تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

انگار که از یک دوره افسردگی خیلی طولانی برخاسته باشم!

از ابتدای ماجرا کمتر از دو ماه میگذرد. من ده روزی هست که در حال ریکاوری هستم. اصلا شاید جرقه حال بدم از چندماه قبل تر خورده بود. از وقتی در کمپین مخالفت با گشت ارشاد شرکت کردم و مثل روز برایم روشن بود اگر اقدامی نشود کار به اینجا هم میکشد. بعد از آن پست و مطلب های کادوپیچ شده با محتوای بی بصیرتی که از طرف دوست و آشنا نثارم شد اصلا مهم نبود. اعصابم را بهم میریخت ولی ناراحتم نمیکرد. غصه ام این بود که میدیدم امروز را. به نازنین هم گفتم. گفتم میبینم آن روزی را که بخاطر شوخی بی سر و تهی مثل گشت ارشاد، جمهوری اسلامی نابود شود. نابود نمیشود البته ان شالله. اما این در اثر رفتار درست و اصلاح به دست می آید نه یک وعده الهی که در جمهوری اسلامی هر گندی زده شود و هر ظلمی به اسم اسلام انجام شود و هر کوتاهی و کم کاری را قرار است خدا و امام زمان جبران کنند و این نظام را تحت هر شرایطی حفظ کنند.

روزهای اول هرچه من حالم بد بود دوست و آشنای انقلابی مذهبی با آرامش میگفتند اصلا نگران نباش هیچ طوری نمیشود، ما بدتر از اینها را دیده ایم. همین الان هم هیچ خبری نیست. توی رسانه ها الکی شلوغش کرده اند. حتی همسر که خیلی وقتها از کارشناس های سیاسی اجتماعی هم تحلیل های دقیق تری دارد، همان یکی دو هفته اول وقتی با نگرانی پرسیدم فکر میکنی این ماجرا چقدر قرار است طول بکشد با اطمینان گفت تو این ماجرا را از حالا تمام شده بدان! و من باز هم آرام نشدم. حتی بیشتر ترسیدم...

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ساعت 0:35 نويسنده بی دل |