|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
رمضان سال پیش که این سریال پخش میشد ، کلی پیش خودم حسرت میخوردم که اگر جای آن دختره بودم که اسمش را هم یادم نمی آید چه کارهایی که نمیکردم و چه جاهایی که نمیرفتم ! با چندنفر از دوستان بودیم که بحث این فیلم پیش آمد و من گفتم واقعن این دختره اصلن از همچین فرصتی که برایش پیش آمده بود استفاده نمی کرد . که یکهو یکی از بچه ها آه عمیقی کشید و در تایید حرف من گفت : آخ گفتی!! اصلن از فرصتش استفاده نمی کرد . من اگر یک همچین وعضی داشتم حتمن اول از همه میرفتم سالن های پاتیناژ و آمیتاژ و اجراهای باله و... . بقیه چیزی نگفتند . من اما توی دل م گفتم : من اول از همه قطعن می رفتم ....
نه اینکه بگویم هیچ جای دیگری نمیرفتم . مثلا کنجکاو نمیشدم چندنفر را پیدا کنم و سر از کارشان درآورم . حتی شاید وسوسه میشدم بروم امریکا و سلناگومز را پیدا کنم و یک بار هم شده از نزدیک ببینمش. حالا نه اینکه عاشق و شیفته اش باشم ! نه! فقط از سر کنجکاوی! و خیلی جاهای دیگر که قطعا در برنامه ام بود از لب دریا و جنگل و کوه و دشت گرفته تا کربلا و مکه و حرم امام رضا و حرم پیامبر و ایوان نجف و سامرا و کاظمین .
اما میخواهم بگویم اولین جایی که میرفتم قطعن بقیــــع بود . جایی که حالا دیگر تا پشت پنجره هایش هم نمی توانم بروم ...