|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
اربعین که نزدیک می شود دل ها بیشتر از همیشه حال و هوای کربلا می گیرند .
یاد آن روزها می افتم که حسرت کربلا بر دل داشتم . و چه حسرتی بود ...
آن روزهایی که قرار بود کربلایی شویم ، همان روزهایی که نشد ، همان روزهایی که تمام شد ... و کاش نمی شد ...
همیشه برایم کربلا یک سعادت و توفیق خیلی بزرگ بود . بزرگ تر از هرچیزی . حتی طواف بیت الله الحرام .
*
یاد آن روزهایی می افتم که داغ مکه بر دلم بود . و چه داغی بود ... قرار بود زائر خانه خدا شوم . نشد . یک سال اشک ریختم . یک سال حسرت خوردم . یک سال درد داشتم . و چه دردی بود ... .
سررسید آن سالم پر است از نامه های شکوِه آمیز . پر از آه ! پر از درد ... . آخر، خدا جوابم را داد . بعد از یک سال ، دردم با هوای مدینه ، شمیم روضه ، سکوت بقیع و عظمت کعبه درمان شد . و چه درمانی بود ... . لباس احرام را که از تنم درآوردم ، خیال می کردم حالا شاید دلم آماده شده باشد ، شاید لیاقت کربلا را پیدا کرده باشم . روزهای اولی که از سفر برگشته بودم مدام خواب کربلا میدیدم . خواب یک پرچم سرخ ... .
اما نمیدانم چه شد که این داغ بر دلم نماند . دیگر وقتی نام کربلا را می شنوم مثل آن روزها گـُر نمی گیرم ، داغ نمی شوم ، داد نمیزنم ، شیون نمی کنم ، انگار دردی نیست ... . دیگر نمازهایم را به عشق اینکه در سجده آخر اللهم الرزقنا توفیق کربلا بگویم ، نمیخوانم .
دیگر دوست ندارم کربلایی شوم . اگر همین حالا یک بلیط کربلا به طرفم دراز کنند با اطمینان نمی گیرمش . دوست ندارم ...
دوست ندارم اینگونه راهی شوم . کربلا ، دل ِ سوخته می خواهد ، دل خاکستر شده ، خاکستر به باد رفته ، فنا شده ...
دل یخ زده و داغ ندیده من را چه به زیارت ح س ی ن ... ؟؟
دیگر دعا نمی کنم که توفیق زیارت کربلا نصیبم شود .
من فقط داغ ش را می خواهم .
می خواهم بسوزم ، آتش بگیرم .
کاش آتشم بزنند ...
پ.ن : در باغ شهادت باز باز است ...
سیب سرخ ی سر نیزه است دعا کن من نیز / اینچنین کال نمانم به شهادت برسم (سیار)