|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
یه قسمت های کوچیکی از نامه رفیقم :
*از مهر نمازت که شبیه قلب است خیلی خوشم می آید . طعم عشق را دارد و من نمیدانی چقدر تشنه ی عشقم ... مدتهاست کاسه گدایی ام را به عرش کبریایی اش بلند کرده ام ... اما اجابتم نمیکند؛ حتی ته کاسه ام پول خرد هم نمیریزد ... چه کنم ؟
میدانم ، میدانم مشکل از خود من است، منی که تمنای عشق او را دارم ، اما آنقدر سرگرم زمین و ساکنانش شده ام که ... شرمگینم!
*وقتی برسی به مدینه ، باد خنک مدینه که به صورتت خورد ، دلت ... دلت زیر و رو می شود، چنان حال خوشی میابی که نظیر ندارد ... گلدسته های حرم را خواهی دید ؛ و دلت ... وحشیانه خواهد تپید...
*در راه حرم لباس زیاد گرمی نپوش . بگذار بادهای مدینه سرارویت را نوازش دهد...
سعی نکن توی راه حرم ، آرام و سنگین باشی ، اگر دیوانه ای شرم نکن؛ باید هم دیوانه باشی! من ، اینجا ، لحظه های تو را که ترسیم میکنم ، دیوانه ام ، تو دیگر .... –
وااای ! گنبد سبز پیامبر! به چشمهایت تبریک میگویم! نمیدانی چه جذبه ای دارد!
*در راه مکه هستی ، می دانم که آرام و قرار نداری ، حق داری که نداشته باشی !
حواست باشد توی آینه نگاه نکنی!
وای چه عشقی دارد محرم بودن ...
سنگم بزنی به جای دیگر نروم
آبم ندهی تشنه ازین در نروم
ولله اگه قفل قفس باز شود
از بام تو جایی آنطرف تر نروم!
میلاد عرفان پور