|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
چه شد که نوشتن اینقدر سخت شد؟
از مد افتادن وبلاگ و وبلاگ خوانی؟ بی مخاطبی؟ شبکه های اجتماعی؟
همه ی اینها موثرند ولی شاید برای من بزرگ شدن و زیاد شدن دردها و دغدغه هایم بود که نوشتن را سخت و سخت تر کرد.
من معمولا با دردهای بزرگ ناله نمی کنم. درد که از یک اندازه ای بزرگتر بشود فقط مچاله میشوم. درد در چهره ام فوران میکند اما هیچ صدایی از حنجره ام در نمی آورد.
چهارسال پیش که آپاندیسم ترکیده بود دقیقه های آخر قبل از اتاق عمل که که انگار شیشه ی جانم داشت خالی خالی میشد یاد حرف هایی که از دوست و آشنا درباره ی دردهای زایمان شنیده بودم افتادم و خاطراتی که از جیغ های بنفششان تعریف میکردند و به این فکر میکردم که چطور میتوانستند جیغ بکشند؟ من حتی جانِ ناله کردن نداشتم...
حالا فکر میکنم شاید این بزرگی دردها و دغدغه هاست که توان و انرژی نوشتن را از من گرفته. مثلا همین ترور اخیر. از دیروز خبرهای ترور را میبینم و توی سرم پر از فریاد میشود، پر از درد، حرص، غم، بی تابی... توی ذهنم بیست تا پست و استوری نوشتم، به فارسی، به انگلیسی، حتی به نروژی... به هشتگ های مختلف فکر کردم، به واژه ها، به جمله بندی... و دست آخر از آن همه درد و فریاد و دغدغه چیزی نماند جز سکوت! کدام واژه، کدام هشتگ، کدام تصویر یا آهنگ میتوانست عمق دردم را نشان دهد؟ چقدر از دغدغه ام را میتوانستم با واژه ها بفهمانم؟ اصلا چه فایده ای میتوانست داشته باشد؟ خسته تر از آن بودم که یک کار بی فایده یا کم فایده را به کارهایم اضافه کنم و خسته تر از آن که برای یک کار پر فایده پر زحمت انرژی داشته باشم.
توی سرم پر از حرف است، حرفهای مهم. ولی از کجا بگویم؟ کدام را بگویم؟ نوشتن از هرکدامش چقدر وقت میبرد؟ چقدر باید وقت بگذارم تا ویرایش کنم؟ و دست آخر چقدر میتوانم در رساندن مفهوم و منظورم موفق باشم و اصلا اگر باشم برای که؟ کدام مخاطب؟
دنبال بهانه ام که سفارش مطلب ها را قبول نکنم. شاید چون نمیخواهم به لیست موضوعات ننوشته ام یک موضوع جدید که حتی دغدغه شخصی ام هم نیست اضافه شود که باید بدون نوبت برایش وقت بگذارم و به دغدغه های اصلی ام خیانت کنم!
تصمیم گرفته ام فقط برای خودم بنویسم.از همان متن های نصفه و نیمه و کج و کوله ای که معمولا از خستگی و بی حوصلگی ناتمام می مانند. وقتی شروع میکنم به نوشتن از یک موضوع همینطور جنبه ها و زاویه های مختلف موضوع به ذهنم هجوم می آورند و بعد کم کم موضوعات دیگر، موضوعات مهم تر. مثل کارتون ها بالای سرم پر از جرقه فکرهای مختلف میشود. گیج میشوم. از گیجی خسته میشوم، از فکر اینکه دلم میخواهد همه ذهنیاتم را کامل بنویسم و اینکه همه اش خیلی زیاد است و انرژی اش را ندارم. بیخیال میشوم و نوشته ام را همانجا تمام میکنم. یا بهتر است بگویم همانجا "ناتمام" میکنم! با خیال راحت از اینکه نوشته ناتمام و کج و کوله ام هیچ کسی غیر از خودم را گیج و خسته نمیکند!