|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
یه وقتایی یه چیزا و یه آدمایی میترسونن منو . تهدیدم میکنن . یه عاقبت شوم و یه سرنوشت بد و یه پایان تلخ ُ بهم القا می کنن . دل م تا میاد بلرزه ایمان م بش میگه : مگه تو صاحاب نداری ؟ مگه بی کسی ؟ بعدش عجب آرامش خوبیه !
یه وقتایی قبلِ سفر ، باز میزنه به سرم ! مثل الآن که بدتر از همیشه زده به سرم و به دل م و ... . دلهره دارم . به تمام اتفاقات بد از انحراف قطار بگیر تا انفجارش فکر میکنم ! دست خودم نیس . ساکمو که میبندم میرم طرف کتابخونه و به همه ی کتابام نگا میکنم . یه جوری نگاشون میکنم انگار که دیگه قرار نیس ببینمشون ! دست خودم نیس ! نا آرومم . دل م بده !! ولی بعدش باز ایمان م صداش درمیاد که : مگه کسیو نداری که مراقبت باشه ؟ مگه "همراه" نداری ؟
این دل ُ بعضی وقتا ایمان م هم نمیتونه آروم کنه . کار ، کار خودشه . میگم یه کم قران بخونم که : ألا بذکر الله تطمئن القلوب
شبی یه صفحه کمه . ولی از هیچی بهتره . صفحه ی امشبو باز میکنم :
فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنتَ وَمَن
مَّعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ
الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي
مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَأَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ
و چون تو با آنان كه
همراه تواند بر كشتى نشستى بگو سپاس خدايى را كه ما را از گروه ظالمان
رهانيد
بعدم قطعن نوبت حافظه :
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک ...
انگار یکی بخاطر تو یه عالم اومده پایین که دم گوشت آروم بگه : «من هستم !»