تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

اینجا همه شاد بودن را دیوانگی میدانند . وقتی بخاطر نسترن های تازه شکوفه زده در این فصل در باغچه ی حیاط نداشته مان خوشحالی میکنم یا با ذوق و هیجان روان نویس فیروزه ای ام را که خیلی دوستش دارم و همیشه حسرت تمام شدنش را میخورم نشانشان میدهم و اعلام میکنم که یک بار هفته ی پیش در قوطی خودکارهایم و یک بار هم دیروز درجامدادی ام بچه کرده فقط با چشمهای گشاد شده نگاهم میکنند و بعد سری از روی تاسف تکان میدهند !

دیشب به مادرم گفتم بخاطر طلایی بودن رنگ موهایم و عسلی بودن رنگ چشمان درشتم و چال های دوست داشتنی گونه ام خیلی خوشحالم و از او بخاطر اینکه وقتی مرا باردار بوده یک چیزهایی خورده که رنگ موهایم طلایی و رنگ چشمانم عسلی شده تشکر کردم . مادرم بغض کرد . اشک در چشمانش حلقه زد و بلند شد رفت به اتاق خودش .

امروز وقتی از پارک برگشتم و برای پدر و مادرم تعریف کردم که چطور تمام مسیر تا پارک و از پارک تا خانه را پرواز کردم و بال زدم و گفتم نمیدانم چطور شادی و شعفی که بخاطر پرواز در من بوجود آمده را برایشان توصیف کنم ، پدرم تنها با نگاهی پر از بیتفاوتی در چشمانم خیره شد و هیچ نگفت . وقتی به اتاقم رفتم و داشتم به کمد لباسهایم در مرتب کردن و آویز کردن شال و مانتویم کمک میکردم صدای پدرم را شنیدم گه میگفت به سختی توانسته از یک روان پزشک خوب برایم وقت بگیرد و مادرم که با صدای گرفته میگفت کاش اول میرفتیم مشهد . و باز صدای پدرم که میگفت خوب میشود و بعد هق هق مادرم ...

اینجا نمیشود آنطور که دوست داری زندگی کنی و به دنیا آنطور که میپسندی نگاه کنی و بعد بخاطر اینکه همه چیزهمانطوریست که دوست داری ، احساس خوشبختی کنی و خوشحال باشی !

اینجا همه شاد بودن را دیوانگی می دانند !


- عکسی که میخواستمُ پیدا نکردم !

* سید علی صالحی

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:54 نويسنده بی دل |