تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

کار کردن از اینجا برای ایران به جز حس کمی تا قسمتی بیشتر مفید بودن برای خودم چیز دیگری ندارد.

دوست دارم در کنارش یک کار پاره وقت حضوری داشته باشم. هم مجبور باشم بخاطرش از خانه بروم بیرون و با دیگران در ارتباط باشم. هم کاری باشد که از انجام دادنش لذت ببرم . هم تجربه کسب کنم و هم آن قدری پول دربیاورم که وقت های آزادم را با خیال راحت بروم یک گوشه ی دنج یک کافه بنشینم و بنویسم. از باقیمانده حقوقم هم آنقدر بماند که با پس اندازش لااقل سالی یک بار بتوانیم یک سفر درست و حسابی برویم. کدام قسمت از این رویای جذاب را بیشتر از همه دوست دارم؟ داشتن یک کار حضوری لذت بخش؟ سفرهای خاص و پرخاطره؟ دنجیدن گوشه ی کافه و نوشتن؟ چطور میتوانم یکی را انتخاب کنم؟ همه اش را در کنار هم دوست دارم و از هرکدام در کنار آن های دیگر خیلی بیشتر لذت خواهم برد تا به تنهایی!

یک قسمت مهم را فراموش کردم! دویدن! شاید هم بهتر باشد از پیاده روی شروع کنم!

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۸ساعت 6:14 نويسنده بی دل |

از وقتی آمده ایم ایرلند توی یکجور قرنطینه ی خانگی بوده ام مثل همه ی وقت هایی که مجبور نبوده ام برای مدرسه و دانشگاه و کارهای ضروری دیگر از خانه بیرون بروم. یک خانم خانه ام با کارهای خانه. یک خانم خانه با کارهای بیرون از خانه که داخل خانه انجامشان میدهم. اسمش دورکاری است. یک خانم خانه ام که اغلب تفریحاتش خانگی است: کتاب و فیلم. یک خانم خانه که به ظاهرش اهمیت میدهد و هرروز داخل خانه ورزش میکند. یک خانم خانه که گهگاهی مهمانی دعوت میشده یا مهمانی های کوچک میگرفته که فعلا کنسل شده اند. شاید بزرگترین تفاوتی که کرونا در زندگی من ایجاد کرده تا الان همین است!

بگذریم... میخواستم بگویم من همیشه تا حد زیادی به انتخاب خودم در خانه بوده ام و حالا تا حد زیادی کرونا مجبورم کرده درخانه باشم. با اینکه عملا تفاوت زیادی در ساعات درخانه بودنم ایجاد نشده ولی همین که یک نیروی بیرونی من را مجبور به خانه ماندن کرده باعث میشود احساس کنم که وقت بیشتری را در خانه ام و میتوانم کارهای بیشتری انجام دهم.

یکی از کارهایی که انجام دادم دانلود سریالی بود که چندماهی میشد میخواستم تماشایش کنم و فرصت نمیکردم. دیروز شروعش کردم و امشب قسمت پنجم را تمام کردم. ویژگی خاص این سریال برای من توجه دادن به جزییاتی از آدم هاست که معمولا درموردشان نه میدانیم و نه فکر میکنیم. جزییاتی که میتواند خیلی از نیت های پشت رفتارها را نشان دهد.

بعد از قسمت پنجم ذهنم رفت سمت دوست هایم. تحلیل رفتارهای عجیبشان. بعد از تحلیل از یک نفر حسابی ترسیدم. و علامت سوال گنده ای که درباره رفتارهای خیلی عجیب یک نفر دیگر مدتها توی ذهنم جا خوش کرده بود کوچکتر شد. گرچه با هردو تقریبا قطع رابطه کرده ام اما خیلی مشتاق شدم یک جوری جواب تحلیل هایم را بدانم. درست یا غلط بودنشان را. آیا به برگرداندن دوباره ذهن سمت آنها و یادآوری خاطرات خیلی تلخ و آزاردهنده ای که برایم به یادگارگذاشته اند می ارزد؟

میفهمم که الان چقدر تحت تاثیر سریالم و جوگیر شده ام ولی واقعا فکر میکنم که گاهی برگشت به گذشته و تحلیل وقایع و رفتارها و آدم های دوره های مختلف زندگی شدیدا می تواند آموزنده باشد و در آینده به کمک آدم بیاید. 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 5:55 نويسنده بی دل |