تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

بعد از آن هم روزها به همین منوال سپری شد. حیرت، اضطراب، غم...

صبح ها پسرک را میبردم مهد و می آمدم خانه هرچه برنامه تحلیلی و خبری در یوتیوب بود پشت سر هم میدیدم و توی اینستاگرام میچرخیدم، معمولا روزی یک گفتگوی طولانی در ظاهر بی نتیجه داشتم ولی باز همان هم روزم را میساخت. خودم را موظف به گفتگو میدانم و وقتی تلاشم را میکنم حال بهتری دارم. سر شب وقت شام با همسر شیوه و برنامه های دیگر میدیدم. ویژه برنامه های جدال و چهارشنبه های اسپیس... . حتی این اواخر کارم به امید دانا و جهان آرا کشیده بود!

از خرابکاری ها و اغتشاشات ترس و ناراحتی نداشتم. غصه ام از مردم بود. مردمی که خیلی برای حرف زدن با آنها وقت و انرژی گذاشتم. مطالعه کردم. با استدلال حرف زدم و جواب تمام استدلال هایم فقط خشم و احساسات بود و انتهای منطقشان این که : از این بدتر نمیشود! ناامیدی حاصل اولیه ی تمام گفتگوها بود ولی خودم را با فکر اینکه بالاخره شاید این حرف ها اثر ناخوداگاه و غیرمستقیم خودشان را داشته باشند راضی نگه میداشتم.

آخرین ترکش ناامیدی را تسهیلگر کارگار مادر و کودک مدرسه سیمرغ به من زد! چقدر دلم میخواهد تمام آن گفتگو را منتشر کنم بلکه یک نفر مرا از این مقام حیرت در بیاورد که چگونه جواب منطقی ترین و مستندترین استدلال ها با دوستانه ترین لحن میتواند این حجم از خشم و تلاش برای نفهمیدن باشد! آن هم از جانب یک تسهیلگر که بخش زیادی از محتوایی که تدریس میکند در ارتباط با کنترل خشم است!

بیشترین فشاری که در این گفتگوها به من می آید تلاشی است که برای نشان دادن دوستی و محبت و احترام در لحنم میکنم و خدا میداند که تمام این حس ها واقعی است فقط در این وانفسای دل های خشمگین باید برای اثباتش خودم را تکه پاره کنم و در بهترین حالت طرف مقابل میگوید من به عقیده تو احترام میگذارم ولی چون بی منطقی به دوستی ام با تو پایان میدهم! و.... آنفالو!

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ساعت 1:45 نويسنده بی دل |