|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
بدجوری گیر کرده ام !
میبینی مدام پست میگذارم ؟ پست های مزخرف ! مطالب بی اساس . بی ذوق . بی ... (کم آوردم !)
اصلا از وقتی یادم می آید همین بوده . از وقتی خواندن و نوشتن آموختم ! یا نیاز بود و توان نبود . یا توان بود و نیازی احساس نمیشد .
سیزده چهارده ساله بودم که به زور ،خودم را جا کردم بین بچه های هیئت تحریریه یک نشریه و در یک جلسه رسمیِ اختصاصی با رضا امیرخانی شرکت کردم .
تمام جلسه با خودم کلنجار میرفتم که بپرسم یا نه ! وقتی مصمم میشدم که حرفم را بزنم و سوالم را بپرسم از استرس گر میگرفتم و انگشتانم به لرزه می افتادند . اما از آنجایی که من از همان کودکی یک روحیه ی لجباز و سرتق و رک و بی پرده بودن در ذاتم نهفته شده بود ، بعد از اتمام جلسه با گام هایی لرزان جلو رفتم و با صدایی لرزان تر ، آرام و کودکانه سوالم را پرسیدم . دوست نداشتم کسی بشنود . اصلا دوست نداشتم . خودم میدانستم چقدر سوال مسخره و بیخود و تهوع آوری است . ولی باید میپرسیدم . بدجوری با خودم درگیر شده بودم . چون تعداد کم بود و همه هم به صوت دایره وار دور ایشان حلقه زده بودند و منتظر که او برود تا آنها هم بروند گمان کنم همه سوالم را شنیدند و لابد چقدر در دل بمن خندیدند یا حالشان از من به هم خورد ...
- می بخشید ! شما نیاز دارید به نوشتن که مینویسید یا چون توانایی اش را دارید مینویسید ؟
جواب گزینه آخر یعنی "همه موارد " بود .
- اگر کسی نیاز به نوشتن داشته باشد اما توانایی اش را نداشته باشد باید چه کار کند ؟
این یکی را اصلا یادم نمی آید چه جوابی داد . اصلش فکر نمیکنم جوابی که میخواستم را داده باشد .
فقط یادم می آید که تا دوسال احساس پشیمانی میکردم از این سوال بیخود !
اما حالا که فکر میکنم میبینم همچین بیخود هم نبوده که تا امروز هرچند وقت یکبار ذهنم را درگیر میکند .
اصل اصلش شاید اصلا جوابی برای این سوال وجود نداشته باشد . این یک مسئله شخصی است . شاید یک بعد شخصیتی من این است که وقتی دوست دارم بنویسم نمیتوانم . و وقتی میتوانم ، حرفی برای گفتن ندارم .
حتما علت اینهمه داستان های نیمه تمامی که برگه های سررسیدهایم را اشغال کرده اند هم همین است .
یک علتش هم حتما بی حوصلگی است . بدجور بی حوصله بودم . ناجور تر شدم !!!
چقدر دوست داشتم الآن بنویسم . یک عالمه متن های پرشور ...
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت هر خواستنی عین توانایی نیست ...
(فاضل نظری)