|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
دختر ِدبیرِ ریاضیِ دبیرستانمان که دو سال از من کوچکتر است بعد از استاد وارد میشود و به دنبال ِجا همینطور میآید عقب تا میرسد به ردیف خالیِ من! مینشیند کنارم. میخواهم سلام کنم اما انگار او نمیخواهد. اهمیتی نمیدهم. کتاب درسی را باز میکنم و "تن ها" را میگذارم رویش و به خواندن ادامه میدهم. استاد اسم بچهها را میخواند و بچهها از روی کتاب، لغات و اصطلاحات درس را میخوانند و استاد توضیح میدهد. خیالم راحت است که جلسهی گذشته اسم من را خوانده. چه رشتهی افتضاحی دارند اینها! دربارهی چه چیزها که نباید حرف بزنند سرکلاس مختلط! خدا را شکر که خواندن آن اصطلاحات شرم آورِ جلسهی پیش به من نیفتاد! یک ساعت از زمان کلاس گذشته است. چیزی به پایان "تن ها" نمانده که استاد اسم من را صدا میزند. هول میشوم.شماره لغت را از دختر دبیر ریاضی دبیرستانمان میپرسم. کتاب درسی را از زیر "تن ها" میکشم بیرون. "تن ها" میافتد روی زمین. دختر دبیر ریاضی دبیرستانمان برش میدارد و میگذارد روی میزش.
هرکسی حداکثر نصف صفحه میخواند. الآن نزدیک دوصفحه است که من میخوانم. خدا خدا میکنم که استاد برای لغت بعدی یک نفر دیگر را صدا بزند. دختری که ردیف جلویی نشسته برمیگردد. چهرهاش آشناست. چادرش را خیلی عقب گذاشته روی مقنعهاش. طوری که مقدار مشخصی از موهایش از زیر مقنعه بیرون باشد. همانیست که جلسهی پیش، سرِ همین کلاس به طرز محسوسی با یکی از پسرهای کلاس اسمس بازی میکرد و آخرهای کلاس برگشت سمت ردیف پسرها و به همان پسری که من نگاهش نکردم و نمیدانم کیست گفت : «چرا خاموش کردی؟». حالا ملتمسانه به چشمهای من نگاه میکند و عاجزانه از من میخواهد که کلمهی بعدی را نخوانم! میگویم: «خودمم تمایلی ندارم بخونمش!» و به دختر دبیر ریاضیِ دبیرستانمان که دو سال از من کوچکتر است میگویم: «میشه رد شم ازش؟ کلمهی بعدی رو بخونم؟ میفهمه؟» میگوید: «آره! میفهمه. باید بخونی. سریع بخون رد شو!». استاد میگوید: «بله...». یعنی باید ادامه دهم. لغت بعدی را که خدا را شکر توضیحاتش خیلی هم طولانی نیست آنقدر سریع میخوانم که به عادل فردوسیپور و آزاده نامداری گفته باشم زکی! هیچکس در کلاس جیک نمیزند. با همان سرعت میروم سراغ اصطلاح بعدی. چند خطی که میخوانم یادم میآید میتوانم آرامش خودم را حفظ کنم و مورد خطر رفع شده است. استاد انگار از صدای من خوشش آمده! آنقدر میخوانم تا وقت کلاس تمام میشود. "تن ها" را که تمام نشده از روی میز دختر دبیر ریاضی دبیرستانمان برمیدارم و میگذارم توی کیفم. دختر دبیر ریاضی دبیرستانمان که دوسال هم از من کوچکتر است سر صحبت را با من باز میکند. درباره رشته و سختی درس و اینچیزها حرف میزند. میپرسد عضو کدام گروه هستم. منظورش را متوجه نمیشوم. منظورش بسیج و انجمن اسلامی و نهاد رهبری و انجمن علمی و جامعه اسلامی دانشگاه است. میگویم هیچکدام! میگویم از فضای گروههای دانشگاهی خوشم نمیآید. میپرسد غیر درس خواندن چهکار میکنم. میگویم کتاب میخوانم و مطلب مینویسم. زیاد آب و تاب نمیدهم. اغراق آمیز حرف نمیزنم. دروغ نمیگویم. اما نمیدانم چرا تصور اشتباهی از من در ذهن او نقش میبندد با توضیحاتم. نمیدانم چرا پیش خودش فکر میکند آدم فهمیده و فرهیختهای هستم. نمی دانم چرا میگوید دوست دارد با من ارتباط داشته باشد و شمارهام را میگیرد. نمیدانم چرا به دختر دبیر ریاضی دبیرستانمان که دوسال از من کوچکتر است نمیگویم "من هیچ پُخی نیستم! من از خودم بدم میآد. من تو تمام سالهای زندگیم هیچ چیز خاصی نخوردم و هیچ غلطی نکردم!" نمیدانم چرا به او نمیگویم که من برای خودم متاسفم.آنقدر که هرشب قبل از خواب، نیم ساعت به حال خودم گریه میکنم ...