تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

 

 

دلم گرفته ازین دوستان حق نشناس       که بعدٍ مست شدن، سنگ میزنند به جام

هرچند وقت یکبار به گذشته ام نگاه میکنم . به گذشته ای که هنوز ادامه داره . هنوز نگذشته . تموم نشده . به رفاقت هایی که حتی اسمشون رو "دوستی" هم نمیشه گذاشت چه برسه به "رفاقت" . به محبت هایی که بی دریغ نبود . بدون چشم داشت نبود . و نیست !

رابطه هایی که عمیق شدند . طولانی شدند . عادت شدند شاید اما پرده ها که کنار رفت دیدم فقط حماقت بودند . فقط حماقت .

چون صداقت نبود . بود . اما یه طرفه بود . چون مودت نبود . چون خودخواهی بود . "رفیق" رو برای خودشون میخواستند نه به خاطر "خودش" .

یه روزی پرده ها کنار رفت . خیلی چیزا باعث شد تا واقعیت ها رو ببینم . یهو دیدم نتیجه اینهمه صداقت و معرفت و مرامی که خرج یه عده کردم "هیچ" بود . نه ... کاش "هیچ" بود ... کاش ...

حتی از گفتنش عاجزم . وقتی یهو از یه کابوس وحشتناک بیدار میشی ، وقتی حقایق مثل پتک تو سرت میخوره و به سادگی و حماقت خودت پی میبری . دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنی .

بعد از یه عمر که مثل بچه ها معصوم زندگی کردم و از هیچ کس و حتی هیچ کس هیچ کینه ای به دل نگرفتم عاقبتم شد یه عالمه خاطره ی بد و کینه و قطع رابطه .

وقتی با یه رفیق سیزده ساله قطع رابطه میکنی درد داره . اما وقتی یاد یه چیزهایی میفتی حاضری از درد بمیری و دیگه به اون دوران برنگردی .

یهو مثل سنگ شدم . حرف و پیام های هیچکدومشون هیچ تاثیری روم نداشت . هیچی . وقتی مینا میگفت " من با تو عالمی داشتم که با هیچ رفیقم نداشتم " یاوقتی سارا مدام اس میداد میگف "هرشب خوابتو میبینم . تنهایی میرم پیست دوچرخه و گریه میکنم . شب های اول شال گردن نارنجی ات که پیش من مونده رو میگرفتم تو بغلمو میخوابیدم ... " هیچی ! اصلا دیگه هیچی ،هیچ فرقی نداشت . دلم برا سارا یه ذره میسوزه ولی حالم از مینا به هم میخوره . نمیدونی چقدر دیدنش اذیتم میکنه . خیلی صبر کردم . خیلی تحمل کردم . خیلی سعی کردم که چیزی بهش نگم . که به روی خودم نیارم . که تو جهل مرکب بذارمش و نفهمه که من میفهمم . همیشه میفهمیدم و به روی خودم نمیاوردم . خیلی سعی کردم . یه عالمه فرصت دعواکردن و بد و بیراه گفتن و تف انداختن تو صورتشو از دست دادم ولی دوباره که یاد بی مرامی هاش میفتم با تمام وجود دوست دارم یه فرصت دیگه پیش بیاد تا جلوی همه و حتی همه آبروشو ببرم و هرچی میدونم و بگم .

دوتا رابطه ی عمیق و طولانی بود که تموم شد . با آرزو و حسرت اینکه کاش هیچ وقت شروع نمیشد . واقعا کاش ...

حالا دیگه هیچ وقت رابطه هامو عمیق نمیکنم . اسم هیچ کسو "رفیق" نمیذارم .

زهرا که ظاهرا دوست خوبی به نظر می رسه به اندازه تموم آسمون و زمین از من توقع داره . حتی اعصاب جواب دادن به پیام هاش رو هم ندارم .

با زینب فقط خاطره دارم . از سال اول دوستیمون . فقط اوایلش قشنگ بود . بعدش اینقدر وابستگیش شدید شد که داشتم دیوونه میشدم . به چه بدبختی و زحمتی رابطمونو کنترل کردم . طول کشید . اما درست شد . الان همه چی درسته اما یه چیزایی نیست . یه چیزایی که از همون اول هم نبود . مثل درک و فهم مشترک . من دوست دارم با رفیقم از "زندگی" حرف بزنم . از دردهام . یا از شعر و کتاب ! ولی اون فقط 45 دقیقه طول میکشه تا ماجرای خرید مانتوی جدیدش رو با تمام جزئیات برای من تعریف کنه !

نسرین حواسش خیلی پرته . چیزهای مهم رو فراموش میکنه و به چیزهای کم اهمیتی که شاید حتی بهش ربط نداشته باشه زیادی توجه میکنه . تمام شادی ها و ناراحتی هایی که داره رو توی برخورد با کسی که هیچ ربطی به این حالت ها نداره بروز میده . گاهی اینقدر سرد و بد برخورد میکنه که آدم حالش از خودش به هم میخوره ...

بعضی ها هم در بی مرامیشون همین بس که حتی شماره جدیدشونو به آدم نمیدن بعد از دو سال که خطشونو عوض کردن ...

هنوز هم هستند ... نارفیقی ها ادامه دارد ...

خواهرم – که تا الان بهترین دوست زندگیم بوده – راست میگفت : من هیچ وقت دوست خوبی نداشتم . و ندارم .

چقدر نبودنش عذابم میده ... خواهرم رو میگم .

کاش من هم دوست خوبی نبودم . کاش لااقل اینهمه "رفاقت" خرج کسانی که ارزشش رو ندارند نمی کردم .

اما من ترازوی دل م خدا بود .

که دیگه نیست ...

« اگه معیار و میزان ، محبت خدا باشه ؛ اگه قدرم نبینی باز عمل میکنی ، اگه ناسپاسی هم ببینی باز عمل میکنی ، اونایی که تو رفاقت وسط کار کم میارن واسه اینه که بخاطر خدا نکردن ... »

 


 

تن هایی امروزم را خیلی بیشتر از - ظاهرا- تنها نبودن های گذشته دوست دارم

اینکه هیچ کس نیست که با او حرف بزنم خیلی لذت بخش تر است از حرف زدن با آنچنان رفیقانی ...

 

+ تاريخ سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:37 نويسنده بی دل |