|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
یک بار گمانم روز تولدم بود که بخاطر فراموشکاری خیلی ها و خیلی چیزهای دیگر خیلی داغان و له بودم ! صبح بود و کلاسم هم دیر شده بود و اتوبوس هم نمی آمد و نه حتی یک دانه تاکسی ! خیلی دیرم شده بود و پریشانی و لهیدگی هم از سر و رویم میبارید که یک ماشین ایستاد و سوارم کرد و وقتی پیاده شدم و خواستم حساب کنم با مهربانی گفت : کرایه ای نیس مسیرم بود .
آنجا خیلی حس خوبی پیدا کردم . خیلی . اتفاق خیلی کوچکی بود اما برای من حکم نشانه های زیادی را داشت . با خودم فکر کردم این یک هدیه بود از طرف خداوند . فکر کردم اگر خیلی ها فراموشم کرده اند خیلی ها هم فراموشم نکرده اند . فکر کردم خیلی خوشبختم و یک عالم حس های خوب دیگر نسبت به خودم و خدا و مردم !
چند روز پیش که یاد این ماجرا افتادم فکر کردم چقدر راحت می شود یک آدم ناراحت و له را امیدوار و خوشحال کرد . چقدر راحت می شود با محبت های کوچک آدم ها را نسبت به خدا خوشبین کرد . چقدر راحت می شود نقش نشانه های خوب از طرف خدا را برای دیگران بازی کرد و خیلی چیزهای دیگر !
بیایید به یکدیگر محبت کنیم ! :)
***
اربعین سال گذشته یک مطلب نوشتم که یک جور دعا بود . امسال وقتی برای ثبت نام کاروان پیاده روی اربعین رفتم و دیدم که مهلتش تمام شده و این شب ها که از شبکه سه پیاده های عاشق را نگاه می کنم و دلم میسوزد و دلم خیلی میسوزد و گریه می کنم و خیلی خیلی خیلی گریه میکنم ؛ فهمیدم که انگار دعایم در حال استجابت است ! +
همه دارند به سوی حرمت می آیند طبق معمول من بی سرو پا جا ماندم