|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
من این روزها به چیز زیاد و خاصی فکر نمیکنم !
چون همونطور که تو پست قبل گفتم چیز یا کس خاصی نیست که دوست داشته باشم بهش فکر کنم .
بیشتر به این فکر میکنم که کاش زودتر این داروهای اشتها آور رو گرفته بودم تا زودتر لذت خوردن رو میچشیدم !
واقعا اینکه آخرین نفر از سر سفره پاشی و مثل قحطی زده ها تا روغن های ته ظرف خورش رو نون بکشی لذت بخشه .
اینکه غذاهای سلف دانشگاه رو که همیشه به زور میخوردی و هیچ وقت هم نمیتونستی تمومش کنی رو با لذت و اشتها بخوری و بازهم احساس گرسنگی کنی لذت بخشه .
اینکه وقتی آشپز سلف یه کفگیر سبزی پلو رو تو بشقابت خالی کرد و کفگیرش رو پرکرد که بکشه واسه نفر بعدی با زیرکی و شجاعت دوباره بشقابت رو بگیری جلو و کفگیر دوم رو هم نصیب خودت کنی یه جوری که آشپز بیچاره هنگ کنه و نفهمه از کجا خورده خیلی لذت بخش و هیجان آوره !
اینکه کمتر احساس خستگی و ضعف کنی و از ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر سرکلاس بشینی و ۲ بری کلاس تربیت بدنی و بعد از کلاس با انگیزه و علاقه بری پیست دوچرخه و کلی دوچرخه سواری کنی و بدمینتون و دارت بازی کنی و بعدش هم باز بری بشینی سرکلاس بدون اینکه احساس خستگی کنی ... این یکی رو واقعا نمیدونم چجوری توصیف کنم ! ورای لذت بخشه!
اینکه از ورزش کردن لذت ببری و حتی آرزو کنی که کاش همه ی ترم ها تربیت بدنی داشتید تا مجبور میشدید ورزش کنید ...
اینکه به عمق توصیه ی رهبر پی ببری که فرمودند : تهذیب ، تحصیل ، ورزش
اینکه استاد کسل کننده ی یکی از درس های کسل کننده ت که سه ترمه داره واسه سه تا درس مختلف خاطره های یکسان تعریف میکنه بره مکه و ۴ هفته کلاسش تشکیل نشه - البته چقدر بد که فقط ۴ هفته :( -
اینکه تو غرفه ی کتاب فروشی یه فروشگاه بزرگ چشمت بیفته به دایی جان ناپلئون که خیلی تعریفشو شنیدی و اصلن فکر نمیکردی که بتونی پیداش کنی و یه دونه بیشتر هم ازش نمونده باشه و ۱۵۰۰۰تومن پاش پیاده شی ... :|
اینکه شب های طولانی پاییزی درحالیکه دست و پات یخ کرده بشینی پشت کرسی و دایی جان ناپلئون بخونی ...- و درس حتی !-
اینکه یک اتفاق خیلی خوب برات بیفته که البته به مصلحت نباشه تو این فضا علنی شه ! :|
اینکه از زندگی هیچی نخوای و هیچ آرزویی نداشته باشی و نه حسرت هیچ چیزی رو ...
اینکه ندونی این پست رو چجوری تموم کنی و حتی ندونی که چی شد که مطلبت به اینجا کشید ...
.
.
ول کن آقا همه این حرفا رو ! من الان با دل م چیکار کنم که ازینا که اون بالاس میخواد ؟! خودآزاری که میگن اینه ها !
این بیت یک زمانی دعایم بود و حالا مدتی است شرح حال م شده ...
بی آرزو دلی ست اگر مرحمت کند
آنی که از قبیله ی امکانم آرزوست
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه
دوست ن د ا رم ...
رمز ادامه مطلب همون رمز خواستگاری نوشت هاست . دوستانی که رمز میخوان فقط از خودم بگیرن . دوستانی که رمز رو دارن خواهشن به کسی ندن . نامه تمام !(حالا هر کی ندونه فکر میکنه نقشه عملیات تروریستی تو ادامه مطلب گذاشتم !)
هی پست هایم تیک ثبت موقت میخورند ...
من نمیدانم در کدام یک از کتابهای آسمانی آمده است که دانشجو جماعت باید از سررسیدهای سنگین و دفترکلاسوری های گنده استفاده کند ؟
امسال تمام دفترکلاسوری ها و سررسیدهای از قبل ذخیره شده ام را بایکُد کردم و چندتا دفتر فانتزی سبک ،زیبا، جادار و مطمئن گرفتم و عطای فیگور دانشجویی را به لقایش بخشیدم !
و چه نوستالوژی عمیقی داشت افتتاح یک دفتر سیمی فانتزی ۵۰ برگ !
قبل از اینکه شروع شود هیچ اشتیاقی برای آمدنش نداشتم . منظورم همان حس بیتفاوتی نسبت به اتفاقات کوچک و بزرگ طبیعی است که به مقتضای بالا رفتن سن، بیشتر و عمیقتر میشود .
اما درست از وقتی که شروع شد بدجوری مرا با خودش برد .پاییز امسال ؛ هوایش ، حس و حالش ، رنگ هایش ، رقص برگ هایش و حتی همه چیزش آنقدر مشغولم کرده که از همه چیز دور شده ام اما به خودم نزدیکتر !