|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
سلام نماز را که میدهم دفترچه نمازهای قضا شده ام را برمیدارم و یک ضربدر جلوی شانصد تا ضربدر دیگر در ردیف نماز مغرب میزنم . بعد به سقف اتاقم فکر میکنم که تا الان دیگر قبرستانی شده برای خودش ! قبرستان آنهمه نمازی که آنجا گیرکرده اند و نتوانسته اند بالاتر بروند و بعد از مدتی هم همانجا مرده اند ! یکهو دل م برای نمازهایم میسوزد . دل م خیلی میسوزد و تصمیم میگیرم از این به بعد آنقدر به نمازهایم پر و بال بدهم که لااقل توان گذشتن از آن قبرستان کذایی را داشته باشند . فکر میکنم شاید اگر دریک فضای آزاد و بدون سقف نماز بخوانم نمازهایم راحت تر بالا میروند . اصلن آسمان که جلوی چشمشان بیاید قدرت و انگیزه شان برای بالا رفتن بیشتر می شود . من خودم گاهی وقتها که چشمم به آسمان می افتد و دقیقتر نگاهش میکنم کلی انگیزه پیدا میکنم برای کلی کار که فکر میکنم آدم با انجام آنها به آسمان و شاید به خدا نزدیکتر میشود . درواقع آسمان یکی از آن چیزهایی ست که وقتی از زندگی و آدم هایش خسته میشوم تازه یادم می افتد که چقدر میخواهمش و چقدر دور شده ام از آن ...
نمیدانم چرا هیچکس نگاه کردن به آسمان را در برنامه روزانه اش قرار نمیدهد و چه شده است که ما اینقدر سربه زیر شده ایم و نگاه کردن به زمین را ترجیح میدهیم به نگاه کردن به آسمان و چرا نمیخواهیم بفهمیم که ممکن است خیلی از مشکلاتمان با نگاه کردن به آسمان حل شود . و مگر نه این است که آدم به چیزی که چشمش به آن است و نگاه ش میکند نزدیک می شود و مگر این ما نیستیم که مدام در حرف ها و نوشته ها و اشعارمان از آسمان دم میزنیم و ادعای محبتش را داریم ... ؟ پس بیایید گاهی به آسمان نگاه کنیم !
+ از امشب ساعت ۲۳ شبکه تماشا وضعیت سفید ... هوراااا