تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

اندازه عشقم به «شب» را فقط وقتی فهمیدم که از علاقه‌ام به سحرخیزی گذشتم و با خودِ شب بیدارمان ِِ صبح دیر بیدار شو ام کنار آمدم.

+ تاريخ یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱ساعت 2:16 نويسنده بی دل |

ما هم بواسطه اینکه پدرمان مربی کوهنوردی بود مثل کوزه گرهایی که از کوزه شکسته آب میخورند به ندرت دچار کوهنوردی خانوادگی میشدیم. ولی خاطرات همان به ندرت ها در ذهنم هنوز هم به عنوان بخشی از ریشه های حجابم جرقه میزند. وقتی که یک دختر بچه ریزه میزه بودم و با پدر میرفتم کوه و هرچه پدر اصرار میکرد حاضر نمیشدم چادرم را در بیاورم. فقط آن موقعی که از دیدن یک صخره کوتاه دهنم آب افتاده بود و پدر اجازه داد بدون چادر صخره را فتح (!) کنم چادرم را درآوردم.

عادت بود یا تعصب؟ یا حتی شاید شوق دیدن برق چشمان مامان وقتی به دخترش که با چادر کوه میرود افتخار میکند؟ نمیدانم!

اینکه پشت اصرارم بر چادر حتی در کودکی و حتی در کوه نیت قابل ستایشی بوده الان برایم قابل قضاوت نیست چون بی ریایی کودکی خیلی نیت های منفی را کمرنگ میکند.

اما در هرصورت اینکه حجاب و مذهب و دینی که تحت تاثیر فرهنگ جامعه و خانواده فراگرفتیم تا حد بسیار زیادی آمیخته با تعصب و افراطی گری بوده غیر قابل انکار است.

اولین بار که میخواستم بروم سنگاپور، تنها بودم. همسر حسابی خواهش و التماس کرد که حتما قبل از پرواز دوم به سمت سنگاپور چادرم را دربیاورم. من هیچ تصوری از اینکه چادر پوشیدن در آن فضا چه بازتابی ممکن است داشته باشد، نداشتم. توی دلم غوغا بود. همسر میگفت چادر اینجا لباس شهرت است. جلب توجه میکند. ممکن است حتی دردسر شود. من آخرش پناه بردم به مرجع تقلیدم. ایمیل زدم به بخش سوالات فقهی و پرسیدم با توجه به اینکه پوشیدن چادر در خیلی کشورهای خارجی مثل لباس شهرت جلب توجه میکند حکم آن چیست و بهتر است آن جا چه پوششی داشته باشیم؟

جواب این بود که چادر کلا از مصادیق لباس شهرت خارج است (یعنی فرقی نمیکند در یک فرهنگ متفاوت چقدر جلب توجه کند و عجیب به نظر بیاید!) و حتی تاکید کرده بودند که خیلی هم خوب است برای تبلیغ اسلام و حجاب چادر بپوشید مخصوصا چادر ایرانی!

آن موقع وقتی جواب را به همسر گفتم بدش نمی آم دستش میرسید تا دهن پاسخگو را جر بدهد. به هر صورت پذیرفتم تا چادرم را دربیاورم. مدت زیادی از حضورم در آن فرهنگ و محیط بیگانه (تازه درصدی اسلامی!) نگذشته بود که خودم هم به فکر راهی برای بستن دهان چنین پاسخگویی هایی افتادم!

مخصوصا بعد از اینکه جوابشان درمورد حکم دوچرخه سواری را خواندم.

وسیله نقلیه ما در سنگاپور دورچرخه بود تا اینکه بعد از یک سال یکی از دوستان اطلاع داد که فقها دوچرخه سواری خانمها را جایز نمیدانند! من در لحظه اصلا نتوانستم قبول کنم که این خبر ممکن است واقعی باشد. اما وقتی حسابی جستجو و پرس و جو کردم دیدم نه مثل اینکه ما با دوچرخه سواری خیلی از اسلام فاصله گرفتیم و خودمان خبر نداریم! یادم هست در حکم مرجعم اینطور آمده بود که بخاطر اینکه دوچرخه سواری خانمها در جامعه اسلامی مفسده دارد و جلب توجه میکند جایز نیست. من دوباره ایمیل زدم به بخش سوالات فقهی دفتر مرجع و توضیح دادم که من در یک جامعه غیر اسلامی زندگی میکنم که دوچرخه سواری خانمها نه جلب توجه میکند و نه مفسده دارد. و جواب کوتاه بود: در هرصورت جایز نیست!

همان موقع بود که عطای سوال و جواب فقهی را به لقایش بخشیدم!

البته شاید هم اتفاق اصلی کمی دیرتر، در یکی از روزهای ماه رمضان افتاد. وقتی که داشتم از حال میرفتم و فکر میکردم اگر بخوابم میتوانم تا افطار طاقت بیاورم و حاضر نشدم روزه ام را باز کنم. آخرش همسر بیچاره که از پس قانع کردن من برنیامد زنگ زد 2020 که به خیال خودش من بدون عذاب وجدان روزه ام را باز کنم. برای پاسخگوی پشت خط توضیح داد که رنگم مثل گچ سفید شده و لبهایم مثل نمیدانم چی کبود شده و هر لحظه ممکن است از حال بروم. حاج آقا گفتند نمیتواند روزه اش را باز کند! اگر خیلی حالش بد بود نهایت میتواند سرم بزند :\

فکر میکنم خیلی واضح است که عاقبت جامعه ای که فرهنگش با این تعصبات و افراطی گری ها آمیخته شود و هیچ اراده ای از سمت متصدیان فرهنگی برای اصلاح این تعصبات وجود نداشته باشد به چنین جاهایی هم کشیده میشود.

+ تاريخ شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱ساعت 3:57 نويسنده بی دل |

با اتوبوس آخر آمدیم. صف چک پاسپورت خیلی شلوغ بود. با پسرک رفتیم داخل نمازخانه تا صف خلوت تر شود. فرصت مناسبی بود که چادرم را همانجا بپوشم. قبل از سفر به سختی چادرم را در چمدان پارسا جا دادم. حالا دیگر وقتی بدون همسر می آیم با یک بچه کوچک و بدون کمک نمیتوانم در ترانزیت و قبل از سوار شدن به پرواز دوم چادرم را سرم کنم. بهرحال من همیشه در ایران چادری بوده ام. حالا هم بخاطر شلوغی گیت توفیق اجباری شد که قبل از وارد شدن به خاک ایران چادرم را بپوشم. آخرین نفر از گیت رد شدم و محترمانه از مأمور پشت باجه خواستم شرایطی را در نظر بگیرند که افراد بچه دار و مسن و معلول لازم نباشد در این صف های طولانی منتظر بایستند. (مثل اغلب کشورهای پیشرفته و منظم). محترمانه گفت ما آنقدر نیرو نداریم که گیت جدایی در نظر بگیریم. گفتم نیروی بیشتر نمیخواهد فقط کافیست این افراد را بدون نوبت چک کنید. گفت خودتان میتوانید به یکی از مامورها صحبت کنید تا اجازه دهند بدون نوبت رد شوید. حوصله بحث نداشتم. آن بنده خدا هم احتمالا اصلا کاره ای نبود که بهش بفهمانم با این چیزها کارم راه نمی افتد و برایش توضیح بدهم که من از قانون صحبت میکنم از یک نظم سیستماتیک!

جلوی ریل چمدان ها خیلی شلوغ بود. تمام باربرها مشغول بودند. با بچه نمیتوانستم دوتا چمدان و یک کالسکه را از روی ریل بردارم و روی چرخ بگذارم. از طرفی میترسیدم مثل دفعه قبل یک از خدا بی خبری چمدانم را بردارد و در برود. (البته دفعه قبل مچش را گرفتم!) چاره ای نبود سریع با پلیس خروجی هماهنگ کردم و پارسا را بردم بیرون سپردم به مامان و پدر و سریع برگشتم داخل یک چرخ برداشتم. و یک چمدان خیلی بزرگ، یک چمدان کوچک و یک کالسکه نسبتا بزرگ را خودم از روی ریل برداشتم و روی چرخ گذاشتم. نزدیک نه سال است که این کار را میکنم. کاملا عادت کرده ام. نه! راحت نیست. مخصوصا با چادری که صادقانه دائم زیر دست و پاست. اما من میتوانم! کمک هم نیاز ندارم. گرچه قدیم تر ها که گاهی بعضی آقایون سعی میکردند کمک کنند از حس نوع دوستی و محبتشان خوشحال میشدم. اما بهرحال همیشه پیشفرضم و ترجیحم این است که خودم کارهای خودم را انجام دهم.

حالا که قطعا منتظر کمک کسی نبودم. فقط دست به دامان چادرم بودم که زیر دست و پایم نرود و نگاه ها را از این سنگین تر نکند.

تنها چادری بین مسافران بودم. احساس میکردم نگاه ها سنگین است ولی توجه نمیکردم. فکر میکردم توهم خودم است. خسته و مانده و له و داغان از یک سفر دوازده ساعته با بچه کوچک در صف چک چمدان ها ایستادم. یک خانم نسبتا مسن با چرخش جا زد و کجکی آمد جلوی من. نگاهش کردم و چیزی نگفتم. یک خانم جوان تر با دختر نوجوانش آمدند پشت سر آن خانم و تمام تلاششان را کردند که خودشان را بچسبانند به آن خانم و جا بزنند. باز نگاهشان کردم و چیزی نگفتم. در گوش هم پچ پچ کردند من را با اشاره دست نشان دادند و بلند خندیدند. باز نگاهشان کردم. اصلا این چیزها مهم نیست اما تحمل بی نظمی را ندارم. اصلا تحمل بی نظمی و بی فرهنگی و جا زدن را ندارم! هر وقت بخواهیم برگردیم سخت ترین قسمت مهاجرت معکوس خواهد بود برام. و خیلی زجر میکشم از اینکه باید قبول کنم کشورم بی نظم و بی قانون است و مردمش بی فرهنگ!

هروقت هم حالش را داشته باشم تذکر میدهم. به هرکس جا بزند محترماند تذکر میدهم. هر عابری بخواهد وقتی چراغ ماشین ها سبز است از خابان رد شود با دستم چراغ را نشانش میدهم. هر راننده ای بدون راهنما بپیچد اگر صدایم برسد تذکر میدهم. حتی اگر از هر بیست تا تذکر یکیش هم موثر باشد برای من کافی است.

اما حالا! حالا من یک خانم جوان چادری ام وسط مسافرهایی که همین بیست دقیقه پیش وقتی هواپیمای ترکیش به زمین نشست با زور و اکراه و فحش و لعنت شالشان را از ته کیفشان درآوردند و روی سرشان انداختند.

حالا من یک چادری ام که باید نه فقط نگاه های سنگین و تمسخر و توهین را، بلکه بی نظمی و حق خوری و بی فرهنگی را تاب بیاورم و سکوت کنم. کمی عقب کشیدم تا خانم جا زن و دخترش از من رد شوند. واقعا توقع داشتم حد اقل یک تعارف بزنند که شما که زودتر آمدی برو جلو آن وقت من تصمیم بگیرم مهربان باشم و اجازه بدهم آنها جلوی من بروند، اما مجال مهربانی نیافتم! خودشان خیلی شیک و سریع رفتند جلوی من و بعد به همسرش که پشت من ایستاده بود هم با یک چرخ پر چمدان رفت جلوی من و بهشان پیوست.

من بخاطر این جا زن ها بعد از دوازده ساعت سفر پر فراز و نشیب (!) شاید حداکثر پنج دقیقه بیشتر معطل شدم. خب قطعا این پنج دقیقه اصلا مهم نیست. اما رفتارها مهم است. بی ادبی ها و حق خوری ها و بی شخصیتی ها در خاطر میماند و زجر میدهد...

حالا میخواستم اصلا یک چیز دیگر بگویم!

میخواستم درباره چادر بنویسم.

درباره اینکه حالا وقتش رسیده که تمام چادری ها تکلیفشان را خیلی واضح و شفاف با خودشان روشن کنند.

حالا دیگر خیلی دیر شده. خدا بخواهد بعدا درباره اش مینویسم.


پ.ن: من جواب کامنت را با ایمیل نمیدهم. اگر جواب میخواهید یا کامنت عمومی بگذارید یا آدرس وب.

بعد وقتی فحش هایتان را بی نام و نشان در کامنت خصوصی میفرستید احتمالا یعنی خودتان آلردی از کاری که میکنید شرمنده اید و میدانید که کار بدی است. همین قدر هم جای شکرش باقی است. والا!

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱ساعت 2:15 نويسنده بی دل |

یه آه و حسرت خییییییلی عمییییق....

فقط میتونم مثل فهیمه بگم عرررررر.

ازین حسرت‌های خیلی عمیق که یه چیزی زو خیلی خیلی خیلی میخواستم و نشده خدا رو شکر زیاد ندارم. همون چندتایی هم که دارم حالا که از دور نگاهشون میکنم میدونم و به وضوح میبینم که اون چیزی که میخواستم توی اون زمان و اون شرایط به صلاحم نبوده، چون براش آماده نبودم و احتمالا اگه اون موقع به دستش میاوردم آسیب‌های زیادی به همراهش میداشته!

امیدوارم بعدا این یکی حسرتم رو هم همینطوری ببینم.

جام جهانی امسال خیلی نمادین بود برای من. خیلی امیدوار بودم که این بازی آخر به شکل قشنگ و خوبی یه قطعه مهم از این نماد و نشانه ها رو‌ تکمیل کنه. حالا که قشنگ و خوب تموم نشد امیدوارم بازی آخر جزو پارل نمادها نبوده باشه!

همین!

+ تاريخ چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱ساعت 1:23 نويسنده بی دل |