|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
یارو از شانسش یه داماد گیرش اومده که تولدش عدل ۲۲ بهمنه! به همه اعلام عمومی کرده که هیشکی حق نداره روز تولدش بش تبریک بگه. یا یه روز قبل یا یه روز بعد. صوبتم نباشه!
گفتم این مدت که نخوندم این یه هفته باقی مونده رو هم بیخیال شم. دیگه هرچی شد حتی اگه قبول نشدم یعنی واقعا قسمتم این بوده!
یعنی هندی تر از این نمیشد خداییــــــش!!
یک زمانی فکر میکردم باید برای وقتی که پای وبلاگ میگذارم برنامه ریزی کنم. مدام عذاب وجدان داشتم که عمرم را اینجا هدر میدهم. حالا واقعا حسرت همان روزها را میخورم. اینکه از نوشتن دور شده ام افسرده ام کرده. نمیدانم چه کار میکنم که مدام وقت کم می آورم؟! دو هفته بیشتر به کنکور نمانده و من هیچی نخوانده ام. آن اوایل میگفتم ماه آخر میخوانم که تا زمان کنکور کمتر درسها را فراموش کنم. حالا اصلا نمیتوانم بخوانم. چون نمیشود این همه درس را در این مدت کم خواند که! نمیدانم از کجا شروع کنم و چه بخوانم! فقط مدام به این فکر میکنم که اگر رتبه ام زیر دوهزار شود و مجازی هم قبول نشوم آینده ام چه میشود؟ من هیچ وقت تمام هم و غمم را برای درس نگذاشته ام اما هیچ وقت هم از درس و تحصیل فاصله نگرفتم و نمیخواهم که از درس دور بشوم. اگر نتوانم مجازی بخوانم دوسال آینده در مملکت غریب توی یک اتاق سه در چهار از صبح که م.ج میرود به قول خودش آفیس تا شب که برمیگردد چه کار کنم؟ البته کار که زیاد هست. غصه ی بیکاری را نمیخورم. همین که حداکثر دوهفته م.ج وقت بگذارد و عکاسی و طراحی وب سایت را یادم بدهد سرم حسابی گرم میشود. اما نگرانی ام بخاطر درس است. اگر فاصله بیفتد دیگر معلوم نیست آخرش چه بشود! مدیونید اگر فکر کنید اینها را گفتم که از شما بخواهم برای قبولی ام در کنکور دعا کنید! شاید اصلا مصلحتم در چیز دیگری باشد! ما چه میدانیم! ضمن اینکه بعد از ازدواج از صدقه سری معاشرت با همسر هنرمندمان کلی هم نسبت به رشته تحصیلی ام دلسرد شدم. وقتی عکس کلاس ها و پروژه های دانشجویان دانشکده شان را میبینم حسابی دهنم آب می افتد. و فکر میکنم برای کسی که اندک روحیه ی هنری داشته باشد هیچ درس و رشته ای به اندازه ی هنر و گرایش های هنری جذابیت ندارد. شب های امتحان م.ج جزوه های من را ورق میزد و با توجه به روحیه هنری بسیار بالایی که از من سراغ داشت (:|) مدام با تعجب میپرسید که آیا واقعا اینهایی که میخوانم را دوست دارم؟ من هم مثل همیشه جواب میدادم که رشته ام را دوست دارم ولی سرفصل هایی که برای درس ها تعیین شده مزخرف هستند و اصلا سیستم غلط است و از همین روضه ها! اوایل فکر میکردم اصلا با درس خواندن و ادامه تحصیل من مخالف است اما خودش میگوید همه ی این حرف ها بخاطر این است که معتقد است آدم باید برود دنبال علاقه اش. میگوید میخواهد من کاری را بکنم که دوست دارم و واقعا برایم لذت بخش است. برای من همیشه خواندن و نوشتن در راس لیست علاقه هایم بوده اما پس چرا بعد از پنج سال هنوز هم از لحظه ای که سفارش مطلب قبول میکنم اعصابم به هم میریزد و تا لحظه ای که مطلب را تحویل میدهم خودم را نفرین میکنم که چرا قبول کردم؟! چرا مدام از عضو رسمی تحریریه شدن فرار میکنم و از تمام ستون های ثابت و از هرچیزی که مجبورم میکند بنویسم. چیزی که بعد از اینهمه سال در مورد خودم و علایقم فهمیده ام این است که علاقه ی من به کارهای "عشقی" است! مثل همین نوشتن های اینجا. از هرچیزی که برایم مسئولیت و به تبعش دغدغه ی انجام وظیفه ایجاد کند فرار میکنم. از هرچیزی که بوی زور و اجبار بدهد. درس هایم را هم دوست دارم. کتاب های درسی ام را دوست دارم. تمام کتاب های دبیرستانم را نگه داشته ام جلوی چشمم و هرازگاهی با عشق نگاهشان میکنم و ورقشان میزنم اما وقتی "مجبورم"که بخوانم از همه شان متنفر میشوم! وقتی مجبورم که بنویسم خسته میشوم ...وقتی مجبورم که دوست داشته باشم دلزده میشوم وقتی مجبورم همراه باشم فراری میشوم ... وقتی مجبورم بد میشوم . انگیزه هایم کور میشود. استعدادهایم به فنا میرود...