|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
یک سال قبل ، ساعت 12 شب دوشنبه 1 فروردین 1390 پشت میزم نشستم و داستان دختری را نوشتم که در پایان سالی به سرمیبرد که تلخی اش را هنوز در درون حس میکند ...
داستان تمام شد . تلخ . همانطور که بود . اما هنوز چندساعت تا پایان سال مانده بود و سال جدیدی در پیش بود که میتوانست شیرین باشد . مثل نور. دفترم را دوباره باز کردم و ادامه دادم :
اما حالا ، حال ِ دل ش کم کم بهتر می شد . به هیجان بزرگی فکر کرد که ممکن بود در سال جدید برایش اتفاق بیفتند . لبخند زد . بعد مثل فرشته ها خندید . بعد اشک در چشمانش جمع شد . بعد گریه کرد . مثل تمام آدم ها ...
به ساعت دیواری نگاه کرد . عقربه کوچک بین 1 و 2 در حرکت بود . درست یک ساعت و سی و هفت دقیقه دیگر ،سال جدید شروع می شد . خسته بود . خیلی خسته بود ...
دوست داشت بخوابد . و خواب ببیند . خواب خوب . دوست داشت فرشته ها می آمدند ، بالشش را به جای پـَر ، پـُر از قاصدک های خوش خبر میکردند تا آن شب ، خواب خبرهای خوب ببیند . دوست داشت لحظه ی تحویل سال خواب باشد ؛ در حال دیدن رویایی که قرار است پس از بیدار شدن ، واقعیت سال جدید باشد . واقعیتی به شیرینی گیلاس های درشت حیاط خانه ی قدیمشان ...
از اتاق بیرون رفت و به مادرش که صفحه های مفاتیح را ورق می زد گفت : من میخوابم . برای تحویل سال بیدارم نکنید !
بعد وضو گرفت . روی تخت دراز کشید . چشمانش را بست . ولب هایش شروع کردند به تکان خوردن ...
29/12/89
۱:۳۰
