|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
من باعث نجات نقش اول خوابم شدم . اما بعد از اینکه اون از دست آدم بدها نجات پیدا کرد و اونا از صدقه سری الهاماتی که من بهش میکردم نتونستن بکشنش و تونست از دستشون فرار کنه دیگه حتی خودمم پیداش نکردم و تصمیم گرفتم بیدار شم .
تموم بدنم درد میکرد . همه استخون هام . خواب خسته کننده ای بود . محققان ثابت کردن وقتی آدم در حالت استراحت خواب ببینه اصلا خستگیش در نمیره . ساعت حدود 11 ظهر بود ! اما من واقعا خسته بودم . برا همین تا 11.30 تو رختخواب موندم و سعی کردم یه کم استراحت کنم .
طرفای بعد از ظهر ، تصمیم گرفتم امروز دیگه تنبلی رو کنار بذارم و سعی کنم روز پرباری داشته باشم . یکی از سخنرانیهای ازدواج دکتر فرهنگ رو از گوشیم پخش کردم و شروع کردم به مرتب کردن اتاقم که واقعا میشد اون لحظه به عنوان نماد اتاق یک آدم بسیار شلخته و بی قید معرفیش کرد !
البته من اصلا آدم نامرتبی نیستم و از همون کودکی که دارای یک اتاق مستقل شدم معمولا اتاقم مرتب بوده و افراد خانواده من رو به عنوان یه دختر مرتب و منظم میشناسن اما خب ... گاهی اوقات پیش میاد دیگه ...
مرتب کردن اتاقم زیاد طول نمیکشه فقط میمونه جارو که اصلا حسش نیس . به اتاق تمیزم یه کم نگاه میکنم بعد میشینم روی صندلی و یه چرخ میخورم و بعد میرم پشت میز مرتبم ! حس خوبیه واقعا ! هوا هم که عاااالی ...
دفترم رو باز میکنم تا از صحبت های د.فرهنگ یه مقداری نت برداری کنم اما بعد فکر میکنم که نیازی به نوشتن نیست و شنیدن کافیه . بعدش کتاب طراحی که خیلی وقته تصمیم دارم ازش استفاده کنم رو باز میکنم و همون طور که به سخنرانی گوش میدم کتاب رو ورق میزنم . حس نقاشی هس اما حوصله اشو ندارم ! ( امروز به تفاوت این دو مقوله پی بردم )
سخنرانی که تموم میشه به شخصیت خودم فکر میکنم و نتیجه میگیرم که من 46 % بصری ، 37% سمعی ، 12 % جنبشی و 5 % لمسی هستم !
بعد با خودم فکر میکنم چه طوری میشه از این هوای خوب لذت برد ! هوا خیلی خوبه . شاید هیچ وقت به اندازه این روزها از هوای بهاری لذت نبرده باشم . البته شاید یک علتش زمستون خیلی طولانی که پشت سر گذاشتم باشه . به هرحال چیزی رو که معمولا تو همچین موقعیت هایی برای لذت بردن از هوا آرزو میکنم امروز دراختیار دارم . فیلم ! البته نه هر فیلمی . معمولا وقتایی که حس خوبی دارم و در ضمن بیکارم و دغدغه انجام کار خاصی رو ندارم دوست دارم یه فیلمی مثل "های اسکول میوزیکال 1 "یا "سیندرلا استوری" یا یه همچین چیزهایی ببینم که خب همیشه موجود نیست ! مگه چندتا ازین فیلمای باحال هیجان انگیز دوست داشتنی و هرچند کلیشه ای و بچگونه وجود داره و تازه چندتاش ممکنه به دست من رسیده باشه ؟
اما امروز دنیا به کاممه و یه عالم فیلم جدید دارم . فیلم فارسی ، انگلیسی ، آمریکایی و انیمیشن های باحال حتی !
روز خوبیه !
از تو کشوی یخچال چندتا میوه برمیدارم ، چشمم میخوره به لیمو شیرینهایی که خیلی وقته خورده نشده و از ترس اینکه خراب بشه میام یه دونه اش رو بردارم که میبینم نشسته اس ! میذارمش سرجاش . حوصله شستن ندارم . اما بعدش خودم رو بخاطر این بی حوصلگی سرزنش میکنم و به خودم دستور میدم که یک لیمو شیرین بردارم ، بشورم و بخورم !
با ظرف میوه میشینم جلو سیستم و به اسم فیلمهایی که ندیدم نگاه میکنم . خیلی دوس دارم که الان یه فیلم باحال ببینم . حسش هس . بدجوری هس . ولی واقعا میبینم که حوصله اش رو ندارم !! نمیدونم چرا !! شاید هم انتخاب برام سخته . واقعا که مسخره اس .
نمیدونم چرا ته دلم ترجیح میدم برای هزارمین بار سیندرلا رو ببینم به جای یه فیلم جدید و هرچند باحال !
از خودم ناامید میشم ! بعدش فیلم "سرندیپیتی" رو انتخاب میکنم . فیلمی که خواهرم به طور کامل داستانش رو برام تعریف کرده . و من چقدر بار قبل که اومده بود دعواش کردم که سی دی اش رو برام نیاورده !
فیلم خیلی باحالیه . با اینکه داستانش رو میدونم ولی خیلی از دیدنش لذت میبرم . دقیقا همون حال و هوا و فضایی رو داره که من میخوام . موضوعش هم با اینکه بدجوری کلیشه اس اما خیلی باحاله !
فیلم که تموم میشه از جام بلند میشم میبینم همه جا نسبتا تاریکه ! شب شده انگار . با اینکه همه جا تاریکه و دم غروبه اما اصلا فضا دلگیر نیس . اتفاقا خیلی هم حس خوبی داره . همونجا چندثانیه وامیستم و به این تاریکی دوست داشتنی نگاه میکنم . بعدش برقا رو روشن میکنم ...