تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

 

اینکه هنوز عرق پست قبلی خشک نشده این پست را میگذارم بخاطر این است که یادم آمد قرار بود بگذارم !!قبل از پست قبلی !

لحنم هم برای این تغییر میکند که هرجور همان موقع عشقم بکشد مینویسم !!

این مطلب را مینویسم چون میخواهم بگویم خیلی بد است که آدم یک مدتی بدجور هوس شکلات گلاسه و کافی شاپ کند اما هیچکس را نداشته باشد که بتواند با او برود کافی شاپ ! خیلی بد است . بد .

پایه ی کافی شاپ رفتنمان دوتا رفیق بودند . رفیق که نه ! دوست ! وقتی میگویم "بودند" یعنی "رفیق" نبودند . چون تنها چیزی که حد ندارد رفاقت است ! (رجوع کنید به سه ی او !)

دوتا دوست که نافرم پایه بودند . باهم خیلی رفیق بودیم . ( میگویم "رفیق" چون آن موقع ها فکر میکردم رفیقیم )

که وعضشان توپ بود و همیشه مهمانم میکردند و مفت خوری هم که خودتان بهتر میدانید چقـــــدر جواب میدهد !:)

جنس ثابت خوراکمان هم چیپس و پنیر بود و شکلات گلاسه ! البته پاری اوقات ، هات چاکلت و میلک شک و پاستا و گلاسه های دیگر هم میزدیم . دیالوگ ثابتمان هم بعد از سفارش ،"لطفا خامه شو بیشتر بزنید " بود ! تا جاییکه یک روز کافه چی با خنده گفت : اصلا برایتان یک گلاسه خامه می آورم ! و آورد !

داشتم میگفتم . میگفتم که خیلی درد دارد (!) که هوس شکلات گلاسه و کافی شاپ دنج همیشگی تان را بکنی ولی کسی را نداشته باشی که بدرد این حال و هوا بخورد .

یکی دوهفته ای کارم شده بود اینکه هرروز لیست مخاطبین موبایلم را از بالا به پایین و از پایین به بالا چک کنم و هیچ کس را - که لیاقت کافی شاپ رفتن با من را داشته باشد ( آیکون یه آدم خیلی خاص !) - پیدا نکنم !

آخرش دیگر طاقتم طاق شد ! مامانم را برداشتم و رفتم کافی شاپ ! البته نه به همین راحتی و خوشمزگی و نه همان جای همیشگی . مهم هم نیست . مهم طعم ناز شکلات گلاسه ایست که هنوز حس ش میکنم !

طعم دوست داشتنی خامه و شکلات و بستنی ...

تا الان نسبت به دوتا خوراکی بیشتر این حس را نداشتم . یکیش همین شکلات گلاسه است و دیگری قطعن "انبه" !

اما نکته ی بد ش  اینجاست که یک همچین حس خوب و خاصی را نسبت به رفیقانم ...

بگذریم !

نه اینکه رفیق با شکلات گلاسه و انبه قابل مقایسه باشد ! نه ! منظورم یک حس خوب خاص است که در بعضی چیزها هست . فقط بعضی ها ...

البته در حد شکلات گلاسه و انبه حس خوب خاص نسبت به رفیقان دارم ! حس خوب خاص در شأن خودشان !

اما دل م پر میکشد برای آن رفیقی که این حس خوب خاصم نسبت به او حد نداشته باشد !

بی معرفتی و بی مرامی و فراموشکاری رفقا و دوستان بد است . خیلی بد است . اما قطعا من بدترم . خیلی بدترم  که نمیتوانم این بی معرفتیها را تحمل کنم !

وگرنه رفاقت که حد ندارد ...

رفاقت که بوی خوب و بد برنمی دارد ...

هر سری به تن رفیقش نگاه میکند . این اول لوطی گری است ...

(به قول رفیقمون ، لازمه بگم این سه خط پایین از من او بود ؟ )

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:43 نويسنده بی دل |