تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

امروز اولین روز آزادیم بود . البته این نمره های درخشانی که یکی پس از دیگری چشمم به جمالشون روشن میشه هیچ جوری نمیذارن خستگی این دوهفته از تنم درآد .

این ترم همه استادا زده بود به سرشون . از یه جاهایی سوال درآورده بودن که عقل جن هم بهش نمیرسه. امروز فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره . واسشون کارگاه گذاشتن و بهشون آموزش دادن چجوری سوال درآرن که دانشجو نتونه جواب بده ! فکر کن واقعا ! چقد مسخره . عقم میگیره ازین سیستمای آموزشی .

این آپارتمون بغلی هم که بچه مچه هاش از صبح میریزن تو حیاط تا شب سر ما رو میبرن . چند بار روسریمو سرم کردم رفتم تو بالکن که یه چیزی بهشون بگم اما دلم نیومد. راستش ته ته دلم حس کردم عصبانیتم بخاطر این نیس که نمیذارن درس بخونم . از حسادته . حسادت به این همه شادی . اینهمه سرخوشی . اینهمه دلخوشی . اینهمه هیجان و آرامش . اینهمه آسوده بالی و بی غمی . ازینکه میتونن از ته دل جیغ بکشن و بخندن حسودیم شد . ازینکه با هم نقشه میکشن به بهونه شستن ماشین باباشون آب بازی کنن و کل غم و غصه هاشون قدِ دوتا دادِ کوتاهیه که مامانشون بعد لو رفتن نقشه سرشون میکشه . ازینکه صبح تا شب میتونن خوش بگذرونن و شب هم راحت و بی دغدغه چشاشونو بذارن رو هم و خیلی زود خوابشون ببره . ازینکه هیچ وقت فکرشون درگیر این نمیشه که فلانی ازین حرفی که زد و اون نگاهی که کرد چه منظوری داشت . حسودیم شد بخاطر اینکه هیچ وقت از ته دلم حس شادی و دلخوشی ندارم . البته وقتی بچه بودم منم عین اونا بودم . شاید شادتر و شیطونتر حتی . حسودیم شد . حسرت خوردم . آرزو کردم از ته ته ته اعماقم و از اعماق تهم که کاش زمان برمیگشت . کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بزرگ نمیشدم . نمی ارزه . به خدا نمی ارزه !

+ تاريخ چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:2 نويسنده بی دل |