|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
صبح از یه نقطه از یه سرزمین کروی شکل روزم رو شروع میکنم و تاشب آهسته آهسته یا دوان دوان باز میرسم به همون نقطه ...
چقدر بده که آدم از دلخوشی های دیگران دلش بگیره ...
چقدر بده که آدم حوصلش از همه اطرافیانش سر بره ... از اغلبشون ...
چقدر بده که آدم راضی بشه به بد نبودن
چقدر بده که آدم راضی بشه به رفیق بد نداشتن
چقدر بده که آدم حالش از خودش به هم بخوره ...
دوست دارم انگشت بکنم تو حلق م و تمام "خودم " رو بالا بیارم ...
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر (سعدی)