|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
این بیت یک زمانی دعایم بود و حالا مدتی است شرح حال م شده ...
بی آرزو دلی ست اگر مرحمت کند
آنی که از قبیله ی امکانم آرزوست
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه
دوست ن د ا رم ...
رمز ادامه مطلب همون رمز خواستگاری نوشت هاست . دوستانی که رمز میخوان فقط از خودم بگیرن . دوستانی که رمز رو دارن خواهشن به کسی ندن . نامه تمام !(حالا هر کی ندونه فکر میکنه نقشه عملیات تروریستی تو ادامه مطلب گذاشتم !)
و اما عشق !
تعریف من از عشق چیه ؟
هرکسی یه تعریفی از عشق داره . اونایی که فکر میکنن تجربه اش کردن اسم احساسات خودشون به همسر یا طرف مقابلشون رو عشق میذارن و اغلب اونایی که تجربه اش نکردن فکر میکنن که اون دسته ای که فکرمیکنن عاشقن اشتباه میکنن و اسم احساسشون عشق نیست . یه جور دوست داشتن ، عادت یا دلبستگیه .
وقتی درباره عشق تو یه جمعی بحث میشه معمولا یه جواب واحد که همه قبولش داشته باشن برای عشق پیدا نمیشه .
همین چند روز پیش توی جمع رفقا بحث از عشق شد .
هرکسی یه چیزی میگفت و من فقط گوش می دادم .
یکی میگفت من شوهرمو خیلی دوست دارم . واقعا دوسش دارم . نبودنش واقعا برام سخته اما با این حال نمیتونم بگم عاشقم .
یکی دیگه میگفت طبیعیه . عشق با وصل و ازدواج جور درنمیاد . نمیشه اینجوری تجربه اش کرد .
و اون یکی که یه شخصیت خیلی برون گرا و احساساتی داره و بعد کلی ماجرا با یکی از پسرای دانشکده ازدواج کرد ؛ بهش گفت که سخت اشتباه میکنی ! عشق واقعی توی ازدواج معنی پیدا میکنه واحساس من به همسرم قبل ازدواج در مقایسه با الان اصلا عشق محسوب نمیشه .
خلاصه هرکی یه چیزی میگفت و منم گیج شده بودم . خیلی عمیق رفته بودم توفکر تا تعریف خودم رو از عشق واقعی پیدا کنم . بعد از کلی فکر بیهوده یادم اومد که من خیلی وقته که یه تعریف مشخص و واقعی از عشق پیدا کردم . یه تعریفی که به صحتش شک ندارم . بهش ایمان دارم . به اینکه مصداق عشق حقیقیه .
عشق علی و مهتاب
عشقی که امیرخانی توی "من او " به تصویر کشیده .
اینو که گفتم اون دونفری که توی جمع من او رو خونده بودن کاملا تایید کردن . انگار اوناهم تازه یادشون اومده بوده بود که قبلن به یه تعریف درست از عشق حقیقی رسیدن .
یکی از بچه ها با تاکید به این موضوع که "من او " رو نخونده گفت به نظر من این نمیتونه یه تصویر درست از عشق باشه . چون امیرخانی برای اینکه بتونه عشق حقیقی رو توصیف کنه باید خودش تجربه اش کرده باشه .
گفتم اولا از کجا میدونی تجربه نکرده ؟ ثانیا ! من با نظرت موافق نیستم . به نظرم همیشه لازم نیست برای توصیف درست یه حقیقت حتما تجربه اش کرده باشی . وقتی معیار و ملاک قطعی و مطمئن از اون حقیقت داشته باشی میتونی بر اساس اون معیار اون حقیقت رو توصیف کنی و به تصویر بکشی . البته کار هرکسی نیس . اما امیرخانی تونسته . امیرخانی یه تعریف درست رو معیار داستانش قرار داده . به نظر من تمام ماجراهای عاشقانه ی این داستان حول محور این حدیث میچرخه : "مَن عَشَقَ وَ کتم فعَفَّ ثُمَّ مات، ماتَ شَهیدا"
تعریف من از عشق واقعی همینه ! دقیقا همین . اما منظورم ازون چیزی که توی پست قبلی و خواستگاری نوشت های دیگه گفتم این نیست . این جمله که " تا وقتی عاشق نشم ازدواج نمیکنم " به این تعریف ربطی نداره .
یعنی نمیتونه ربطی داشته باشه . یعنی من به مفهوم واقعی نمیتونم عاشق بشم . نمیتونم عشق حقیقی رو تجربه کنم .
چون لیاقتش رو ندارم . اینو دیگه خودم میفهمم و مطمئنم که لیاقت همچین عشقی رو ندارم .
تحملش رو هم ندارم . آدم باید خیـــــــــــــــلی "آدم" بشه که بتونه همچین عشقی رو تجربه کنه . باید خیلی بزرگ بشه . باید خیلی "دل" داشته باشه . من ندارم . اصلا برا همین " بی دل " ام . بی دل برا من معنی "عاشق" نمیده . بی دل یعنی کسی که دل عاشق شدن نداره ! دلش وسعت و عظمتی که بتونه عشق رو تو خودش جا بده و تحملش کنه ، نداره .
عشقی که تو خواستگاری نوشت هام ازش حرف میزنم رو قبلا هم تعریف کردم . یعنی همون به دل نشستن . به دل نشستن واقعی . یعنی وقتی بعد از صحبت با یه نفر با توکل به خدا و تفکر عاقلانه رجوع کردی به احساست ، حست بهت بگه که این خودشه !
اینو هنوز درست حسابی تجربه نکردم . اما از کسایی که وقت ازدواجشون اینو تجربه کردن خیلی شنیدم .
مسئله خیلی مهمی هم هست . همه قبولش دارن . مثلا درمورد همین خواستگاری که شرحش گذشت وقتی به خانوادم گفتم که موضوع چیه کاملا بهم حق دادن و نه تنها اصرار نکردن بلکه درمورد تصمیمی که گرفته بودم مطمئنم کردن . توی بعضی موارد حس میکنم که شاید دارم سخت میگیرم اما درمورد این یکی مطمئنم که اشتباه نکردم !
خلاصه خواستم موضوع رو شفاف سازی کنم . البته بیشتر برای خودم ! و تا حدودی هم برای دوستانی که منو مورد شماتت و سرزنش قرار دادن !
پ.ن :
1. از جناب "...* " واقعا متشکرم . خیلی زیاد . من واقعا از انتقادها و نظرات درست حسابی و سازنده خوشحال میشم .واقعــــــــــــــــن برام مثل یه هدیه ی خوبه . ( لحنتون و جدیت و دقت کلامتون منو یاد لحن آقای شهاب مرادی در جواب سوالهای سایتشون انداخت!!)
2.بدجوری رفتم تو توهم . خیال میکنم خواستگارهام اینجا رو میخونن ! ... اصلا بخونن ! مگه چیز بدی میگم که خجالت بکشم ؟ والا !
3.این خواستگار فیس بوکیه عجب حلال زاده بود ! امروز دوباره پیام داده بود !!
4. دوست دارم برای "ره بر م " بمیرم !! خیــــــــلی دوست دارم ...
سر که نه در راه عزیزان بود / بار گرانیست کشیدن به دوش ...
دیشب توی سررسیدم نوشتم :
بسم الله . سلام
من این روزها به این فکر میکنم که اصلا درست نیست که آدم بعدِ ازدواج سعی کنه خودش رو شبیه همسرش کنه . این اصلا جالب نیست !
درستش اینه که قبلِ ازدواج خوب بگردی و چشمات رو خوب باز کنی تا یکی که بیشترین اشتراک و شباهت رو با تو داره پیدا کنی !
همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن نیست . و شبیه شدن دال بر کمال نیست ، بل دلیل توقف است .
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در حضور است نه در محو و نابود شدن در دیگری .
(چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی)
به قول حاج آقا پناهیان اون دو نفری توی ازدواجشون موفق میشن که هردو "یکی" رو دوست داشته باشن . نه اونایی که هرکدوم دیگری رو دوست دارن !
اون عشقی استمرار و قوت پیدا میکنه که منشأش یه عشق مشترک به یه نفرسومی باشه .
بیخیال همه ی این چیزها .
امروز جمعه است ! اولین روز پاییز !
امسال ،اولین روز پاییز ،جمعه است !
پاییز با خودش یک عالم غربت و حس تنهایی و دل گرفتگی می آورد . درست مثل غروب های جمعه ...
پ.ن : ماجرای خواستگار فعلی رو ( هرچند تبدیل شد به خاستگار ماضی ) بعدا شاید کاملش کردم .فعلا دلم بدجوری گرفته ... نمیدونم از این حال و هوای دلگیر پاییزه یا چی !
دیشب دلم برای خواهرم تنگ شد . براش اینو فرستادم :
چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم / چای مینوشم ولی از اشک، فنجان پر شدست...
بسم الله الرحمن الرحیم
این هوایی که بدجور بهاری شده آدم را ناجور هوایی میکند !
امروز بعد از مدت ها دوباره اجازه حضور به خاسگار ها دادیم !( راستش دلمان برای مادرمان سوخت ! حالا انگار ما چقدر سن داریم که میترسند توی خانه بمانیم !)
ساعت 4 یکی اومد و رفت ساعت 6 هم یکی دیگه قراره بیاد منم که تو این فاصله بیکار بودم گفتم حالا که افتادیم تو خط خاستگاری از اولین خاطراتش کمی تعریف کنیم !
ماجرای اولین خواستگار را در ادامه مطلب بخوانید.