|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
اصلن قصد نداشتم فعلن پست بذارم اما خب دیدم درس که نمیخونم لااقل یه کار غیرمفید دیگه کرده باشم ! :|
1.امروز با یک آدم خیلی خیلی خیلی باشخصیت برخورد کردیم ! با رفیقم تو کافی شاپ نشسته بودیم که یکهو صدای صحبت آقای جوانی که میز پشت سری ما نشسته بود و با دوتا خانم جوانتر صحبت میکرد توجهمون رو جلب کرد : من بعدازظهر ها ساعت 2 میخوابم ، 5 بیدار میشم ، یه دوش میگیرم بعدش قهوه م رو میخورم ... و اونجا بود که من و دوستم بلند زدیم زیر خنده و اصلن هم سعی نکردیم طوری رفتار کنیم که اونها نفهمن ما داریم بهشون میخندیم ! بعدش من در کمال بی شخصیتی نی م رو از توی لیوان در آوردم و برای اینکه از تهش چیکه نکنه و میز کثیف نشه خیلی شیک و تمیز ته نی رو لیس زدم !! و بعدش آگاهانه اعتراف کردم که : خیلی کار زشتی بود ! و بعدش بدون هیچ گونه خجالتی باقیمونده ی کارامل کاراماپاچینو (یه چیزی تو همین مایه ها) م رو گرفتم دستم و از مغازه خارج شدم و دیدم که یک آدم خیلی بیشخصیت اما خیلی پولدار ماشینش رو دوبله گذاشته بغل ماشین من . و بعد من نشستم توی ماشین و در کمال بی شخصیتی شروع کردم به بوق های ممتد زدن ! و بعدش رفیقم گفت : بی شخصیت بازی درنیار ! صب کن میرم تو کافه ببینم ماشین کیه ! و بعد برگشت و گفت اسم این ماشینه چیه ؟ برم چی بگم ؟ و بعد من گفتم بگو این لگن سفیده !! و بعد من صبر کردم تا دوستم اومد و من در کمال تعجب دیدم صاحاب ماشین همون آقای ظاهرن خیلی خیلی باشخصیت بود و من میخواستم از ماشین پیاده شم و بگم : آقا شما که اینقدر با شخصیتی و همه زندگیت رو نظم و ترتیبه . شما دیگه چرا ؟ واقعن ما داریم به کجا میریم ؟ :|
2. واقعن جدیدن به این نتیجه رسیدم که نه ! خداوند متعال واقعن باشخصیت و مودبه ! چون من اگه جای خدا بودم قطعن جای این آیه «كلا انها كلمه هو قائلها» میگفتم : "یه زری میزنه!! "
3.این روزها تحت تاثیر سخنان یکی از دوستان در احوالات خودم دقیق شدم و به این فکر میکنم که واقعن من یه آدم بی شخصیتم که سعی میکنم خودمو باشخصیت نشون بدم یا اینکه آدم با شخصیتی ام که تلاش میکنم بی شخصیت باشم ؟
واقعن ما داریم به کجا میریم ...؟ :|
بعدنوشت : جهت اطلاعتون عرض کنم که فردا هم امتحان دارم !
و باز جهت اطلاعتون عرض کنم که امروز با کلی استرس برگه ی امتحانی م رو از استاد گرفتم و دیدم که نه ! انگار اون هف هش ده تا قل هواللهی که قبل از امتحان خوندم و صلوات هایی که قبل از زدن هر تست میفرستادم نتیجه داده و فقط 5 تا غلط داشتم و موفق به دریافت نمره 3.75 از 5 شدم ! و وقتی که استاد داشت جواب سوالها رو میداد متوجه شدم که یه عالمه از جوابهایی که شانسی زدم درست درومدن ! پیشاپیش تبریکات شما را مچکریم !!
کلی پیش خودم و دیگران غرغر کردم که آخه مگه با 40 تومن چندتا کتاب کوفتی به آدم میدن . آخرشم یه دوسه هزار تومنی ته کارتم موند ! اصن اون چیزایی که میخواستمو پیدا نکردم . البته چیز زیادی هم نمیخواستم ! ازونایی نیستم که هی هرچندوقت یه بار میرن ده تا ده تا برا خودشون کتاب میخرن . اصن اهل کتاب خریدن نیستم زیاد . کتابایی که میخرم رو یا قبلا خوندم و به این نتیجه رسیدم که ارزش اینو دارن که دوباره یا چندباره بخونمشون یا اینکه از یه آدم موثق که سلیقه ش رو تو کتاب قبول دارم تعریفشو شنیدم . یا مثلا کتابهای یه نویسنده خاص مثل آقا رضا که تا حالا همه کتاباش ارزش خریدن داشته .
قیدار رو که بذاریم کنار یه جورایی میشه گفت نمایشگاه مزخرفی بود ! حتی "عقاید یک دلقک " رو پیدا نکردم !!!
دومین حسنش دیدن دوسه تا از رفقای مجازی بود . روز اول که عجله داشتم و چنددقیقه ای بیشتر نتونستم سندس رو از مصاحبت با خودم به فیض برسونم !
اما از جلف بازیامون با بهار از هرکی که جمعه نمایشگاه بوده میتونید بپرسید . یعنی اینقد تابلو شده بودیم ! فقط کافیه بگید دوتا دختر چادری جلف تا هرکی اون روز نمایشگاه بوده ما رو به یاد بیاره !
وقتی رسیدیم زهره داشت برمیگشت . کلی الافی کشیدیم تا بالاخره همو پیدا کردیم . جلو در 38 جنوبی وایساده بودیم . اینقد جیغ جیغ کردیم که یکی دونفر بهمون تذکر دادن حتی ؛ و با صدای بلند گفتن : هیییسسسسس...
بعدش که زهره رفت بی هدف تو غرفه ها میچرخیدیم . یعنی نه اینکه کاملا بی هدف باشیم . اما اینقد گرم پرت و پلا گفتن و جلف بازی بودیم که نمیشد به طور مشخص دنبال کتابهامون بگردیم .
رفتیم غرفه فصل پنجم . دوسه تا ازین شاعرا هم بودن . بهار گفت چقد دوست دارم امیدمهدی نژاد رو ببینم ! چند دقیقه بعدش تو یکی از راهروها داد زدم : عه ! امید مهدی نژاد ! بعدش چقد پشیمون شدم . 4،5 باری که دور این بنده خدا طواف کرد و ما رو حسابی تابلو کرد بعدش تازه راضی شد به حرف من گوش کنه و یکی از کتابهاشو بگیره و ببره بده براش امضا کنه . که الحمدلله نه کتابشو پیدا کردیم نه دوباره خودشو !
آها راستی یک اتفاق خیلی مهمی هم که افتاد این بود که وسط یکی از راهرو ها روسریم باز شد و سوزنش افتاد گم شد !!
روز قبلش رفته بودم غرفه "کتاب پنجره" . "طوطی" رو چندوقت پیش خونده بودم و خیلی باهش حال کرده بودم . میخواستم یکی دوتا کتاب دیگه ازاون نویسنده بگیرم که نداشتن . یعنی گفتن که دردست ترجمه است . اما چندتا مجموعه داستان از "لوئیچی پراندلو" بهم معرفی کردن و گفتن اگه از طوطی خوشم اومده حتما اونها رو هم میپسندم ."سفر " و "یک عالم با شما حرف دارم " رو گرفتم . داستان اول یک عالم با شما حرف دارم رو خوندم . جالب بود . بعدش یکیشون کتاب های "شل سیلور استاین " رو بهم معرفی کرد و کلی تعریف کرد و گفت که چقد تو آمریکا طرفدار داره و اینجام خیلیهاش به چاپ 10 ، دوازدهم رسیده . یکیشو برداشتم ورق زدم . به نظرم مزخرف اومد . مثل کتاب شعر کودکان بود . ترجمه اش که اصلا جالب نبود . باز متن اصلیش یه چیزی ... . ولی یارو اصن کاسب بودااا . اینقد تعریف کرد که بالاخره خر شدم و یکیشو برداشتم . شب رفتم خونه دیدم چه چیز مزخرفیه . اصن داغوووون !!
جمعه با بهار رفتیم دوباره غرفه کتاب پنجره بعد ازاینکه جلو همون فروشنده "طوطی" رو به بهار معرفی کردم و گفتم که بخردش ، رو کردم به همون آقاهه که روز قبلش اون کتاب مزخرف رو بهم انداخته بود و بهش گفتم من دیروز این کتاب رو از شما خریدم اما خوشم نیومد . میشه پس بدم ؟ یارو هم با سیاست مشتری مدارانه اش خیلی مودب و شیک گفت : بله . حتما . مطمئن باشید خانم من چهره شما رو هنوز به یاد دارم !!!
بهار هم به سبک خودش حسابی با فروشنده ها گرم میگرفت و دم هر غرفه یکی دوتا از خاطراتش رو برا ملت تعریف میکرد !
اصن نمیشه با این بشر حرف زد یعنی فقط کافیه یک کلمه از دهنت بیاد بیرون . اون وقت سریع میپره وسط دهنت(!) و یکی دوتا خاطره و ماجرا که به اون کلمه مربوط میشه رو با آب و تاب برات تعریف میکنه . هرچقدر فکر میکنم میبینم تقریبا تا حالا 90 درصد صحبت هام با بهار نصفه نیمه مونده و کمتر ماجرایی رو یادم میاد که گذاشته باشه تا آخرش براش تعریف کنم . این اخلاقش خیلی گنده !
جلو یک غرفه که ازین رمان های معروف قدیمی داشت وایساده بودیم و داشتیم کتاب ها رو نیگا میکردیم . بهار گفت چقد دوس دارم بلندی های بادگیر و پرندگان خارزار رو بخرم . گفتم دیوونگیه . برو دانلودشون کن . گفت دانلود این کتاب های قطور که تو نت نیس . یه پسره بغلش وایساده بود و در کمال بی ادبی و پررویی داشت به حرفای ما گوش میکرد . البته مدیونید اگه فکر کنید ما خیلی بلند حرف میزدیم یه جوری که همه میشنیدن و توجهشون جلب میشده ! یارو برگشت گفت من دانلود سینوهه رو دیدم . بهار هم یه چرتی در جوابش گفت که یادم نمیاد .که باز پرسید تو چه سایتی میرین برا دانلود و خلاصه صحبتشون داشت گل میکرد که دست بهار رو کشیدم و بهش توپیدم که تو چقدر راحتی و چه معنی داره با مرد نامحرم صحبت کنی و خلاصه ازین مزخرفات !!!
راستی تو یکی از غرفه ها هم "ساعد باقری" رو دیدیم و کتاب "پیاده روی در اتوبوس " ش رو خریدیم و دادیم برامون امضا کرد که البته اونجا هم این دختره کلی سوتی داد و ضایع بازی درآورد که از گفتنش صرف نظر میکنم . خودمم آخرش یه سوتی دادم البته !!
وقتی داشتیم از سالن انتشارات عمومی بیرون میومدیم و میرفتیم یه چیزی بگیریم بخوریم ، با هم به این نتیجه رسیدیم که قطعا اگه میگشتیم دنبال سوزن روسری من مفیدتر واقع میشدیم !
تو راه برگشت وقتی از بهار جدا شدم یاد خواستگار طلبه هه افتادم . چقد وقتی از رفتارم تو کوچه خیابون پرسید با جدیت و تعصب میگفتم من خیلی بدم میاد که تو جمع بلند حرف بزنم یا بلند بخندم یا جلف بازی درآرم . چقــــــــــد رو این مسئله تاکید کرده بودم . فقط فکرشو بکن که اون روز منو تو نمایشگاه دیده باشه !!!
گاهی اوقات یه عالمه اتفاق که هرکدوم به تنهایی کوچیک و ساده و مسخره ان ، رو هم جمع میشن و باعث میشن اعصاب آدم به هم بریزه و حداقل یه روز کامل حالش گرفته شه . اتفاقاتی به سادگی لقط ( یاشایدم لغط یا لقت یا لغت ! ) کردن پای دونفر توی ترافیک جلوی در دانشکده بعد از تموم شدن کلاس ! نمیدونم تو عالم بچگی هم یه همچین چیزای مسخره ای میتونستن حالمو بگیرن ...؟!!
چند وقت پیش مامانم یه چیزی از لای کتاب دفترهای قدیمی اش پیدا کرد . یه مقوای سبز که دولا شده بود . کارت دعوت جشن تکلیفم بود که برا مامانم نوشته بودم :
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین. (نقطه با مداد گلی)
ای مادر عزیز که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و صفای تو* (ستاره با مداد گلی)
مادر عزیزم من از ته قلب تو را دوست دارم و از تو خواهش میکنم که دعوت من و معلمم را قبول کن و به جشن عبادتم بیایی. (نقطه با مداد گلی)
مادر عزیزم حاضرم به پایت بیفتم و بگویم دوستت دارم حاضرم به پایت بیفتم و از تو تمنا کنم و بگویم ای مادر عزیر دعوتم را قبول کن و به جشن عبادتم بیا دوستت دارم *(ستاره با مداد گلی)
پایان ( با ماژیک شبرنگ زرد )
(ستاره با مداد گلی) *مادر عزیرم واقعا از ته قلب *(ستاره با مداد گلی)
(ستاره با مداد گلی) *دوستت دارم *(ستاره با مداد گلی)
چقــــــــــــــــد به پاراگراف چهارم خندیدم ... !!
وقتی کوچولو بودم افراد زیادی بهم میگفتن « تو باید پسر می شدی ! »
افراد زیادی هم عقیده داشتن من قلدُرم !
کوچولو موچولو بودم . عمه م بهم می گف "خاله ریزه" !
از همون حدود یه سال و نیمه گی (!) که به حرف اومدم حاضر جواب بودم .
بعضی وقتا باخواهرم میرفتیم تو حیاط و دخترهای همسایه بالایی از پنجره باهامون حرف میزدن . هروقت یه چیزی میگفتن که نمیفهمیدم یا فکر میکردم دارن اذیتم میکنن با عصبانیت داد میزدم : « عــــــه ! زبون دلازی نَـتـُـن !»
ازین که بچه حسابم کنن و مث بچه ها باهام حرف بزنن بدم میومد . برا همین خودم معمولا خیلی عادی و بزرگونه با بچه ها حرف میزنم . شاید بخاطر همینه که اغلب بچه ها بام رفیقن .
یه بار تو اتوبوس یه پسر بچه ی همسن و سال خودم همچین تیریپ آدم بزرگا رو برداشته بود و مث وقتی که یه آدم بزرگ با یه بچه کوچولو روبرو میشه بهم لبخند زد . منم همچین اخمی تحویلش دادم که خنده رو صورتش ماسید !
یه بارهم وقتی 4 ، 5 ساله بودم با بابام رفته بودم طبقه بالا خونه ی مادرجونم . بابا و عمه داشتن با هم صحبت میکردن . من اصن نمیفهمیدم چی میگن . ینی اصن گوش نمیدادم . ولی مثکه چیز خوبی نبود ! بابام به عمه اشاره کرد که جلو من این حرفا رو نزنه . عمه هم برگشت گفت « این عقلش نمیرسه ! » . همچین بم برخورد که قهر کردم رفتم پایین تا چند وقت هم دیگه بالا نمیرفتم !!
یه همچین بچه ای بودم من ... یادم بخیر ...
آدم وقتی با بزرگیاش حال نکنه مجبوره با بچگیاش زندگی کنه ...
بعدنوشت :
قشنگ معلوم بود هیشکی نفهمیده ! مام اینجا معلومه با یه جماعت دانشمند طرفیم . بابا تو اون عکسه من مثلا گریم شده بودم برا یه نمایشی ظاهرن . خودم که یادم نمیاد ! نمیبینین اون عینک و چروک های رو صورت و اون چارقد پیرزنی رو ؟ واقعا به ذهن هیچکس خطور نکرد که یه همچین روسری داغونی سر یه بچه ۴،۵ ساله نمیکنن ؟ واقعا که بابا !
یک سال قبل ، ساعت 12 شب دوشنبه 1 فروردین 1390 پشت میزم نشستم و داستان دختری را نوشتم که در پایان سالی به سرمیبرد که تلخی اش را هنوز در درون حس میکند ...
داستان تمام شد . تلخ . همانطور که بود . اما هنوز چندساعت تا پایان سال مانده بود و سال جدیدی در پیش بود که میتوانست شیرین باشد . مثل نور. دفترم را دوباره باز کردم و ادامه دادم :
اما حالا ، حال ِ دل ش کم کم بهتر می شد . به هیجان بزرگی فکر کرد که ممکن بود در سال جدید برایش اتفاق بیفتند . لبخند زد . بعد مثل فرشته ها خندید . بعد اشک در چشمانش جمع شد . بعد گریه کرد . مثل تمام آدم ها ...
به ساعت دیواری نگاه کرد . عقربه کوچک بین 1 و 2 در حرکت بود . درست یک ساعت و سی و هفت دقیقه دیگر ،سال جدید شروع می شد . خسته بود . خیلی خسته بود ...
دوست داشت بخوابد . و خواب ببیند . خواب خوب . دوست داشت فرشته ها می آمدند ، بالشش را به جای پـَر ، پـُر از قاصدک های خوش خبر میکردند تا آن شب ، خواب خبرهای خوب ببیند . دوست داشت لحظه ی تحویل سال خواب باشد ؛ در حال دیدن رویایی که قرار است پس از بیدار شدن ، واقعیت سال جدید باشد . واقعیتی به شیرینی گیلاس های درشت حیاط خانه ی قدیمشان ...
از اتاق بیرون رفت و به مادرش که صفحه های مفاتیح را ورق می زد گفت : من میخوابم . برای تحویل سال بیدارم نکنید !
بعد وضو گرفت . روی تخت دراز کشید . چشمانش را بست . ولب هایش شروع کردند به تکان خوردن ...
29/12/89
۱:۳۰

این پست صرفا محض تمرین نوشتن و تلقین حوصله است !!
صبح قبل از باز کردن چشم هام یه دور خوابی که تا قبل از بیدار شدن می دیدم رو با خودم مرور کردم . یه فیلم سینمایی تقریبا اکشن بود . همه اش رو از اول یادم نمیاد . فقط قسمت های آخرش که صحنه های بزن در رو و تیراندازی بود رو میتونم دوباره مجسم کنم . من اونجا تقریبا نقش دانای کل رو بازی میکردم . خودم تو ماجرای اصلی نبودم . دیده هم نمیشدم . ولی همه چیزو زیر نظر داشتم و یه جوری به شخصیت های خوابم القا میکردم که مثلا یکی ازپشت سر با تفنگ مخت رو نشونه گرفته . من باعث نجات نقش اول خوابم شدم . اما اون ...
بــوی بــهـار آمــد و آورد بــوی تــو
شـد تــازه بـاز در دل مـن آرزوی تـو
بدجوری گیر کرده ام !
میبینی مدام پست میگذارم ؟ پست های مزخرف ! مطالب بی اساس . بی ذوق . بی ... (کم آوردم !)
اصلا از وقتی یادم می آید همین بوده . از وقتی خواندن و نوشتن آموختم ! یا نیاز بود و توان نبود . یا توان بود و نیازی احساس نمیشد .
سیزده چهارده ساله بودم که به زور ،خودم را جا کردم بین بچه های هیئت تحریریه یک نشریه و در یک جلسه رسمیِ اختصاصی با رضا امیرخانی شرکت کردم .
تمام جلسه با خودم کلنجار میرفتم که بپرسم یا نه ! وقتی مصمم میشدم که حرفم را بزنم و سوالم را بپرسم از استرس گر میگرفتم و انگشتانم به لرزه می افتادند . اما از آنجایی که من از همان کودکی یک روحیه ی لجباز و سرتق و رک و بی پرده بودن در ذاتم نهفته شده بود ، بعد از اتمام جلسه با گام هایی لرزان جلو رفتم و با صدایی لرزان تر ، آرام و کودکانه سوالم را پرسیدم . دوست نداشتم کسی بشنود . اصلا دوست نداشتم . خودم میدانستم چقدر سوال مسخره و بیخود و تهوع آوری است . ولی باید میپرسیدم . بدجوری با خودم درگیر شده بودم . چون تعداد کم بود و همه هم به صوت دایره وار دور ایشان حلقه زده بودند و منتظر که او برود تا آنها هم بروند گمان کنم همه سوالم را شنیدند و لابد چقدر در دل بمن خندیدند یا حالشان از من به هم خورد ...
- می بخشید ! شما نیاز دارید به نوشتن که مینویسید یا چون توانایی اش را دارید مینویسید ؟
جواب گزینه آخر یعنی "همه موارد " بود .
- اگر کسی نیاز به نوشتن داشته باشد اما توانایی اش را نداشته باشد باید چه کار کند ؟
این یکی را اصلا یادم نمی آید چه جوابی داد . اصلش فکر نمیکنم جوابی که میخواستم را داده باشد .
فقط یادم می آید که تا دوسال احساس پشیمانی میکردم از این سوال بیخود !
اما حالا که فکر میکنم میبینم همچین بیخود هم نبوده که تا امروز هرچند وقت یکبار ذهنم را درگیر میکند .
اصل اصلش شاید اصلا جوابی برای این سوال وجود نداشته باشد . این یک مسئله شخصی است . شاید یک بعد شخصیتی من این است که وقتی دوست دارم بنویسم نمیتوانم . و وقتی میتوانم ، حرفی برای گفتن ندارم .
حتما علت اینهمه داستان های نیمه تمامی که برگه های سررسیدهایم را اشغال کرده اند هم همین است .
یک علتش هم حتما بی حوصلگی است . بدجور بی حوصله بودم . ناجور تر شدم !!!
چقدر دوست داشتم الآن بنویسم . یک عالمه متن های پرشور ...
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت هر خواستنی عین توانایی نیست ...
(فاضل نظری)
همیشه غش کردن برام یه هیجان و جذابیت خاصی داشته . دوس داشتم تجربه اش کنم !
البته بخاطر کم خونی و فشار پایین زیاد پیش میاد که چشام سیاهی میره و سرگیجه میگیرم اما اینجور مواقع زود میشینم یا دراز میکشم و کار به جاهای باریک نمیکشه .
چندروز پیش که دوباره دستام یخ کرده بود و چشام سیاهی رفت گفتم یه بار کاری به کارش نداشته باشم ببینم چی میشه آخرش ! اما خب اینقد آدم حالش بد میشه که اگه دست خودش باشه نمیتونه سرجاش واسته و کاری به کارش نداشته باشه !
گاهی اوقات آدم همینطوری اتفاقی ، وقتیکه داره مثلا توی دفترخاطرات یا سررسید قدیمیش دنبال یه برگه خالی چرک نویس میگرده ُ چشمش میفته به یه نوشته هایی که بنظرش خیلی جالب میاد و حس میکنه چقدر از گذشتش فاصله گرفته و در عین حال چقدر بهش نزدیکه ! :
هرکس مسئول زندگی خودشه ! من با کسی مسابقه نمیدم ! (۹/۱/۸۹)
خدایا ؛
خودت میدانی ، بهتر از هر کس دیگری ،
که بنده ای چون من چه احساس تلخی ِ غیرقابل وصفی پیدا میکند
وقتی حس میکند که خدایش ( همان که تویی ) آنقدر ها که فکر میکرده و توقع داشته هم مهربان نیست!(۲۵/۲/۸۹)
دوست دارم تا صبح بیدار بمونم و گریه کنم ! (۲۲/۳/۸۹)
این روزها ، دلم ، فکرم ، ذهنم ، پر از دیگران است !
دیگرانی که حتی درست نمیشناسمشان !
همین است که از تو دور میشوم ...
خدا ! (۲۴/۵/۸۹)
چی میشه که گاهی اوقات آدم دل به بیراهه میبنده و مسیر خودشو و شاید خیلیای دیگه رو دور میکنه ؟ خیلی دور ... !
... آهان ! فهمیدم ! ت ن ه ا یی! (۲/۸/۸۹)
خودمو که توی آینه میبینم گریه ام میگیره ! فقط کافیه چند دقیقه توی آینه به خودم زل بزنم تا اشکم درآد ... :
من که نه اینچنین بُدَم ، بهرِ چه اینچنین شدم؟
من چه کسم خدای را ؟ کاین نه منم ... دریغ ... من! (۳۰/۱۱/۸۹)
دوست داشتم کسی اندیشه ام را عاشق می شد ، نه چهره ام را ! (۱۳/۱/۹۰)
خدایا ! ما رو به مصیبت دچار کن اما به معصیت نه ! (۲۰/۳/۹۰)
گاهی اوقات آدم باید اینقدر توی خیال و توهم فرو بره تا بتونه قدرت درک واقعیت هایی رو که به سادگی به چشم نمیان پیدا کنه !
باید تجربه کرده باشی تا بفهمی چی میگم ! (۱/۴/۹۰)
بخاطر اینکه دیر آپ شد شرمنده ام !( حالا انگار اینجا چقدر مشتری داره !!!) واقعا حسش نبود ! همین الآنم حسش نیس ! میتونید بذارید به حساب ماه رمضون و عبادات خاصش که خیلی وقت میگیره ( مثل چرت زدن!)
خیلی التماس دعا !
نه شیخ میدهدم توبه و نه پیر مغان می / ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم
بسم الله الرحمن الرحیم .
پدربزرگم یک زمانی توی کار کیف و چمدان بودند . آن وقت ها من خیلی کوچک بودم . هروقت میرفتم مغازه شان یک کیف بچگانه چشمم را میگرفت و با ناز و عشوه های دخترانه بدستش می آوردم . یک بار چندتا چمدان خیلی خیلی کوچک به چشمم خورد . که انگار چمدان عروسک بودند و فقط به درد خاله بازی های من میخوردند . دوتایشان را با اصرار گرفتم . آنموقع ها که خیلی کوچک بودم نمیدانم با آنها چکار میکردم . اما بعدها که بزرگتر شدم حدودا 10-11 ساله خرت و پرت ها و به اصطلاح مادرم آشغال هایم را درآنها گذاشتم درشان را هم قفل زدم که مبادا خانه مان دزد بیاید و به سرقت بروند ...!
چند روز پیش زیر تختم پیدا یشان کردم . توی یکیشان پر از برچسب و گلسر و عروسک و جاسویچی های کوچک نو و استفاده نشده بود و توی آن یکی بریده های روزنامه و مجله ها را که جوک یا شعر یا داستان بچگانه بودند پیدا کردم، دفترچه رنگ آمیزی دوران کودکیم ، یک عروسک با لباس محلی که جفت دستهایش با یک لنگ پایش شکسته بود اما هنوزهم بنظرم زیبا و دوست داشتنی است ، یک عالمه نامه های بچگانه که آن زمان ها به دوستانم یا دختردایی و دختر خاله ام مینوشتم ، کاغذهای کوچک با خط های درهمی که انگار نامه نگاری هایم سرکلاس با دوستانم بود و جدیدترین هایش مال دوران دبیرستانم بود و ... چندتا برگه بهم پیوسته از یک دفترچه هم پیدا کردم که تقریبا مربوط به سال اول یا دوم ابتدایی ام میشد و چهار پنج تا خاطره کودکانه تویش بود . یادم می آید همان موقع که تصمیم به خاطره نوشتن گرفتم بعد از چند روز که دیدم خیلی سخت و وقت گیر است و نوشتن اینهمه چیز دستم را به درد می آورد از خیرش گذشتم !

خاطره هایم را که میخواندم صدای خنده ام تا آن سمت شهر میرسید . خاطره هایی که بوی سادگی و معصومیت کودکی میدادند . مثل تمام خرت و پرت های دیگر چمدان کوچکم که به زور از پدر بزرگ پیرم گرفته بودم ؛ خیلی قبل تر از آنکه فراموشی بگیرد و مجبور باشد هر روز قرآنش را روی تختش در آسایشگاه سالمندان بخواند ... .
بسم الله الرحمن الرحیم
این آخرین نامه از نامه های اون کیفه که قراره اینجا ثبت بشه
و شاید مهمترینش
و قشنگترینش
و به یاد موندنی ترینش
و ... حسرت بار ترینش!
من آرزوی مکه داشتم . آرزوی پروانه شدن و دور شمعی به عظمت کعبه طواف کردن. خیلی مشتاق بودم. خیلی!
حالا که فکر میکنم میبینم اون روزها چیزی نمونده بود به عشقی که سالها آرزوش رو داشتم برسم!
سال دوم دبیرستان واسه عمره دانش آموزی اسم نوشتم . همه چیز داشت خوب پیش میرفت . یهو ... نمیدونم چی شد که نشد!
نمیدونید چه حالی بودم. میخاستم بمیرم. اینجور مواقع انگار خیلی چیزها دست به دست هم میدن تا سوز دل آدم رو بیشتر کنن!
و من فقط دلمو با این بیت شعر خوش میکردم که : دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...
من تا آخرین لحظه ناامید نشدم . ولی بازهم هیچ اتفاقی نیفتاد و من نتونستم برم زیارت
یک سال مدام انگار تو آتیش بودم.آتش اشتیاق و فراق ... . سررسید اون سالم پره از نامه هایی که همشون شکوه و گلایه و اشک و ناله بودند . بااین همه سعی کردم نسبت به قضا و اراده ی خدا تسلیم باشم .
سال سوم اسمم درومد و رفتنم قطعی شد . صبح روزی که پرواز داشتیم یکی ازهمکلاسی هام اومد محل استقرارمون و یه نامه بهم داد . یه نامه که بزرگترین هدیه و توشه ای بود که یه دوست میتونه تو همچین موقعیتی به دوستش بده .نامه حدود8صفحه بود و من توی هواپیمایی که به سمت مدینه النبی پرواز میکرد بارها و بارها خوندمش و اشک ریختم . حیف که نمیشه همشو واستون بنویسم .
از سر درد برایت مینویسم ، از سر نیاز ، از سر عطش ، از سر غم ، از سر بغض ،
از سر عشق ... عشق به همان مسجد الحرامی که مقصد توست ...!
یکی از همسفری ها توی اردویی که برای آمادگی سفر بردنمون واسمون تعریف کرد که مادرش واسه کربلا میمیره ولی هنوز قسمت نشده بره . اما طرز نگاهش به این مسئله خیلی قشنگ بود . اون عقیده داشت دعوت شدن خیلی از آدما به سفرهای زیارتی از طرف خدا و ائمه مثل رابطه با بچه کوچولوهاس . شما اگه یه جایی یه بچه کوچیک خوشگل و بانمک ببینید و ازش خوشتون بیاد سریع از توی کیفتون یه شکلات درمیارید و نشونش میدید. اگه اون بچه رو خیلی دوست داشته باشید هیچ وقت سریع شکلات رو نمیدید دستش . اینقدر میکشونیدش تا بالاخره به هوای شکلاته میاد تو بغلتون . حتی وقتی گرفتیدش تو بغلتون بازهم دوس ندارید شوکولات رو بش بدید چون میدونید شکلات رو که بگیره میره و دیگه پشت سرشم نگاه نمیکنه!
من همونجا ته دلم به خدا قول دادم هیچ وقت از بغلش نرم .
اما همینکه پام به شهر و خونم باز شد همه چیزو فراموش کردم . دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکردم . چقدر حسرت یه ذره از اشتیاق اون روزهامو میخورم که این روزها هیچ خبری ازش نیس!
سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ؟ / ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود!
این قسمت : بازم کیف !
اول اینو بگم که این کیف شامل همه ی نامه های من نمیشه . نامه هایی که واسه خودم یا خدا مینویسم جاشون تو سررسیدمه . اما یه دونه نامه تو این کیف پیدا کردم که گیرندش خدا بود و حدودا 4 سال پیش نوشته بودم . دوران خیلی سختی بود . اینوهمون چند خط اول نامم به یادم آورد :
" خدایا ؛ میدونم ! خودم دعا کردم ، خودم خواستم که اگه این رنج ها و سختی ها باعث قویدل شدنم میشه حاضرم حتی به رنج هام اضافه کنی و من همشونو تحمل میکنم !"
نوشتن این جمله اول نامه یعنی اینکه خداجونم!نمیخوام ازت شکایت کنم فقط میخوام باهات درددل کنم که یادم باشه هیچ کسم اگه حرفمو نفهمه تو همیشه هستی !
حالا میفهمم خدا دعای چهارسال پیشم رو برآورده کرده . مشکلاتی که این روزها باهاشون دست و پنجه نرم میکنم به سختی های اون دورم میگن زکّی ! یعنی اون مسائلی که اون زمان من بخاطرشون آرزوی مرگ میکردم اصلا دربرابر رنج و سختی های امروزم به حساب هم نمیان ! ولی اگه اون موقع نبودن من الان به این راحتی با مشکلاتم کنار نمیومدم و باوجود اینهمه سختی و دردسر احساس خوشبختی نمیکردم . یاد این جمله افتادم که اون روزها زده بودم به دیوار اتاقم :
"دراین جهان هراس به خود راه مده ؛ به زودی خواهی یافت که چه بزرگ مرتبه است رنج کشیدن و قوی دل شدن ! "
اما یه نامه دیگه تو این کیف هس که نمیدونم چرا ولی همیشه به خاطر نوشتنش احساس حماقت کردم ! درواقع چک نویس نامه ایه که از وقتی اصلش رو دادم دست گیرندش احساس پشیمونی کردم و هروخ یادش میفتم ... نمیدونم !حس خوبی ندارم ، بااینکه نیتم توی نوشتن اون نامه خیلی خالص و پاک و خدایی بود!(حالا ریا نشه
!)
ماجراشو تو ادامه مطلب تعریف میکنم ولی جون هرکی دوس دارین شما دیگه مسخرم نکنید!خودم میدونم چقد ساده و بچه و احمق بودم !
این قسمت : دوباره کیف !
نمیشه به این راحتی ها ازین کیف و نامه هاش گذشت ! امروز یه عالمه سوژه جدید واسه نوشتن پیدا کردم. چندتا نامه رو کامل خوندم و کلی دلم واسه اون روزها تنگ شد!
امروز که نامه هایی که واسه فاطمه نوشته بودم رو کامل خوندم تازه متوجه شدم که من اون موقع خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنم عاشقش بودم! حالا چون خیلی اصرار میکنید یه قسمت از نامم رو واستون مینویسم (دوباره اعتماد به نفس کاذب!) ولی قبلش تاکید میکنم که من توی ابراز احساساتم اهل هیچ جور دروغ و یا مبالغه ای نیستم :
"میدونم که باور نمیکنی ؛ مطمئنم که باور نمیکنی ، اما بهت میگم شاید ارزشش رو داشته باشه که لااقل به عنوان یه دروغ ( درحالیکه عین واقعیته )اینو بدونی که بعضی وقتا که بهت فکر میکردم، احساس میکردم که زمین می لرزه و خودم هم با تمام وجود می لرزیدم اما بعد از یه مدت میفهمیدم که قلبم اینقدر محکم میزنه که اگه چند ثانیه ی دیگه اینطوری بتپه دیگه چیزی ازش نمیمونه !"
( چقدر الان آرزومه که یه بار دیگه قلبم اینطوری بتپه اما ... دریغ ...!!!)
یه چیز دیگه هم شاید جالب باشه واستون که بدونین اون رفیقم که گفتم گاهی اوقات حرفامونو تو نامه به هم میزدیم وقتایی که من نبودم مثلا سفر بودم و یه مدت زیادی از هم دور بودیم واسم نامه مینوشت و وقتی برمیگشتم بهم میداد یه بار که تابستون رفته بودم مسافرت برای غافلگیری من همراه نامش یه آئین نامه ی خیلی جالب هم واسه برخورد و رفتار سال تحصیلی آینده درست کرده بود و تقدیم جناب ما کرد! مثلا یکی از مواردش این بود :
"ازت میخوام سال جدید توی مدرسه مثل دوتا خواهر دوقلو باشیم مثلا : عطری که میزنیم مثل هم باشه یا روسری هامونو مثل هم ببندیم تا کم کم شکلامون هم مثل هم بشه!!!
"
خیلی سخته که شما اصلا اهل اینجور وابستگی ها و احساسات تو رفاقتهاتون نباشید و دوستتون به طرز وحشتناکی به شما وابسته باشه !این وابستگی ها هنوز هم ادامه داره و خیلی وقتها ایجاد محدودیت میکنه.
از رفاقت و دوستی ای که آدمو محدود کنه بدم میاد هرچند هیچ وقت نمیتونم دل صمیمی ترین دوستم رو بشکنم!(البته ناخواسته تا حالا خیلی این کار رو کردم!)
خاطرات این کیف ما و نامه هاش تمومی نداره ، تازه قسمت های قشنگ و جذابش هنو مونده!
از خاک ، مرا برد و به افلاک رسانید / اینست که من معتقدم عشق،زمینی است!
ادامه ماجرا در قسمت بعد ...
مقدمه :من زیر تخت اتاقم یه کیف و دوتا صندوقچه ی کوچولوه قدیمی جاسازی کردم!
تو همه ی اینا پر از خاطرس که یادآوریشون واسم لذت بخشه
دوس دارم خاطره هایی که به یادم میارن رو بنویسم که بیشتر لذت ببرم!
این قسمت : کیف!
ماجرای اصلی این کیف رمز دار برمیگرده به حدود 7 سال پیش!
از وقتی که من شروع کردم برای " او " بنویسم
این کیف خیلی خیلی باارزش دو قسمت داره ، یه قسمتش که بزرگتره مخصوص نامه هاییه که تاریخچش برمیگرده به 7 سال پیش
و یه مخاطب مشخص داره و همشونو خودم نوشتم و خیلی خصوصیه و بیشتر ازین گمون نکنم دربارش توضیح بدم !
(الان من دچار اعتماد به نفس کاذب شدم وگرنه خودم متوجه هستم که جز خودم کسی اینجا رو نمیخونه!
)
اما قسمت بعدی پره از نامه هایی که دیگران واسم نوشتن یا چرک نویس نامه هایی که خودم واسه بقیه نوشتم + نامه هایی که نوشتم و هیچ وقت به دست مخاطبش نرسیده!
بیشترین قسمت این نامه ها مربوط میشه به صمیمی ترین دوستم توی دوره ی دبیرستان که وقتی حرف زدنمون فایده ای نداشت یا باعث دلخوری میشد واسه هم نامه مینویشتیم . پیشنهادش رو هم دوستم داد و این نوشتن ها هنوز ادامه داره هرچند کمتر!
چرک نویس یکی از نامه های خودم رو نگاه کردم . اولش نوشته بودم:
"میخواستم واسه امتحان ادبیات بخونم اما فکر کردم دوستیمون واجب تره... "
میون این نامه ها یه نامه هایی هس که هیچ وقت به دست مخاطبش نرسید و چه بهتر که نرسید!
دیروز که داشتم چندتاشونو نگاه میکردم اصلا باورم نمیشد که من یه زمانی واسه یکی از سال بالاتری های دبیرستان یه همچین نامه های عاشقونه ای نوشتم!
باورم نمیشد اینقدر از عشقش دلم کباب بوده و چشمم گریان و شبم بی خواب و ...
نمیدونستم باید بخندم یا خجالت بکشم!
ولی جدا از قضاوت درست یا اشتباه بودن این عشق الان هم اگه برگردم به گذشته سعی نمیکنم جلوشو بگیرم ، چون این اولین و تنهاترین تجربه ی من از عشق بود . شاید معشوق جالبی رو واسه عشق ورزیدن انتخاب نکرده بودم ( هرچند اون واقعا دختر ناز و خوبی بود وگرنه من هیچ وقت عاشقش نمیشدم.ماه بود!)اما همینکه یه احساسی درتو بوجود اومده باشه که با دیدن یه نفر رنگ از رخساره بپره و دوریش واست غیر قابل تحمل باشه و هر روز صبح به امید دیدن یه نفر از خواب بلند شی و بری مدرسه و ...
خیلی تجربه ی خوب و قشنگیه !البته سخته ولی به قشنگیش می ارزه!
یادش بخیر!چقدر شبا خوابشو میدیدم!
اون سال پیش دانشگاهی از مدرسه ما رفت و من دوسال ندیدمش و دیگه بهش فکر هم نکردم.الان هم دانشکده ای شدیم و من زیاد میبینمش ولی هیچ احساسی نسبت بهش ندارم جز اینکه هنوزهم باور دارم دختر خوب و ماهیه!
دیروزهم یکی ازبچه ها گفت پدرش چند روزپیش فوت کرده و من واقعا متاسف شدم اما وقتی جلو دانشکده دیدمش اصلا بروی خودم نیاوردم و حتی سلام هم نکردم.اون موقع ها که بهش سلام نمیکردم بخاطر این بود که هروقت میدیدمش زبونم بند میومد ولی الان نمیدونم چرا نمیخوام بهش سلام کنم و باهاش هم کلام شم ! البته ماجرای این عشق ِ شاید بچگانه سر دراز داره ولی من از گفتن جزئیاتش صرف نظر کردم!
فقط یادمه اون زمان به معنای واقعی این جملات رو که یه زمانی تو دفترچه شعرم نوشته بودم درک میکردم و مدام با خودم میخوندمشون :
عشق یعنی : خواستن اما نگفتن ،
سوختن اما ساختن ،
طغیان دل اما لب فرو بستن ،
با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن ،
عشق یعنی :راز ! رازی که حتی معشوق هم نداند
عشق یعنی : مناجات شب های تنهایی ،
وضو با قطرات اشک گرفتن ،
عشق یعنی : خواستن برای دوست ، زیستن برای دوست ، بودن برای دوست ، بی آنکه باشی ؛ و بخواهی که باشی!
عشق یعنی : روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن...
یادم میاد اون روزها سرسجاده میشستم و زار میزدم که خدایا چی میشد اگه من "تو" رو اینجوری دوست داشتم؟!
اما هیچ وقت نشد که بشه!