتن اصلا حس و حال و حوصله نوشتن و تایپ کردن و پست کردنش را نداریم . یک وقتی هم که هوس میکنیم بعد از عمری یک پست بگذاریم اصلا حرفمان نمی آید و آن حرفهای قدیمی هم یا یادمان رفته یا دیگر کهنه و تکراری شده اند و از زمانشان گذشته .

یک همچین وقت هایی آن مادربزرگی که ذکرشان گذشت میفرمایند : کارهای خدا برعکسه !!

:|

علی احساب اینجا را بخوانید و بنگرید که چه روزگاری شده . یاد رمان "کوری" می افتم . انگار بین مشتی کور زندگی میکنیم . خودمان هم ... 

جواب بنده به این مطلب را در ادامه مطلب مطالعه کنید . باشد که رستگار شوید !!!


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:43 نويسنده بی دل |


محرم امسال را دوست دارم . هرچند نه هیأت و روضه ی درست و حسابی رفتم و نه کتاب خاصی خواندم و نه سخنرانی زیادی گوش دادم و نه مطلبی نوشتم و نه ...

محرم امسال را دوست دارم که قبل از اینکه شروع شود دل م حال و هوایش را گرفته بود بی اینکه کار خاصی کرده باشم . محرم امسال را دوست دارم که با یک بیت شعر هم دل م میلرزد و چشمم میبارد و حتی هق هق ...

برای من همیشه سالی که نکوست از محرم ش پیدا ست ...

به وضوح حس میکنم سر سفره ی ارباب نشسته ام ...

دعا کنید ...


یک سال را به خاطر یک ماه زنده ایم

دنیای ما بدون محرم نمی شود


* آخرش هم اون مداحی که میخواستم رو پیدا نکردم اما از کمک همه دوستان بی نهایت ممنونم . با این یکی هم از محرم گذشته کلی خاطره داریم ...

* تقریبا به همه دوستان سر میزنم . فقط حس کامنت گذاشتن نیست . شما ترجیح میدید بدون اینکه مطلبتون رو کامل بخونند واستون کامنت بذارن یا اینکه مطلبتون خوب خونده بشه حتی اگه کامنتی گذاشته نشه؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 20:34 نويسنده بی دل |


مستند "میراث آلبرتا" را که دیدم بیشتر از همه تحت تاثیر حرف آن خانم دانشجوی مقیم کانادا قرار گرفتم که یکی از مهمترین دلایل رفتنش این بود که مردم آنجا همیشه به آدم لبخند میزنند و به معنای واقعی نایس هستند !

مگر تبسم و محبت و خوشرویی ، سنت پیامبر ما نبود ؟

کاش یکی بود که صبح به صبح تبسم و محبت را به یادمان می آورد . البته نه از نوع تبسم آن خارجی ها که فقط مخصوص مردم کوچه و خیابان و غریبه ها و برخوردهای کوتاه مدت لحظه ایست . از آن لبخندهایی که از داخل خانه و بین افراد خانواده شروع میشود .

این غم که لبخند تو را با خود ندارم / سخت است آری سخت تر از هر نداری


*دل م یک روضه ی مشتی میخواهد ...

تن ها ترین! به ذکر مصیبت چه حاجت است؟

ما را نسیم نام تو دیوانه میکند ...

                                               حسیــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـن...

قربان ولیی


بخاطر کمتر بودنم معذرت میخوام . حس و حال ندارم !


+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:44 نويسنده بی دل |


یکی دو روزی بود که یک حس ناشناخته ی بد آمده بود سراغم . به نظر میرسید به خاطر آب و هوا باشد . آب و هوایی که بوی خاطراتی را میداد که به یاد نمی آوردمشان . حس ناشناخته ی بدی که انگار میگفت قرار است یک اتفاق خوب بیفتد !

حس ناشناخته ای که بد بود و دوست داشتم تمام شود حتی به قیمت یک خبر بد !

الآن یکی دوساعتی هست که انگار تمام شده ...



ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ساعت 0:24 نويسنده بی دل

این بیت یک زمانی دعایم بود و حالا مدتی است شرح حال م شده ...

بی آرزو دلی ست اگر مرحمت کند

آنی که از قبیله ی امکانم آرزوست

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه

دوست ن د ا رم ...


رمز ادامه مطلب همون رمز خواستگاری نوشت هاست . دوستانی که رمز میخوان فقط از خودم بگیرن . دوستانی که رمز رو دارن خواهشن به کسی ندن . نامه تمام !(حالا هر کی ندونه فکر میکنه نقشه عملیات تروریستی تو ادامه مطلب گذاشتم !)


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 12:7 نويسنده بی دل |

 

من نمیدانم در کدام یک از کتابهای آسمانی آمده است که دانشجو جماعت باید از سررسیدهای سنگین و دفترکلاسوری های گنده استفاده کند ؟

امسال تمام دفترکلاسوری ها و سررسیدهای از قبل ذخیره شده ام را بایکُد کردم و چندتا دفتر فانتزی سبک ،زیبا، جادار و مطمئن گرفتم و عطای فیگور دانشجویی را به لقایش بخشیدم !

و چه نوستالوژی عمیقی داشت افتتاح یک دفتر سیمی فانتزی ۵۰ برگ !


قبل از اینکه شروع شود هیچ اشتیاقی برای آمدنش نداشتم . منظورم همان حس بیتفاوتی نسبت به اتفاقات کوچک و بزرگ طبیعی است که به مقتضای بالا رفتن سن، بیشتر و عمیقتر میشود .

اما درست از وقتی که شروع شد بدجوری مرا با خودش برد .پاییز امسال ؛ هوایش ، حس و حالش ، رنگ هایش ، رقص برگ هایش و حتی همه چیزش آنقدر مشغولم کرده که از همه چیز دور شده ام اما به خودم نزدیکتر !

+ تاريخ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 21:19 نويسنده بی دل |

 

« اینکه وقتی یه نفرو دیدی قلبت بیاد تو دهنت و احساس کنی داری از درون آتیش میگیری الزاما دلیل عاشق بودن نیس .

اینکه پاتو که از خونه میذاری بیرون بدون اینکه بخوای و حتی دست خودت باشه هی نگاهت بچرخه اینور و اونور ، مدام اطرافتو نگا کنی و تو هر مغازه و ماشینی سرک بکشی ، بلکه ببینینش هم همینطور .

اینکه گاهی فکر کنی هیچ کسو جز اون نمیخوای ، که اصلا نمیتونه دلیل خوبی باشه ! »

میتونی اونقدر این حرفا رو به خودت بزنی که یه روز ببینی هیچ حسی نداری . درست مثل من !

فقط یه چیزه که میتونه احساس "زنده" بودن و "زندگی کردن" بهت بده . اونم عشقه !

و عــ ـ ـ ـشق آنکه دل از او به اشـ ـ ـ ـتیاق می افتد      بدون آنــکه بخــواهــیم اتـ ـ ـ ـفاق می افتد !


* نظرتون درباره قالب جدید چیه ؟ عکس بالایی هم احتمالا براساس روحیات خودم عوض میشه  B-)

*داشتم میرفتم سفر گفتم هم یه صفایی به وب بدم هم یه چیزی نوشته باشم که نوشته باشم !!!ببخشید اگه مزخرفه !

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:46 نويسنده بی دل |

 

رمضان سال پیش که این سریال پخش میشد ، کلی پیش خودم حسرت میخوردم که اگر جای آن دختره بودم که اسمش را هم یادم نمی آید چه کارهایی که نمیکردم و چه جاهایی که نمیرفتم ! با چندنفر از دوستان بودیم که بحث این فیلم پیش آمد و من گفتم واقعن این دختره اصلن از همچین فرصتی که برایش پیش آمده بود استفاده نمی کرد . که یکهو یکی از بچه ها آه عمیقی کشید و در تایید حرف من گفت : آخ گفتی!! اصلن از فرصتش استفاده نمی کرد . من اگر یک همچین وعضی داشتم حتمن اول از همه میرفتم سالن های پاتیناژ و آمیتاژ و اجراهای باله و... . بقیه چیزی نگفتند . من اما توی دل م گفتم : من اول از همه قطعن می رفتم ....

نه اینکه بگویم هیچ جای دیگری نمیرفتم . مثلا کنجکاو نمیشدم چندنفر را پیدا کنم و سر از کارشان درآورم . حتی شاید وسوسه میشدم بروم امریکا و سلناگومز را پیدا کنم و یک بار هم شده از نزدیک ببینمش. حالا نه اینکه عاشق و شیفته اش باشم ! نه! فقط از سر کنجکاوی! و خیلی جاهای دیگر که قطعا در برنامه ام بود از لب دریا و جنگل و کوه و دشت گرفته تا کربلا و مکه و حرم امام رضا و حرم پیامبر و ایوان نجف و سامرا و کاظمین .

اما میخواهم بگویم اولین جایی که میرفتم قطعن بقیــــع بود . جایی که حالا دیگر تا پشت پنجره هایش هم نمی توانم بروم ...

 

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:37 نويسنده بی دل |

 

 

اینکه هنوز عرق پست قبلی خشک نشده این پست را میگذارم بخاطر این است که یادم آمد قرار بود بگذارم !!قبل از پست قبلی !

لحنم هم برای این تغییر میکند که هرجور همان موقع عشقم بکشد مینویسم !!

این مطلب را مینویسم چون میخواهم بگویم خیلی بد است که آدم یک مدتی بدجور هوس شکلات گلاسه و کافی شاپ کند اما هیچکس را نداشته باشد که بتواند با او برود کافی شاپ ! خیلی بد است . بد .

پایه ی کافی شاپ رفتنمان دوتا رفیق بودند . رفیق که نه ! دوست ! وقتی میگویم "بودند" یعنی "رفیق" نبودند . چون تنها چیزی که حد ندارد رفاقت است ! (رجوع کنید به سه ی او !)

دوتا دوست که نافرم پایه بودند . باهم خیلی رفیق بودیم . ( میگویم "رفیق" چون آن موقع ها فکر میکردم رفیقیم )

که وعضشان توپ بود و همیشه مهمانم میکردند و مفت خوری هم که خودتان بهتر میدانید چقـــــدر جواب میدهد !:)

جنس ثابت خوراکمان هم چیپس و پنیر بود و شکلات گلاسه ! البته پاری اوقات ، هات چاکلت و میلک شک و پاستا و گلاسه های دیگر هم میزدیم . دیالوگ ثابتمان هم بعد از سفارش ،"لطفا خامه شو بیشتر بزنید " بود ! تا جاییکه یک روز کافه چی با خنده گفت : اصلا برایتان یک گلاسه خامه می آورم ! و آورد !

داشتم میگفتم . میگفتم که خیلی درد دارد (!) که هوس شکلات گلاسه و کافی شاپ دنج همیشگی تان را بکنی ولی کسی را نداشته باشی که بدرد این حال و هوا بخورد .

یکی دوهفته ای کارم شده بود اینکه هرروز لیست مخاطبین موبایلم را از بالا به پایین و از پایین به بالا چک کنم و هیچ کس را - که لیاقت کافی شاپ رفتن با من را داشته باشد ( آیکون یه آدم خیلی خاص !) - پیدا نکنم !

آخرش دیگر طاقتم طاق شد ! مامانم را برداشتم و رفتم کافی شاپ ! البته نه به همین راحتی و خوشمزگی و نه همان جای همیشگی . مهم هم نیست . مهم طعم ناز شکلات گلاسه ایست که هنوز حس ش میکنم !

طعم دوست داشتنی خامه و شکلات و بستنی ...

تا الان نسبت به دوتا خوراکی بیشتر این حس را نداشتم . یکیش همین شکلات گلاسه است و دیگری قطعن "انبه" !

اما نکته ی بد ش  اینجاست که یک همچین حس خوب و خاصی را نسبت به رفیقانم ...

بگذریم !

نه اینکه رفیق با شکلات گلاسه و انبه قابل مقایسه باشد ! نه ! منظورم یک حس خوب خاص است که در بعضی چیزها هست . فقط بعضی ها ...

البته در حد شکلات گلاسه و انبه حس خوب خاص نسبت به رفیقان دارم ! حس خوب خاص در شأن خودشان !

اما دل م پر میکشد برای آن رفیقی که این حس خوب خاصم نسبت به او حد نداشته باشد !

بی معرفتی و بی مرامی و فراموشکاری رفقا و دوستان بد است . خیلی بد است . اما قطعا من بدترم . خیلی بدترم  که نمیتوانم این بی معرفتیها را تحمل کنم !

وگرنه رفاقت که حد ندارد ...

رفاقت که بوی خوب و بد برنمی دارد ...

هر سری به تن رفیقش نگاه میکند . این اول لوطی گری است ...

(به قول رفیقمون ، لازمه بگم این سه خط پایین از من او بود ؟ )

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:43 نويسنده بی دل |

 

امروز اولین روز آزادیم بود . البته این نمره های درخشانی که یکی پس از دیگری چشمم به جمالشون روشن میشه هیچ جوری نمیذارن خستگی این دوهفته از تنم درآد .

این ترم همه استادا زده بود به سرشون . از یه جاهایی سوال درآورده بودن که عقل جن هم بهش نمیرسه. امروز فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره . واسشون کارگاه گذاشتن و بهشون آموزش دادن چجوری سوال درآرن که دانشجو نتونه جواب بده ! فکر کن واقعا ! چقد مسخره . عقم میگیره ازین سیستمای آموزشی .

این آپارتمون بغلی هم که بچه مچه هاش از صبح میریزن تو حیاط تا شب سر ما رو میبرن . چند بار روسریمو سرم کردم رفتم تو بالکن که یه چیزی بهشون بگم اما دلم نیومد. راستش ته ته دلم حس کردم عصبانیتم بخاطر این نیس که نمیذارن درس بخونم . از حسادته . حسادت به این همه شادی . اینهمه سرخوشی . اینهمه دلخوشی . اینهمه هیجان و آرامش . اینهمه آسوده بالی و بی غمی . ازینکه میتونن از ته دل جیغ بکشن و بخندن حسودیم شد . ازینکه با هم نقشه میکشن به بهونه شستن ماشین باباشون آب بازی کنن و کل غم و غصه هاشون قدِ دوتا دادِ کوتاهیه که مامانشون بعد لو رفتن نقشه سرشون میکشه . ازینکه صبح تا شب میتونن خوش بگذرونن و شب هم راحت و بی دغدغه چشاشونو بذارن رو هم و خیلی زود خوابشون ببره . ازینکه هیچ وقت فکرشون درگیر این نمیشه که فلانی ازین حرفی که زد و اون نگاهی که کرد چه منظوری داشت . حسودیم شد بخاطر اینکه هیچ وقت از ته دلم حس شادی و دلخوشی ندارم . البته وقتی بچه بودم منم عین اونا بودم . شاید شادتر و شیطونتر حتی . حسودیم شد . حسرت خوردم . آرزو کردم از ته ته ته اعماقم و از اعماق تهم که کاش زمان برمیگشت . کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بزرگ نمیشدم . نمی ارزه . به خدا نمی ارزه !

+ تاريخ چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:2 نويسنده بی دل |

 

اینکه همیشه در بعضی شبهای خاص آسمان میبارد را ، میشود شاعرانه تعبیر کرد

اما من فکر میکنم باریدن آسمان در بعضی شبهای خاص ، یک جریان فلسفی است !

بر مبنای این سخن خداوند در قرآن - که حکمت مطلق است - : «هیچ برگی از شاخه جدا نمیشود مگر به اذن خدا » ،        به "دل" داشتن آسمان ، به عزادار بودن طبیعت و نمناک بودن چشم کائنات ایمان بیاوریم .

 

آسمان تمام تلاش خودش را میکند ، 

اما حتی اگر سیل هم بیاید

این آتش

خاموش

نمیشود !

  

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:49 نويسنده بی دل |

 

چقدر دوست داشتم با یک نفر صحبت کنم .

نه . در واقع نیاز داشتم یک نفر برایم حرف بزند . یک استاد  ! که سوالهایم را جواب بدهد . نصیحتم کند . از دغدغه هایم برایش بگویم و آرامم کند .

دیروز آنقدر نیازم شدید بود که اشک توی چشمهایم جمع شده بود .

امروز بعد از اینکه سر کلاس ، کلی با همان استادی که قبلا ذکر خیرش گذشته بحث کردیم و دیوانه بازی درآوردیم ، رفتم پیش بهترین استادی که توی دانشکده میشناختم و در دسترسم بود . پیش استادهای دانشگاه – هرچقدر هم که استاد باشند – از هرچیزی نمیتوان گفت . اصلا بعضی وقت ها موضوعیت ندارد . آدم رویش نمیشود . اما با این استاد میدانستم که از هر دری میشود سخن گفت .

من یک جمله گفتم و او تا آخرش را خواند . تمام تجربیاتش را گذاشت کف دستم . یا شایدم هم توی دل م . و یا شاید فرو کرد توی مغزم . نمیدانم . این یکی واقعا استاد است . کارش را بلد است . وقتی از اتاقش آمدم بیرون همانطوری بودم که میخواستم : آرام ، بدون دغدغه ، و البته با انگیزه .

خوشحال بودم والبته حرفهای آخرش را مدام توی ذهنم مرور میکردم که یادم بماند ، همیشه اینقدر آسوده و خوشحال سپری نمیشود و ابتلائات این راه زیاد است ...

بعدش رفتم و حسابی از خدا تشکر کردم . استاد خوب خیلی نعمت است و من امروز بیشتر از همیشه طعمش را چشیدم .

الآن خیلی خیلی خیلی محتاج دعا هستم !

نمیدانم جمله ی بالا را یادتان می ماند ؟

 


پشت زمین شکست ، خدا گریه اش گرفت

وقتـی علی دو دسـت بـه زانـو گرفته بود ...

امید مهدی نژاد

 

پُست بعدی شاید خیلی دیر از راه برسد ... شاید !


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:35 نويسنده بی دل |

 

یک سال قبل ، ساعت 12 شب دوشنبه 1 فروردین 1390 پشت میزم نشستم و داستان دختری را نوشتم که در پایان سالی به سرمیبرد که تلخی اش را هنوز در درون حس میکند ...

داستان تمام شد . تلخ . همانطور که بود . اما هنوز چندساعت تا پایان سال مانده بود و سال جدیدی در پیش بود که میتوانست شیرین باشد  . مثل نور. دفترم را دوباره باز کردم و ادامه دادم :

اما حالا ، حال ِ دل ش کم کم بهتر می شد . به هیجان بزرگی فکر کرد که ممکن بود در سال جدید برایش اتفاق بیفتند . لبخند زد . بعد مثل فرشته ها خندید . بعد اشک در چشمانش جمع شد . بعد گریه کرد . مثل تمام آدم ها ...

به ساعت دیواری نگاه کرد . عقربه کوچک بین 1 و 2 در حرکت بود . درست یک ساعت و سی و هفت دقیقه دیگر ،سال جدید شروع می شد . خسته بود . خیلی خسته بود ...

دوست داشت بخوابد . و خواب ببیند . خواب خوب . دوست داشت فرشته ها می آمدند ، بالشش را به جای پـَر ، پـُر از قاصدک های خوش خبر میکردند تا آن شب ، خواب خبرهای خوب ببیند . دوست داشت لحظه ی تحویل سال خواب باشد ؛ در حال دیدن رویایی که قرار است پس از بیدار شدن ، واقعیت سال جدید باشد . واقعیتی به شیرینی گیلاس های درشت حیاط خانه ی قدیمشان ...

از اتاق بیرون رفت و به مادرش که صفحه های مفاتیح را ورق می زد گفت : من میخوابم . برای تحویل سال بیدارم نکنید !

بعد وضو گرفت . روی تخت دراز کشید . چشمانش را بست . ولب هایش شروع کردند به تکان خوردن ...

29/12/89

 ۱:۳۰

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:3 نويسنده بی دل |

 

 

 

بدجوری گیر کرده ام !

میبینی مدام پست میگذارم ؟ پست های مزخرف ! مطالب بی اساس . بی ذوق . بی ... (کم آوردم !)

اصلا از وقتی یادم می آید همین بوده . از وقتی خواندن و نوشتن آموختم ! یا نیاز بود و توان نبود . یا توان بود و نیازی احساس نمیشد .

سیزده چهارده ساله بودم که به زور  ،خودم را جا کردم بین بچه های هیئت تحریریه یک نشریه و در یک جلسه رسمیِ اختصاصی با رضا امیرخانی شرکت کردم .

تمام جلسه با خودم کلنجار میرفتم که بپرسم یا نه ! وقتی مصمم میشدم که حرفم را بزنم و سوالم را بپرسم از استرس گر میگرفتم و انگشتانم به لرزه می افتادند . اما از آنجایی که من از همان کودکی یک روحیه ی لجباز و سرتق و رک و بی پرده بودن در ذاتم نهفته شده بود ، بعد از اتمام جلسه با گام هایی لرزان جلو رفتم و با صدایی لرزان تر ، آرام و کودکانه سوالم را پرسیدم . دوست نداشتم کسی بشنود . اصلا دوست نداشتم . خودم میدانستم چقدر سوال مسخره و بیخود و تهوع آوری است . ولی باید میپرسیدم . بدجوری با خودم درگیر شده بودم . چون تعداد کم بود و همه هم به صوت دایره وار دور ایشان حلقه زده بودند و منتظر که او برود تا آنها هم بروند گمان کنم همه سوالم را شنیدند و لابد چقدر در دل بمن خندیدند یا حالشان از من به هم خورد ...

- می بخشید ! شما نیاز دارید به نوشتن که مینویسید یا چون توانایی اش را دارید مینویسید ؟

جواب گزینه آخر یعنی "همه موارد " بود .

- اگر کسی نیاز به نوشتن داشته باشد اما توانایی اش را نداشته باشد باید چه کار کند ؟

این یکی را اصلا یادم نمی آید چه جوابی داد . اصلش فکر نمیکنم جوابی که میخواستم را داده باشد .

فقط یادم می آید که تا دوسال احساس پشیمانی میکردم از این سوال بیخود !

اما حالا که فکر میکنم میبینم همچین بیخود هم نبوده که تا امروز هرچند وقت یکبار ذهنم را درگیر میکند .

اصل اصلش شاید اصلا جوابی برای این سوال وجود نداشته باشد . این یک مسئله شخصی است . شاید یک بعد شخصیتی من این است که وقتی دوست دارم بنویسم نمیتوانم . و وقتی میتوانم ، حرفی برای گفتن ندارم .

حتما علت اینهمه داستان های نیمه تمامی که برگه های سررسیدهایم را اشغال کرده اند هم همین است .

یک علتش هم حتما بی حوصلگی است . بدجور بی حوصله بودم . ناجور تر شدم !!!


چقدر دوست داشتم الآن بنویسم . یک عالمه متن های پرشور ...

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست ...

(فاضل نظری)

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 11:59 نويسنده بی دل |


 

صبح از یه نقطه از یه سرزمین کروی شکل روزم رو شروع میکنم و تاشب آهسته آهسته یا دوان دوان باز میرسم به همون نقطه ...

 

چقدر بده که آدم از دلخوشی های دیگران دلش بگیره ...

چقدر بده که آدم حوصلش از همه اطرافیانش سر بره ... از اغلبشون ...

چقدر بده که آدم راضی بشه به بد نبودن

چقدر بده که آدم راضی بشه به رفیق بد نداشتن

چقدر بده که آدم حالش از خودش به هم بخوره ...

دوست دارم انگشت بکنم تو حلق م و تمام "خودم " رو بالا بیارم ...

 

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست      رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر (سعدی)

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 10:47 نويسنده بی دل |

 

  • توی ناخودآگاه ذهنم میگردم : کی مجبورت میکنه مطلب بنویسی و پست بذاری ؟

       به جوابی نمیرسم .

دوست دارم همین امشب کوری رو تموم کنم و بینایی رو شروع . میدونم که نمیشه . با این وضع کتاب خوندن من که حتی یه کلمه هم نباید جا بیفته تموم شدن کوری حداقل تا سه چهار روز آینده زمان میبره .

باز دوباره میرسم به نقطه تردید : این همه کتاب و رمان میخونم ، آخرش چی ؟ که چی بشه ؟

روزی هزار بار یه همچین سوالی رو توی موقعیت های مختلف از خودم میپرسم . وقتی تو وبلاگ شاعرها و لای کتاب های شعر گم می شم .

وقتی سرکلاس با کلی ذوق و کنجکاوی به مبحثی که استاد ازش صحبت میکنه گوش میدم .

وقتی به کتاب ها و جزوه های درسیم نگاه میکنم .

وقتی به همه اونهایی که برا حل کردن فرمول هایی که تا به حال هزاران نفر حلشون کردن وقت و انرژی صرف میکنن فکر میکنم .

و به همه افرادی که غرق حفظیاتی هستند که مدت زیادی تو ذهن آدم نمیمونند و اگه بمونند معلوم نیس چقد تو زندگی آدم تاثیرداشته باشن  .

معمولا نقاط تردیدم مرکز کره هایی هستند که حول محور علوم مختلف و آگاهی های جور واجور میچرخن .

اما خیلی وقت ها هم تو اصل زندگی تردید میکنم . نه اصل "زندگی " . در واقع طرز و شیوه زندگی کردنمون .

" که چی بشه ؟ "

واسه همشون جواب دارم . جواب هایی که با وجود منطقی و قانع کننده بودنشون سوال ها رو از ذهنم پاک نمیکنن .

مدام باهاشون برخورد میکنم . مثل جدول های مجله های زرد . مثل معماهای تلتکس ...

معماهایی که حل شدن اما علامت سوال از جلوشون برداشته نمیشه .

نمیدونم مشکل چیه ...

 

  • برام فال گرفت . یه شعر عاشقونه قشنگ اومد . هیچ جوری نتونستم ربطش بدم به خودم . گفت شاید تو ناخودآگاهت عاشقی ...

الان ساعتهاست که دارم توی ناخوداگاهم میگردم . زیر و روش کردم . همه گذشته ها و خاطره ها رو . دور و نزدیک ... هیچی ... حتی هیچی ... دریغ از یک شپش !

به غیر آنکه بشد دین و دانش از دستم  /   بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم ...

 

  • اصلا وابستگی خوب نیست . به اسمم ، به "بی دل" خیلی عادت کردم . اما باید عوضش کنم . به نظرتون چی بذارم جاش ؟ چی میاد بهم ؟

 

+ تاريخ جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:27 نويسنده بی دل |

 

 

یک محبت هایی را میشود یک جوری در طول محبت خدا توجیه کرد . مثل محبت به خانواده و همسر و فرزند و دوست و حتی شغل و خانه و ثروت را

اما همه چیزهایی که دوست داریم را میشود اینطور توجیه کرد ؟

کمی به تمام چیزهایی که احساس میکنید حتی اندکی دوستشان دارید فکر کنید ...

« محبت به ماسٍوا در عرض خدا شرک است »

 


 

ادامه مطلب یک دل نوشت کاملا شخصی است .


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:37 نويسنده بی دل |

 

خسته شدم ازین هوای سرد و زمستونی

من دل م آفتاب و نسیم بهاری میخواد .

توی زندگی من ،

توی تصوراتم ،

نه بوی عیدی هست

نه بوی توپ

نه بوی کاغذ رنگی

مادربزرگم جانماز ترمه نداره . توی جانمازش هم یاس نمیذاره .

تو ذهن من نه بوی تند ماهی دودی میاد

نه بوی کفش نو

نه حتی هیچی !

 

من به چه دلخوشی این زمستون طولانی رو سر کنم ؟

با چی خستگی هامو در کنم ؟

 

من اصلا شاد نیستم

من شاد بودن رو بلد نیستم

امشب شب عیده اما مثل همیشه و همه عیدهای دیگه من شاد نیستم اونقدری که باید باشم .

 

من خسته ام ...

من خیلی خسته ام ...

 


بعد از خوندن "سه دیدار " عاشقانه تر از همیشه به چهره ی امام نگاه می کنم و به صدای  "مردی که از فراسوی باور ما آمده بود" گوش میدم . با یه لذت وصف ناشدنی ...

 شادمانم کن و اندوه مکرر برسان ...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:37 نويسنده بی دل |

 

و اما عشق !

تعریف من از عشق چیه ؟

هرکسی یه تعریفی از عشق داره . اونایی که فکر میکنن تجربه اش کردن اسم احساسات خودشون به همسر یا طرف مقابلشون رو عشق میذارن و اغلب اونایی که تجربه اش نکردن فکر میکنن که اون دسته ای که فکرمیکنن عاشقن اشتباه میکنن و اسم احساسشون عشق نیست . یه جور دوست داشتن ، عادت یا دلبستگیه .

وقتی درباره عشق تو یه جمعی بحث میشه معمولا یه جواب واحد که همه قبولش داشته باشن برای عشق پیدا نمیشه .

همین چند روز پیش توی جمع رفقا بحث از عشق شد .

هرکسی یه چیزی میگفت و من فقط گوش می دادم .

یکی میگفت من شوهرمو خیلی دوست دارم . واقعا دوسش دارم . نبودنش واقعا برام سخته اما با این حال نمیتونم بگم عاشقم .

یکی دیگه میگفت طبیعیه . عشق با وصل و ازدواج جور درنمیاد . نمیشه اینجوری تجربه اش کرد .

و اون یکی که یه شخصیت خیلی برون گرا و احساساتی داره و بعد کلی ماجرا با یکی از پسرای دانشکده ازدواج کرد ؛ بهش گفت که سخت اشتباه میکنی ! عشق واقعی توی ازدواج معنی پیدا میکنه واحساس من به همسرم قبل ازدواج در مقایسه با الان اصلا عشق محسوب نمیشه .

خلاصه هرکی یه چیزی میگفت و منم گیج شده بودم . خیلی عمیق رفته بودم توفکر تا تعریف خودم رو از عشق واقعی پیدا کنم . بعد از کلی فکر بیهوده یادم اومد که من خیلی وقته که یه تعریف مشخص و واقعی از عشق پیدا کردم . یه تعریفی که به صحتش شک ندارم . بهش ایمان دارم . به اینکه مصداق عشق حقیقیه .

عشق علی و مهتاب

عشقی که امیرخانی توی "من او " به تصویر کشیده .

اینو که گفتم اون دونفری که توی جمع من او رو خونده بودن کاملا تایید کردن . انگار اوناهم تازه یادشون اومده بوده بود که قبلن به یه تعریف درست از عشق حقیقی رسیدن .

یکی از بچه ها با تاکید به این موضوع که "من او " رو نخونده گفت به نظر من این نمیتونه یه تصویر درست از عشق باشه . چون امیرخانی برای اینکه بتونه  عشق حقیقی رو توصیف کنه باید خودش تجربه اش کرده باشه .

گفتم اولا از کجا میدونی تجربه نکرده ؟ ثانیا ! من با نظرت موافق نیستم . به نظرم همیشه لازم نیست برای توصیف درست یه حقیقت حتما تجربه اش کرده باشی . وقتی معیار و ملاک قطعی و مطمئن از اون حقیقت داشته باشی میتونی بر اساس اون معیار اون حقیقت رو توصیف کنی و به تصویر بکشی . البته کار هرکسی نیس . اما امیرخانی تونسته . امیرخانی یه تعریف درست رو معیار داستانش قرار داده . به نظر من تمام ماجراهای عاشقانه ی این داستان حول محور این حدیث میچرخه : "مَن عَشَقَ وَ کتم فعَفَّ ثُمَّ مات، ماتَ شَهیدا"

تعریف من از عشق واقعی همینه ! دقیقا همین . اما منظورم ازون چیزی که توی پست قبلی و خواستگاری نوشت های دیگه گفتم این نیست . این جمله که " تا وقتی عاشق نشم ازدواج نمیکنم " به این تعریف ربطی نداره .

یعنی نمیتونه ربطی داشته باشه . یعنی من به مفهوم واقعی نمیتونم عاشق بشم . نمیتونم عشق حقیقی رو تجربه کنم .

چون لیاقتش رو ندارم . اینو دیگه خودم میفهمم و مطمئنم که لیاقت همچین عشقی رو ندارم .

تحملش رو هم ندارم . آدم باید خیـــــــــــــــلی "آدم" بشه که بتونه همچین عشقی رو تجربه کنه . باید خیلی بزرگ بشه . باید خیلی "دل" داشته باشه . من ندارم . اصلا برا همین " بی دل " ام . بی دل برا من معنی "عاشق" نمیده .  بی دل یعنی کسی که دل عاشق شدن نداره ! دلش وسعت و عظمتی که بتونه عشق رو تو خودش جا بده و تحملش کنه ، نداره .

عشقی که تو خواستگاری نوشت هام ازش حرف میزنم رو قبلا هم تعریف کردم . یعنی همون به دل نشستن . به دل نشستن واقعی . یعنی وقتی بعد از صحبت با یه نفر با توکل به خدا و تفکر عاقلانه رجوع کردی به احساست ، حست بهت بگه که این خودشه !

اینو هنوز درست حسابی تجربه نکردم . اما از کسایی که وقت ازدواجشون اینو تجربه کردن خیلی شنیدم . 

مسئله خیلی مهمی هم هست . همه قبولش دارن . مثلا درمورد همین خواستگاری که شرحش گذشت وقتی به خانوادم گفتم که موضوع چیه کاملا بهم حق دادن و نه تنها اصرار نکردن بلکه درمورد تصمیمی که گرفته بودم مطمئنم کردن . توی بعضی موارد حس میکنم که شاید دارم سخت میگیرم اما درمورد این یکی مطمئنم که اشتباه نکردم !

خلاصه خواستم موضوع رو شفاف سازی کنم . البته بیشتر برای خودم ! و تا حدودی هم برای دوستانی که منو مورد شماتت و سرزنش قرار دادن !


پ.ن :

1. از جناب "...* " واقعا متشکرم . خیلی زیاد . من واقعا از انتقادها و نظرات درست حسابی و سازنده خوشحال میشم .واقعــــــــــــــــن برام مثل یه هدیه ی خوبه . ( لحنتون و جدیت و دقت کلامتون منو یاد لحن آقای شهاب مرادی در جواب سوالهای سایتشون انداخت!!)

2.بدجوری رفتم تو توهم . خیال میکنم خواستگارهام اینجا رو میخونن !     ...      اصلا بخونن ! مگه چیز بدی میگم که خجالت بکشم ؟ والا !

3.این خواستگار فیس بوکیه عجب حلال زاده بود ! امروز دوباره پیام داده بود !!

4. دوست دارم برای "ره بر م " بمیرم !! خیــــــــلی دوست دارم ...

سر که نه در راه عزیزان بود / بار گرانیست کشیدن به دوش ...

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:9 نويسنده بی دل |

 

  • همیشه روزی که آخرین امتحانم را می دهم برایم روز عید است . اما امروز ...

برگه را که دادم هوا تاریک شده بود . هندزفری را توی گوشم گذاشتم و راه افتادم سمت مزار.

زمزمه می کردم و اشکهایم می ریخت ...: دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من ...

  • میدانی مثل چیست ؟

مثل این است که یک برگه بگذارند جلوی یک عده و بگویند هرکه میخواهد اسمش را بنویسد . بعد برگه را جمع کنند و اسامی را بخوانند و روی اسم بعضی ها را خط بزنند ...

کاش روی اسمم را خط زده بودند ...

قبل از اینکه برگه ای جلویم بگذارند ، قبل از اینکه اسمم را بنویسند ، روی دل م را خط زدند ...

نمیدانم چرا ؟ یادم نمی آید چه کردم ! فقط یادم می آید بعد از کلی دعا و آرزو یک هو آتش اشتیاقم سرد شد

با خودم گفتم اصلا پدرم راست می گوید . جنوب ، یکبارش کافیست . دوباره بروم که چه ؟؟

یکهو احساس کردم روی دل م را خط زدند . چرایش را نمی دانم اما حتما یک چیزی بوده است دیگر .

امروز رفتم فرم ثبت نام راهیان نور را پر کردم . نمیدانم اینطور زورکی میشود خط خوردگی های دلم را پاک کنم ؟

می شود ؟

من دل م آسمان می خواهد ...

  • توی راه برگشت فکر میکردم . به اینکه اینجا هیچ کس " رفیق " نیست . حتی هیچ کس ! و چقدر سخت است ...

خودم هم رفاقت نمیکنم

... یا رفیق من لا رفیق له ...

  • رسیدم سر کوچه ، بوتیک سرکوچه مان شده بود گل فروشی . چند شاخه نرگس خریدم برای مادرم .

میخواستم این دلخوری تمام شود . هرچند هیچ وقت من مقصر نیستم . لااقل این بار نبودم .  اما نمیتوانم تحمل کنم رفتار مادری را که سعی میکند مهربان نباشد .

رسیدم خانه . ماشینش توی پارکینگ نبود . آمدم بالا و با یک عالمه بی حوصلگی نرگس ها را در گلدان گذاشتم .

ارمغان تاریکی را نگاه کردم و همانجا خوابم برد .

یک ساعت بعد با صدای غذاساز و چرخ گوشت و ... بیدار شدم . به مادرم سلام کردم .

جواب داد . مثل همیشه .حتی مهربان تر !

  • الآن حالم خوب است .

 


به من هرآنکه نزدیک ، از او جدا ... جدا ... من ...

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:59 نويسنده بی دل |