تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

دیشب باز مثل هزاران شب دیگر به این فکر میکردم که آخرش چه میشود؟ من به کجا خواهم رسید؟ کی اوج میگیرم؟ در کدام نقطه؟ چه کاره میشوم؟ استعدادهایم کجا خرج میشوند؟ علاقه هایم؟ دیشب اما حافظ از همیشه آرام ترم کرد. گفت:مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق، گرت مدام میسر شود زهی توفیق/ جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است، هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق. و با این بیت مطمئن شدم که این غزل سفارشی است برای شخص خودم: حلاوتی که تو را در چه زنخدان است، به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق! :))

* * *

امروز بعد از ظهر همینطور که داشتم از شدت نفهمیدن احکام اجاره و وکالتِ لمعه ی شهید اول، پشت میز، روی صندلی چرخ دار، دور خودم میچرخیدم یکهو صندلی، روبروی بوفه متوقف شد و یکهو چشمم بی اختیار خیره شد روی مجسمه ی مادر. هدیه ی خواهرم برای تولد بیست و یک سالگی ام. چقدر دوستش دارم. با خودم  فکر کردم اصلا چرا وقتی نازنین میرود برای خرید مجسمه برای من فقط مجسمه ی مادر باید موجود باشد؟ چرا حتی آن یکی که دختری است در حال کتاب خواندن و خواهرم از اول هم قصد داشته همان را برایم بخرم نبوده؟ و حتی آن یکی که دختریست با شاخه گلی در دستش (همان که روی تصویر پروفایل جیمیلم گذاشتم) ؟ چرا این یکی؟

 

تصویر هدر

 

+ تاريخ شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:59 نويسنده بی دل |

الآن خیییلی هوس کرده ام اینجا بنویسم. مثلا سفرنامه ی بیست و چند روزه ه ام را یا یک چیزهای دیگری که دوست دارم درباره ی شان حرف بزنم. اما خب الان اصلا موقعیتش را ندارم :|

برای بار چندم از همین تریبون برای خودم اظهار تاسف میکنم که "نوشتن" رفته ته ته لیست برنامه هایم.

تصویر هدر

 

+ تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:15 نويسنده بی دل |