تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

گاهی اوقات یه عالمه اتفاق که هرکدوم به تنهایی کوچیک و ساده و مسخره ان ، رو هم جمع میشن و باعث میشن اعصاب آدم به هم بریزه و حداقل یه روز کامل حالش گرفته شه . اتفاقاتی به سادگی لقط ( یاشایدم لغط یا لقت یا لغت ! ) کردن پای دونفر توی ترافیک جلوی در دانشکده بعد از تموم شدن کلاس ! نمیدونم تو عالم بچگی هم یه همچین چیزای مسخره ای میتونستن حالمو بگیرن ...؟!!

چند وقت پیش مامانم یه چیزی از لای کتاب دفترهای قدیمی اش پیدا کرد . یه مقوای سبز که دولا شده بود . کارت دعوت جشن تکلیفم بود که برا مامانم نوشته بودم :

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین. (نقطه با مداد گلی)

ای مادر عزیز که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و صفای تو* (ستاره با مداد گلی)

مادر عزیزم من از ته قلب تو را دوست دارم و از تو خواهش میکنم که دعوت من و معلمم را قبول کن و به جشن عبادتم بیایی. (نقطه با مداد گلی)

مادر عزیزم حاضرم به پایت بیفتم و بگویم دوستت دارم حاضرم به پایت بیفتم و از تو تمنا کنم و بگویم ای مادر عزیر دعوتم را قبول کن و به جشن عبادتم بیا دوستت دارم *(ستاره با مداد گلی)

پایان ( با ماژیک شبرنگ زرد )

(ستاره با مداد گلی) *مادر عزیرم واقعا از ته قلب *(ستاره با مداد گلی)

(ستاره با مداد گلی) *دوستت دارم *(ستاره با مداد گلی)


چقــــــــــــــــد به پاراگراف چهارم خندیدم ... !!

تفکر در آفرینش :)

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:5 نويسنده بی دل |