تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

زیاد تو زندگی خطا کرده ام ، خیلی بیشتر از تو ؛ برای همین با آدم خطاکار راحت ترم . آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد ، مطمئن تر است از آدمی که پاش تا بحال نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم می دانم . خطا نکرده ، تازه وقتی که خطا کرد و از کارتن آک بند در آمد ، فلزش معلوم می شود ، اما فلز خطاکار رو است ، روشن است ... مثل این کف دست ، کج و معوج خط ش پیداست . از آدم بی خطا می ترسم . از آدم دوخطا دوری می کنم ، اما پای آدم تک خطا می ایستم ...

دیشب ، شب جمعه ای ، به نیت بخشوده شدن گناهان و به قصد مستفیض شدن از فضیلت شب جمعه ، بعد از خواندن فاتحه ای برای اموات ، قیدار خان را شروع کردیم ، به نام خدا و پنج تن آل عبا ... !!!

اینقدر این کتاب به من حال داد که میخواستم کلن قید خواب را بزنم و تا خود صبح و یا هروقت خواندنش طول کشید ، بیدار بمانم و تمامش کنم ! اما با یادآوری خواب گردی های معمول جناب پدر و گیردادنشان به روشن بودن چراغ مطالعه حقیر در این وقت شب و تذکر دائمی شان درباب اثرات دیرخوابیدن ها که محروم شدن از فیض سحر و احتمال قضا شدن صلات صبح و تا لنگ ظهر خوابیدن است + خطبه ی تکراری و طولانی هرروزه شان درباب بهم ریخته شدن نظم زندگی بشر و شب شدن روزها و روز شدن شب ها و بیدار خوابی ها و تاثیرات منفی این مقولات و بقولات در برنامه ها و کار و درس و همه چیز و همه چیز ؛ کلن بیخیال اندیشه ی وسوسه انگیز فوق الذکر شدم و درست وقتی به بند مذکور رسیدم - که اینقدر با آن صفا کردم که از اعماق وجود دوست داشتم همان ساعت یک و سی و هشت دقیقه شب جمعه ، از آن حالت درازکش در تختخواب دربیایم و این متن را پست کنم در وبلاگم که شاید یک جوری از غلیان درونی ام - که متاثر بود از عشق و حالی که با این قسمت کتاب کردم - کاسته شود -(داشتم میگفتم که وقتی به بند مذکور رسیدم ) کتاب را بستم و چراغ را خاموش کردم و سعی کردم بخوابم ، در حالیکه این حس که « چقدر من آدم مزخرفی ام !!!» در من تقویت می شد ...

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:13 نويسنده بی دل |

 

کلی پیش خودم و دیگران غرغر کردم که آخه مگه با 40 تومن چندتا کتاب کوفتی به آدم میدن . آخرشم یه دوسه هزار تومنی ته کارتم موند ! اصن اون چیزایی که میخواستمو پیدا نکردم . البته چیز زیادی هم نمیخواستم ! ازونایی نیستم که هی هرچندوقت یه بار میرن ده تا ده تا برا خودشون کتاب میخرن . اصن اهل کتاب خریدن نیستم زیاد . کتابایی که میخرم رو یا قبلا خوندم و به این نتیجه رسیدم که ارزش اینو دارن که دوباره یا چندباره بخونمشون یا اینکه از یه آدم موثق که سلیقه ش رو تو کتاب قبول دارم تعریفشو شنیدم . یا مثلا کتابهای یه نویسنده خاص مثل آقا رضا که تا حالا همه کتاباش ارزش خریدن داشته .

قیدار رو که بذاریم کنار یه جورایی میشه گفت نمایشگاه مزخرفی بود ! حتی "عقاید یک دلقک " رو پیدا نکردم !!!

دومین حسنش دیدن دوسه تا از رفقای مجازی بود . روز اول که عجله داشتم و چنددقیقه ای بیشتر نتونستم سندس رو از مصاحبت با خودم به فیض برسونم !

اما از جلف بازیامون با بهار از هرکی که جمعه نمایشگاه بوده میتونید بپرسید . یعنی اینقد تابلو شده بودیم ! فقط کافیه بگید دوتا دختر چادری جلف تا هرکی اون روز نمایشگاه بوده ما رو به یاد بیاره !

وقتی رسیدیم زهره داشت برمیگشت . کلی الافی کشیدیم تا بالاخره همو پیدا کردیم . جلو در 38 جنوبی وایساده بودیم . اینقد جیغ جیغ کردیم که یکی دونفر بهمون تذکر دادن حتی ؛ و با صدای بلند گفتن : هیییسسسسس...

بعدش که زهره رفت بی هدف تو غرفه ها میچرخیدیم . یعنی نه اینکه کاملا بی هدف باشیم . اما اینقد گرم پرت و پلا گفتن و جلف بازی بودیم که نمیشد به طور مشخص دنبال کتابهامون بگردیم .

رفتیم غرفه فصل پنجم . دوسه تا ازین شاعرا هم بودن . بهار گفت چقد دوست دارم امیدمهدی نژاد رو ببینم ! چند دقیقه بعدش تو یکی از راهروها داد زدم : عه ! امید مهدی نژاد ! بعدش چقد پشیمون شدم . 4،5 باری که دور این بنده خدا طواف کرد و ما رو حسابی تابلو کرد بعدش تازه راضی شد به حرف من گوش کنه و یکی از کتابهاشو بگیره و ببره بده براش امضا کنه . که الحمدلله نه کتابشو پیدا کردیم نه دوباره خودشو !

آها راستی یک اتفاق خیلی مهمی هم که افتاد این بود که وسط یکی از راهرو ها روسریم باز شد و سوزنش افتاد گم شد !!

روز قبلش رفته بودم غرفه "کتاب پنجره" . "طوطی" رو چندوقت پیش خونده بودم و خیلی باهش حال کرده بودم . میخواستم یکی دوتا کتاب دیگه ازاون نویسنده بگیرم که نداشتن . یعنی گفتن که دردست ترجمه است . اما چندتا مجموعه داستان از "لوئیچی پراندلو" بهم معرفی کردن و گفتن اگه از طوطی خوشم اومده حتما اونها رو هم میپسندم ."سفر " و "یک عالم با شما حرف دارم " رو گرفتم . داستان اول یک عالم با شما حرف دارم رو خوندم . جالب بود . بعدش یکیشون کتاب های "شل سیلور استاین " رو بهم معرفی کرد و کلی تعریف کرد و گفت که چقد تو آمریکا طرفدار داره و اینجام خیلیهاش به چاپ 10 ، دوازدهم رسیده . یکیشو برداشتم ورق زدم . به نظرم مزخرف اومد . مثل کتاب شعر کودکان بود . ترجمه اش که اصلا جالب نبود . باز متن اصلیش یه چیزی ... . ولی یارو اصن کاسب بودااا . اینقد تعریف کرد که بالاخره خر شدم و یکیشو برداشتم . شب رفتم خونه دیدم چه چیز مزخرفیه . اصن داغوووون !!

جمعه با بهار رفتیم دوباره غرفه کتاب پنجره بعد ازاینکه جلو همون فروشنده "طوطی" رو به بهار معرفی کردم و گفتم که بخردش ، رو کردم به همون آقاهه که روز قبلش اون کتاب مزخرف رو بهم انداخته بود و بهش گفتم من دیروز این کتاب رو از شما خریدم اما خوشم نیومد . میشه پس بدم ؟ یارو هم با سیاست مشتری مدارانه اش خیلی مودب و شیک گفت : بله . حتما . مطمئن باشید خانم من چهره شما رو هنوز به یاد دارم !!!

بهار هم به سبک خودش حسابی با فروشنده ها گرم میگرفت و دم هر غرفه یکی دوتا از خاطراتش رو برا ملت تعریف میکرد !

اصن نمیشه با این بشر حرف زد یعنی فقط کافیه یک کلمه از دهنت بیاد بیرون . اون وقت سریع میپره وسط دهنت(!) و یکی دوتا خاطره و ماجرا که به اون کلمه مربوط میشه رو با آب و تاب برات تعریف میکنه . هرچقدر فکر میکنم میبینم تقریبا تا حالا 90 درصد صحبت هام با بهار نصفه نیمه مونده و کمتر ماجرایی رو یادم میاد که گذاشته باشه تا آخرش براش تعریف کنم . این اخلاقش خیلی گنده !

جلو یک غرفه که ازین رمان های معروف قدیمی داشت وایساده بودیم و داشتیم کتاب ها رو نیگا میکردیم . بهار گفت چقد دوس دارم بلندی های بادگیر و پرندگان خارزار رو بخرم . گفتم دیوونگیه . برو دانلودشون کن . گفت دانلود این کتاب های قطور که تو نت نیس . یه پسره بغلش وایساده بود و در کمال بی ادبی و پررویی داشت به حرفای ما گوش میکرد . البته مدیونید اگه فکر کنید ما خیلی بلند حرف میزدیم یه جوری که همه میشنیدن و توجهشون جلب میشده ! یارو برگشت گفت من دانلود سینوهه رو دیدم . بهار هم یه چرتی در جوابش گفت که یادم نمیاد .که باز پرسید تو چه سایتی میرین برا دانلود و خلاصه صحبتشون داشت گل میکرد که دست بهار رو کشیدم و بهش توپیدم که تو چقدر راحتی و چه معنی داره با مرد نامحرم صحبت کنی و خلاصه ازین مزخرفات !!!

راستی تو یکی از غرفه ها هم "ساعد باقری" رو دیدیم و کتاب "پیاده روی در اتوبوس " ش رو خریدیم و دادیم برامون امضا کرد که البته اونجا هم این دختره کلی سوتی داد و ضایع بازی درآورد که از گفتنش صرف نظر میکنم . خودمم آخرش یه سوتی دادم البته !!

وقتی داشتیم از سالن انتشارات عمومی بیرون میومدیم و میرفتیم یه چیزی بگیریم بخوریم ، با هم به این نتیجه رسیدیم که قطعا اگه میگشتیم دنبال سوزن روسری من مفیدتر واقع میشدیم !

تو راه برگشت وقتی از بهار جدا شدم یاد خواستگار طلبه هه افتادم . چقد وقتی از رفتارم تو کوچه خیابون پرسید با جدیت و تعصب میگفتم من خیلی بدم میاد که تو جمع بلند حرف بزنم یا بلند بخندم یا جلف بازی درآرم . چقــــــــــد رو این مسئله تاکید کرده بودم . فقط فکرشو بکن که اون روز منو تو نمایشگاه دیده باشه !!!

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:50 نويسنده بی دل |

 

توصیف شخصیت نادر ابراهیمی اصلا در توان من نیست . و حتی توصیف یکی از کتاب هایش !

من فقط 4 تا از کتاب هایش را خواندم : چهل نامه ی کوتاه به همسرم ، مردی در تبعید ابدی ، یک عاشقانه ی آرام و سه دیدار .

  • کتاب هایش خیلی ادبی است .  شخصیت های داستانش هایش هم ، همه ادبی و کتابی حرف می زنند .

 

  • راستش را بخواهید کتابهایش جذاب نیست . داستان هایش از آن ماجراهای هیجان انگیزی که آدم دوست دارد بخواند تا تمام شود نیست . حتی عاشقانه هایش با تصوری که از یک رمان عاشقانه در ذهن مخاطب وجود دارد ، جور در نمی آید  .

 

  • داستان و ماجراهای کتاب بین حرف ها و باورهای نویسنده و شخصیت ها گم می شود . واقعا گم می شود .

اگر کسی از من بپرسد ماجرای یک عاشقانه ی آرام چیست باید کلی فکر کنم تا بتوانم ماجرای کلی و سر و ته داستان را برایش توضیح دهم  . و احتمالا کسی که این سوال را از من کرده بعد از شنیدن ماجرای داستان که در واقع هیچ ماجرای خاصی نیست و هیچ هیجان و جذابیتی ندارد از خواندن کتاب منصرف میشود . اما اگر فقط دوتا از جملات و عبارت های بگزیده ی کتاب را که در دفترچه ام نوشته ام برایش بخوانم احتمالا تا شب نشده خواندن کتاب را شروع میکند !

  • من یک دفترچه دارم که قسمت های قشنگ هرکتابی را که میخوانم در آن مینویسم . هرکدام از کتاب های نادر ابراهیمی حداقل 30 صفحه از دفترچه ام را به خودش اختصاص میدهد در حالیکه کل قسمت های برگزیده ی یک رمان معروف مثل صد سال تنهایی شاید 3 صفحه هم نشود . چون همه اش ماجراست . دفترچه ی من مخصوص جمله ها و عبارات است . برای مرور ماجراها باید به کتاب رجوع کرد اما برای تکرار سخن ها و عبارات ، یک دفترچه ی کوچک بیشتر به کار می آید .

 

  • کتاب های نادر ابراهیمی داستان نیست ، زندگی است . واقعا زندگی !

 

  • افراد زیادی را میشناسم که مطمئنم پای همچین کتابهایی خوابشان میبرد . هیچ وقت حوصله نمیکنند بیشتر از چند صفحه از یک عاشقانه ی آرام را بخوانند . چون به هیجان عادت کرده اند و این قصه های آرام برایشان جذابیتی ندارد .

خیلی ها هم از این کتاب ها نمیخوانند چون معتقدند همه اش شعار است !!

اما من میخوانم چون میانه ی بدی با شعار و شعار دادن ندارم . و اعتقادم با باور آقای نویسنده دراین باره کاملا یکی است : «شعار دادن و شعارها را برنامه ی کار قرار دادن دوای تمام دردهای ماست . آن ها که شعار نمی دهند فقط به خاطر آنست که می ترسند مجبور شوند پای شعارهایشان بمانند ! »

 شاید گاهی اوقات برای من هم کمی کسل کننده باشد اما درهر حال دوست داشتنی است . شاید خواندن یکی از کتاب هایش بیشتر از یک ماه طول بکشد چون از آنهایی نیست که بتوانم یک شب تا صبح بیدار بمانم و بخوانمش و تا تمام نشود کتاب را نبندم ! اما به هرحال دوست داشتنی است و من به هرحال میخوانمش . حتی اگر خواندنش دو ماه یا بیشتر طول بکشد .

  • اما سه دیدار ! سه دیدار "داستان" زندگی امام خمینی (ره) است . بهترین توصیف برای این کتاب همانیست که نویسنده در اول کتاب آورده است :

 « من "داستان " می نویسم ، تاریخ نمی نویسم . تاریخ های بسیاری قبل از من نوشته شده است و هم زمان با من و بعد از من نیز نوشته می شود و خواهد شد ؛ اما داستان فقط یک بار نوشته می شود ؛ فقط یک بار . آن ها که "واقعیت " را می خواهند نه"حقیقت ""  را ، و طالب واقعیات تاریخی هستند نه حقایق انسانی ، می توانند بی دغدغه ی خاطر به بهترین تاریخ ها مراجعه کنند ... »

کتاب هایی مثل سه دیدار یا مردی در تبعید ابدی ( داستان زندگی ملاصدرای شیرازی ) شاید شما را با واقعیت و تاریخ زندگی این افراد به وضوح آشنا نکند اما به نظر من مهمترین جنبه کتاب های نادرابراهیمی این است که احساس مخاطب را نسبت به شخصیت داستان شکل میدهد . یک احساس عمیق و درست و پایدار ! حالا میخواهد شخصیت های داستان اشخاص حقیقی باشند یا غیر حقیقی .

  • سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد .

دیدار اول ، یک دیدار نمادین است . دیدار و همراهی و همصحبتی با  یک پیر و مرید . مطالب دیدارهای اول خیلی فلسفی است و نیاز به تمرکز دارد . و به تفکر !

دیدار دوم ، در واقع دیدار با کودکی روح الله است

و دیدار سوم داستان دوران جوانی و بزرگسالی آقا روح الله خمینی را حکایت می کند . +


پ.ن : این ها که نوشتم فقط نظرات شخصی من به صورت خیلی خیلی مختصر درباره نادر ابراهیمی و کتاب هایش بود .

+ تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:11 نويسنده بی دل |

 

فعلا حس مطلب نوشتن نیست گفتم بهتره یه مقداری "کتاب نوشت" بذارم تا لااقل اینجا از سکوت و رکود درآد .

 

  • فاسد ، مجاز نیست به دیگران اعتراض کند که چرا من فاسدم و مظهر همه ی خوبی ها به فریادم نمی رسد . او باید به یاری اراده ی معطوف به قدرت خویش، خویشتن را به شایستگی برساند و در آن دم فریاد برآورد : خدایا! از بنده ی بی نقص و صدیق خود بشنو ! انسان ، سیه بخت است .

خداوند شاید مرحمتی کند و بپرسد : " آیا تو نیز سیه بختی ؟ "

- خیر ، من نیستم اما بسیارتر از بسیاران هستند .

- از خیل بسیار تر از بسیاران خروج کنند ، آن گاه از متن سیه بختی خویش خروج کرده اند .

 

  • انتقام ، مظهر عدل الهی است و انسان ، بازوی انتقام الهی .

 

  • من ، مردٍ کشتی گرفتنم ، و البته زمین خوردن و از زمین خوردن نترسیدن .

 

  • روحانی واقعی ، واقعیت حضورش به مفهوم وابستگی به خداست .

 

  • هر نویی از درون کهنه برمیخیزد . هر تازه ای از قلب قدیم . یک نگاه به وسعت بی کران گذشته ، یک نگاه به تنگنای حال ، و یک نگاه به بی نهایت آینده ، این است راه درست دیدن و خوب آفریدن .

 

  • برادر ها رفتند ، تنهایی کوه شد و روح الله برقله ی رفیع آن به تماشای عظمت خدایی شب ها نشست .

برادرها رفتند . تنهایی ، چاه شد و روح الله در عمق آن به رصد نشست ...

سه دیدار ( جلد دوم ) - مرحوم نادر ابراهیمی


۱. از جمله استعدادهایی که فقط سرکلاسها شکوفا میشن . +

۲. حتی بیشتر ...

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:57 نويسنده بی دل |

 

  • یک شاهزاده خانم خر بی شعور که پشت دیوارهای ضخیم قلمرو کوچک "من" خودش زندانی شده و حتی نمیداند حق دارد از آن خارج شود یا نه ، مستحق این است که در همان زندان بماند .

 

خداحافظ گری کوپر - رومن گاری

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت 23:33 نويسنده بی دل |

 

دیشب توی سررسیدم نوشتم :

بسم الله . سلام

من این روزها به این فکر میکنم که اصلا درست نیست  که آدم بعدِ ازدواج سعی کنه خودش رو شبیه همسرش کنه . این اصلا جالب نیست !

درستش اینه که قبلِ ازدواج خوب بگردی و چشمات رو خوب باز کنی تا یکی که بیشترین اشتراک و شباهت رو با تو داره پیدا کنی !


همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن نیست . و شبیه شدن دال بر کمال نیست ، بل دلیل توقف است .

من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در حضور است نه در محو و نابود شدن در دیگری .

(چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی)


به قول حاج آقا پناهیان اون دو نفری توی ازدواجشون موفق میشن که هردو "یکی" رو دوست داشته باشن . نه اونایی که هرکدوم دیگری رو دوست دارن !

اون عشقی استمرار و قوت پیدا میکنه که منشأش یه عشق مشترک به یه نفرسومی باشه .


بیخیال همه ی این چیزها .

امروز جمعه است ! اولین روز پاییز !

امسال ،اولین روز پاییز ،جمعه است !

پاییز با خودش یک عالم غربت و حس تنهایی و دل گرفتگی می آورد . درست مثل غروب های جمعه ...


پ.ن : ماجرای خواستگار فعلی رو ( هرچند تبدیل شد به خاستگار ماضی ) بعدا شاید کاملش کردم .فعلا دلم بدجوری گرفته ... نمیدونم از این حال و هوای دلگیر پاییزه یا چی !

دیشب دلم برای خواهرم تنگ شد . براش اینو فرستادم :

چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم / چای مینوشم ولی از اشک، فنجان پر شدست...


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:31 نويسنده بی دل |

عزیز من !

کودکی را به هیچ دلیل و بهانه رها مکن که ورشکست ابدی خواهی شد .

آه که در کودکی چه بیخیالی ِ بیمه کننده ای هست . و چه نترسیدنی از فردا .

آیا چه خطایی هست در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لابلای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است ، آنهمه تیغ را تحمل کنیم ؟

 

( چهل نامه کوتاه به همسرم – نادر ابراهیمی)

+ تاريخ شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:4 نويسنده بی دل

 

عشق به خدا را می توان در مکتب عاشقان به خدا یافت و با آن سیراب شد ، اما " عشق به دیگری " ضرورتی است که از حادثه برمیخیزد نه از اراده به انتخاب ، و همین کار را مشکل میکند .

در به در که نمیتوان به دنبال محبوب خاکی گشت . در هر خانه را که نمیتوان کوبید و پرسید " آیا یار من اینجا منزل نکرده است ؟" سر هر گذر همچون اوباش نمیتوان ایستاد و در انتظار عبور یار زمان را کشت !

و همین هاست که کار را مشکل میکند ... !

 

مردی در تبعید ابدی - نادر ابراهیمی

+ تاريخ یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 6:3 نويسنده بی دل

این شب ها ،برای چندمین بار "بیوتن " میخوانم ! :


عبدالغنی میگوید : تراجدی این جوان ، مرا به یاد تراجدی مکبث شیخ زبیر می اندازد ...

- مکبث شیخ زبیر؟ شکسپیر منظورتان است ؟

- نه ! این یکی را درست گفتم . همان شیخ زبیر درست است .

- شکسپیر شاعر معروف انگلیسی  ، نویسنده مکبث و ...

- خودتان هم میگویید ، مشهور ... مشهور به شکسپیر شده است اما اصالتا همان شیخ زبیر درست است . از شما انتظار بیشتری داشتم دکتر ! شما که مثل عجم ها نیستید . اهل فضل هستید . بایستی میدانستید . شیخ اصالتا عرب بوده است . در جنگ های صلیبی به اسارت گرفته می شود ، اصلا نگاه کنید رومعو و جولیعت چه اندازه به وامق و عذرا و به لیلی و مجنون نزدیک است .

خشی می گوید :

میدانید من اصلا نشنالیست نیستم . تعصبی هم ندارم اما لیلی و مجنون که دیگر ربطی به عرب ها ندارد . لیلی و مجنون نوشته نظامی است ...

- خوب! نظامی عرب بوده است !

- نظامی اسمش نظامی گنجوی است ... اصلا عرب گاف ندارد که! گنجوی یعنی متولد گنجه بوده است...

- میگویی نظامی در گنجه به دنیا آمده ... احسنت، در گنجه به دنیا آمده درست ، اما گنجه کجا بوده ؟ آن گنجه در خانه یکی از ما اعراب بوده است !

همه می خندند و احسنت احسنت می گویند! خشی هم می خندد و بعدتر وقتی ماجرا را برای ساکنان کاندومینیوم شماره بیست تعریف می کند، میان دار می گوید :

با این که عرب گاف ندارد ، اما این حاج عبدالغنی جزو تاپ تن گاگول های عالم است! یک سور زده است به ملا نصرالدین!

 


هر وقت فصل 5 بیوتن را میخوانم . فصل "زبان " را ، و هروقت از بحث های مسخره خشی با ارمیا اعصابم به هم میریزد ،به لنی (شخصیت اصلی داستان خداحافظ گری کوپر ) حق می دهم که به محض اینکه دوستان خارجی اسکی بازش در کلبه کوهستانی ، اندکی به زبان انگلیسی مسلط می شدند ، از آنها فاصله می گرفت .

لنی راست می گفت : حجاب زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان صحبت می کنند . آنوقت امکان تفاهم آنها به کلی از بین می رود !

ارمیا می گوید : زبان ، همه آن چیزی است که ما داریم تا با عالم دربیفتیم ... !




+ 

 

آئینه ای نهاده خدا بین سینه ام

حس می کنم مزار تو را بین سینه ام

مانند آن خسی که به میقات پر کشید

قلبم به سوی مادر سادات پر کشید

(برقعی)


+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:45 نويسنده بی دل |

 

امروز و دیروز که رفتم کتابخونه دانشکده واسه کار تحقیقم ، محیطش منو دوباره یاد این قسمت از "یک عاشقانه آرام " نادر ابراهیمی انداخت :

 

چه سکوتی! در کتابخانه ها ، همه آدمها- حتی سطحی ترینشان - متفکر و عمیق به نظر می رسند، و شاگردان مدرسه ها - که احتمالا برای رو نویسی یک مقاله ، برای سخنرانی سرکلاس آنجا آمده اند - شبیه فلاسفه و دانشمندان بزرگ می شوند . خدای من! این همه ابن سینا و خوارزمی و بیرونی و شیخ اشراق و غزالی و ملاصدرا و میرداماد و ... مگر ممکن است که با چنین ثروتی ، ملتی ، از حرکتی عظیم و فرهنگی بازمانده باشد؟

 


توضیحات :

به نظر من خط آخر به عنوان یک نتیجه اخلاقی مطرح نشده بود ، برای پی بردن به مفهوم اصلی سخن نویسنده به کتاب مراجعه کنید!( تلاش برای ایجاد انگیزه کتابخوانی در ملت!)

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:24 نويسنده بی دل |

 

 

لااقل معتادها اینشان خوبست که در زندگی هدفی دارند ، آن هم ترک اعتیاد است !

 

از کتاب "خداحافظ گاری کوپر" - رومن گاری -


یعنی ما بریم بمیریم دیگه!
+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 20:56 نويسنده بی دل |

 

خوفناک است ! اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است !

همه چیز ، بدل : نگاه...نگاه... من خجلم که به چشمانت که عاشق درمانده آنها هستم ، عاشقانه نگاه کنم  . چرا که چندی پیش، در کوهُ پسر بچه ای را دیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت، و به دختری با همان نگاه می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او ، زیبا و به زمزمه سخن می گفت . چندانکه دخترک سرانجام ، دل سوخته گفت : «علیرغم جمیع دشواری ها ، من زیستن با تو و تمامی مشقاتش را میپذیرم. پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن ، زندگی مشترک عاشقانه ای را آغاز نکنیم؟» و پسرک چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد!

در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آوازهای عاشقانه را ، کسانی کاملا عاشقانه و حرفه ای مینوازند و به تکرار هم مینوازند، اما قلب هایشان تهی از هر شکلی از عشق است ، دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست ، آواز عاشقانه خواندن ، دلیل عاشق بودن .. 

 

از کتاب "یک عاشقانه آرام " - نادر ابراهیمی

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:34 نويسنده بی دل |