|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
با اتوبوس آخر آمدیم. صف چک پاسپورت خیلی شلوغ بود. با پسرک رفتیم داخل نمازخانه تا صف خلوت تر شود. فرصت مناسبی بود که چادرم را همانجا بپوشم. قبل از سفر به سختی چادرم را در چمدان پارسا جا دادم. حالا دیگر وقتی بدون همسر می آیم با یک بچه کوچک و بدون کمک نمیتوانم در ترانزیت و قبل از سوار شدن به پرواز دوم چادرم را سرم کنم. بهرحال من همیشه در ایران چادری بوده ام. حالا هم بخاطر شلوغی گیت توفیق اجباری شد که قبل از وارد شدن به خاک ایران چادرم را بپوشم. آخرین نفر از گیت رد شدم و محترمانه از مأمور پشت باجه خواستم شرایطی را در نظر بگیرند که افراد بچه دار و مسن و معلول لازم نباشد در این صف های طولانی منتظر بایستند. (مثل اغلب کشورهای پیشرفته و منظم). محترمانه گفت ما آنقدر نیرو نداریم که گیت جدایی در نظر بگیریم. گفتم نیروی بیشتر نمیخواهد فقط کافیست این افراد را بدون نوبت چک کنید. گفت خودتان میتوانید به یکی از مامورها صحبت کنید تا اجازه دهند بدون نوبت رد شوید. حوصله بحث نداشتم. آن بنده خدا هم احتمالا اصلا کاره ای نبود که بهش بفهمانم با این چیزها کارم راه نمی افتد و برایش توضیح بدهم که من از قانون صحبت میکنم از یک نظم سیستماتیک!
جلوی ریل چمدان ها خیلی شلوغ بود. تمام باربرها مشغول بودند. با بچه نمیتوانستم دوتا چمدان و یک کالسکه را از روی ریل بردارم و روی چرخ بگذارم. از طرفی میترسیدم مثل دفعه قبل یک از خدا بی خبری چمدانم را بردارد و در برود. (البته دفعه قبل مچش را گرفتم!) چاره ای نبود سریع با پلیس خروجی هماهنگ کردم و پارسا را بردم بیرون سپردم به مامان و پدر و سریع برگشتم داخل یک چرخ برداشتم. و یک چمدان خیلی بزرگ، یک چمدان کوچک و یک کالسکه نسبتا بزرگ را خودم از روی ریل برداشتم و روی چرخ گذاشتم. نزدیک نه سال است که این کار را میکنم. کاملا عادت کرده ام. نه! راحت نیست. مخصوصا با چادری که صادقانه دائم زیر دست و پاست. اما من میتوانم! کمک هم نیاز ندارم. گرچه قدیم تر ها که گاهی بعضی آقایون سعی میکردند کمک کنند از حس نوع دوستی و محبتشان خوشحال میشدم. اما بهرحال همیشه پیشفرضم و ترجیحم این است که خودم کارهای خودم را انجام دهم.
حالا که قطعا منتظر کمک کسی نبودم. فقط دست به دامان چادرم بودم که زیر دست و پایم نرود و نگاه ها را از این سنگین تر نکند.
تنها چادری بین مسافران بودم. احساس میکردم نگاه ها سنگین است ولی توجه نمیکردم. فکر میکردم توهم خودم است. خسته و مانده و له و داغان از یک سفر دوازده ساعته با بچه کوچک در صف چک چمدان ها ایستادم. یک خانم نسبتا مسن با چرخش جا زد و کجکی آمد جلوی من. نگاهش کردم و چیزی نگفتم. یک خانم جوان تر با دختر نوجوانش آمدند پشت سر آن خانم و تمام تلاششان را کردند که خودشان را بچسبانند به آن خانم و جا بزنند. باز نگاهشان کردم و چیزی نگفتم. در گوش هم پچ پچ کردند من را با اشاره دست نشان دادند و بلند خندیدند. باز نگاهشان کردم. اصلا این چیزها مهم نیست اما تحمل بی نظمی را ندارم. اصلا تحمل بی نظمی و بی فرهنگی و جا زدن را ندارم! هر وقت بخواهیم برگردیم سخت ترین قسمت مهاجرت معکوس خواهد بود برام. و خیلی زجر میکشم از اینکه باید قبول کنم کشورم بی نظم و بی قانون است و مردمش بی فرهنگ!
هروقت هم حالش را داشته باشم تذکر میدهم. به هرکس جا بزند محترماند تذکر میدهم. هر عابری بخواهد وقتی چراغ ماشین ها سبز است از خابان رد شود با دستم چراغ را نشانش میدهم. هر راننده ای بدون راهنما بپیچد اگر صدایم برسد تذکر میدهم. حتی اگر از هر بیست تا تذکر یکیش هم موثر باشد برای من کافی است.
اما حالا! حالا من یک خانم جوان چادری ام وسط مسافرهایی که همین بیست دقیقه پیش وقتی هواپیمای ترکیش به زمین نشست با زور و اکراه و فحش و لعنت شالشان را از ته کیفشان درآوردند و روی سرشان انداختند.
حالا من یک چادری ام که باید نه فقط نگاه های سنگین و تمسخر و توهین را، بلکه بی نظمی و حق خوری و بی فرهنگی را تاب بیاورم و سکوت کنم. کمی عقب کشیدم تا خانم جا زن و دخترش از من رد شوند. واقعا توقع داشتم حد اقل یک تعارف بزنند که شما که زودتر آمدی برو جلو آن وقت من تصمیم بگیرم مهربان باشم و اجازه بدهم آنها جلوی من بروند، اما مجال مهربانی نیافتم! خودشان خیلی شیک و سریع رفتند جلوی من و بعد به همسرش که پشت من ایستاده بود هم با یک چرخ پر چمدان رفت جلوی من و بهشان پیوست.
من بخاطر این جا زن ها بعد از دوازده ساعت سفر پر فراز و نشیب (!) شاید حداکثر پنج دقیقه بیشتر معطل شدم. خب قطعا این پنج دقیقه اصلا مهم نیست. اما رفتارها مهم است. بی ادبی ها و حق خوری ها و بی شخصیتی ها در خاطر میماند و زجر میدهد...
حالا میخواستم اصلا یک چیز دیگر بگویم!
میخواستم درباره چادر بنویسم.
درباره اینکه حالا وقتش رسیده که تمام چادری ها تکلیفشان را خیلی واضح و شفاف با خودشان روشن کنند.
حالا دیگر خیلی دیر شده. خدا بخواهد بعدا درباره اش مینویسم.
پ.ن: من جواب کامنت را با ایمیل نمیدهم. اگر جواب میخواهید یا کامنت عمومی بگذارید یا آدرس وب.
بعد وقتی فحش هایتان را بی نام و نشان در کامنت خصوصی میفرستید احتمالا یعنی خودتان آلردی از کاری که میکنید شرمنده اید و میدانید که کار بدی است. همین قدر هم جای شکرش باقی است. والا!