تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:21 نويسنده بی دل |

 

 

چیزی به نیمه ماه نمانده

 و من نمیدانم چرا اینقدر    دل تنگ م...

دست  پا چه    و     دل وا پس

پر از    هراس

  گیج

سر  در  گم...

حس میزبانی را دارم که میهمانش چندساعت دیگر بر در خانه اش میکوبد

و خانه ی دل من آنقدر شلوغ است  ،  که خودم را هم تویش گم کرده ام

هیچ اسبابی برای پذیرایی از میهمانم ندارم

هیچ جای خالی اینجا نیست که میهمانم که آمد تعارفش کنم و او بنشیند

با این وضعیت شلوغ و بهم ریخته خانه ام   ،  میهمانم حتی پایش را هم اینجا نمیگذارد

چه رسد به اینکه بخواهد بیاید و بنشیند و بماند و نرود و ...

چه خیال ها در سر پرورانده بودم

خیال داشتم دعوتنامه ای از  جنس  نور  برایش بفرستم

( اما نمازهای من که تا سقف خانه مان هم بالا نمیروند ، نورشان کجا بوده ...؟!)

خیال داشتم جلوی خانه ام را برای قدومش آب پاشی کنم

(از اشک هایی که در محرم ذخیره کرده بودم ، چقدر مانده مگر ؟؟ )

میخواستم خانه ام را مرتب کنم ، مرتب که نه ! میخواستم خانه ام را خالی کنم . همه چیزش را باید دور میریختم

همه چیز را

خالی خالی

بعد میخواستم در و دیوارش را گردگیری کنم

زمینش را با رطوبت مژگانم جارو بزنم تا خوب برق بیفتد

چقدر عکس های بی ارزش و تاریک قاب گرفته ام و بر درو دیوار خانه زده ام

میخواستم همه شان را بردارم

فقط تصویر او باید بر درو دیوار این خانه نقش ببندد

( اما من که تصویری از او نداشتم ... تا به حال حتی یک بار هم ندیدمش !!)

بعد که خانه خالی شد

خالی خالی

خودم چادرم را سرم میکردم و جلوی در به انتظار مینشستم

او که می آمد کلید خانه را به دستش میدادم و خانه دلم را میسپردم به او و خودم هم میرفتم

تمام خانه را میسپردم به او

تا همه جای خانه ی خالی ام پر از وجود او شود

کنار او برای من که جایی نیست !

من میرفتم و با خیال راحت نظاره گر قامت بلند او میشدم که بر تاروپود خانه ی دلم سایه انداخته ...

اما حالا ...

چند ساعت به بیشتر به آمدنش نمانده و من تازه از خواب بیدار شده ام .

گیج و خوابالوده وسط خانه ام میان خرت و پرت هایی که روی هم تلنبار شده اند نشسته ام

به رو یای برباد رفته ام وفکر میکنم

و   دل  وا  پس  و   نگر  ان   به خانه ای که از شلوغی حتی جا برای قدم زدن ندارد نگاه میکنم

به در و دیوار خاک گرفته اش

به زمین لجن زار شده اش

به اینهمه عکس که خانه را پر کرده اند

به دست های خالی و مسخ شده ام - که این لحظات آخر توان هر کاری انگار از آنها گرفته شده است -

و در این تاریکی محض مگر میشود قدم از قدم برداشت ...؟؟

شما را به خدا کمک م کنید !

من چطور میتوانم در این مدت کم خانه دلم را برای پذیرایی از میهمانم آماده کنم ...؟؟؟

 


کرم نما و فرود آ  که خانه خانه توست ...

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:0 نويسنده بی دل |

 

 

شنیده اید تا به حال کسی عقیده داشته باشد بی حجاب ها از چادری ها مهربان ترند ؟ یا تصور کند افراد مذهبی  در روشنفکری و روابط اجتماعی انسانی هیچ گاه به پای خیلی از افرادی که زیاد هم دین و مذهب را قبول ندارند ، نمیرسند ؟

شما خانم و آقای عزیز که این را میدانید ( و اگر هم نمیدانستید الان، من – که بسیاری از این افراد را با چشم خودم دیدم و صحبت ها و عقایدشان را با گوش خودم شنیدم - به شما گفتم و به این مسئله آگاه شدید ) .

لطفا به موارد ذیل دقت فرمایید :

 

خانم عزیز !

لطفا قبل از اینکه تصمیم بگیری چادرت را بهتر از قبل سر کنی و رویت را محکمتر از قبل بگیری ،قبل از اینکه پیش از خارج شدن از خانه جلوی چادرت را تا روی پلک هایت پایین بکشی و چانه مقنعه ات را تا بالای لبهایت – محدوده زیر بینی ! – بالا بیاوری ، قبل از اینکه بخواهی نقاب یا روبندت را روی صورتت بیندازی و از خانه بیرون بروی ، قبل از اینکه درچشم دیگران طوری جلوه کنی  که به عنوان یک آدم خیلی مذهبی و محجبه بشناسندت که به هیچ وجه با مرد نامحرم صحبت نمیکند و به هیچ موسیقی ای گوش نمیدهد و ...

عکس اسلامی !

و شما آقای محترم !

قبل از اینکه محاسنت از بند انگشت سبابه ات بلندتر شود و هر روز  قبل از اینکه مقابل آینه دکمه بالای یقه دیپلماتی –شیخی – پیراهنت را ببندی و قبل از اینکه انگشتر عقیقت را به دستت کنی و پیراهنت را روی شلوارت بیندازی و تسبیحت را  دستت بگیری و احساس کنی قیافه و تیپت چقدر شبیه شهدای هشت سال دفاع مقدس شده ...

لطفا از تمامیت و سلامت اخلاق دینی  خودتان مطمئن شوید !

با تشکر .


۱.باز هم این بیت کار راه انداز :

جمعیت کفر از پریشانی ماست / آبادی میخانه ز ویرانی ماست !

۲.آآآ ی مردم ! "مذهبی" بودن با "مومن" بودن فرق میکنه ! هی هر کی هر کاری میکنه نگید اینم از آدم های مومن ... ببین وقتی مومن ها اینطوری رفتار کنن از بقیه چه انتظاری میشه داشت و ... ! قضیه همون آیه است که میگه : 

قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ

۳.الهی أعوذ بک من غضبک و حلول سخطک ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:42 نويسنده بی دل |

 

 

      إلهی هـَب لی کمال الإنقطاع إلیک ...

 

                                الهی هب لی کمال الانقطاع الیک ...        

 

                        إند ِ

                                        دلدادگی ...


 " کمال " الانقطاع ~> اوف لنا الکیل ( ر. ک پست قبل !)

       

  ای جان جوانمرد به دامان تو دستم

من نیز جوانم ولی افتاده ام از پا ... (برقعی)

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:24 نويسنده بی دل |

 

 

یا أیها العزیز مسّنا و أهلنا الضُّرُّ وَ جـِئنا بـِبـِضعَةٍ مُزجةٍ فأوف لنا الکیل و تـَصَدَّق علینا ...

 

و جئنا ببضعةٍ مُزجة  ... دست خالی ...

فاوف لنا الکیل ... تمام  کـَرَمَت ...

 

         پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز...

 

 

 فإن لم أکن أهلا لذلک ، فأنت اهل لذلک ...

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

رضا جان ... !

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:42 نويسنده بی دل |

 

 

اگر حجاب ظهورت وجود تار من است

خدا کند که بمیرم ، چرا نمی آیی ؟

 

چرا نمی آیی ؟

+ تاريخ جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:34 نويسنده بی دل |

 

 

یک رفیق باید باشد !

نه برای درد دل شنیدن و همدردی کردن

یک رفیق ؛

برای اینکه کنارش،

دردهایت را از یاد ببری ... !

 

دنیا خوش است و مال،عزیزست و تن، شریف

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است

(سعدی)

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:40 نويسنده بی دل |

 

 

امشب شب عیده و من تصمیم گرفتم فکر کردن به تمام بدبختی هامو به خودم عیدی بدم .

امشب شب عیده و من کفری ام از دست خودم که چرا اونقدری که باید داغون و بهم ریخته نیستم ؟

چرا اینقدر زود همه چیزو فراموش میکنم و سعی میکنم آروم باشم ؟

چرا هر کی هر چی دلش میخاد بهم میگه و من دودقیقه بعد دوباره همونطوری باهش رفتار میکنم که قبل اون حرفا باهاش بودم ؟

چرا من کلّمو نمی کوبونم تو دیوار تا یه ذره از دردهام کم شه ؟

چرا جیغ نمیرنم  داد و بیداد نمیکنم ؟

چرا به هیچ کس نمیگم و چرا هیچکس نمیفهمه که من چقدر خسته ام ...؟ چقدر ...

چرا زیر همه چیز نمیزنم و خودمو از دست این زندگی لعنتی کوفتی که هرکاری بکنی از یه جایی گندش درمیاد خلاص نمیکنم ؟

چرا شبا سرمو رو متکا میذارم و چشمام رو میبندم وقتی واسه صبح فردا هیچ انگیزه و امیدی ندارم ؟

چرا سعی میکنم شاد باشم ؟

چرا سعی میکنم با همه مهربون و صمیمی باشم ؟

چرا هرطوری که دلم میخاد با بقیه رفتار نمیکنم و بعد که بهشون برخورد بدون اینکه یه ذره واسم مهم باشه بگم " به درک !" ؟

چرا به خودم نمیگم گور بابای هرچی خانواده و رفیقه و قید همشونو نمیزنم؟

چرا وقتی حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم بدون اینکه به نگرانی و کارهای مهمی که ممکنه بقیه باهام داشته باشن فکر کنم گوشیمو خاموش نمیکنم و نمیذارم هیچ کس هیچ خبری ازم نداشته باشه؟

چرا من خاک برسر بعد اینهمه صبرو تحمل و تکرار در تکرار مصیبت ها و مشکلات  بازهم به یه امید مزخرف خیالی دلمو خوش کردم ؟

چرا به این فکر میکنم که قبلا خیلی مودب تر بودم و کمتر فوش میدادم ؟

چرا اینجا رو ساختم واسه گفتن حرف های دلم ولی بازهم مثل احمق ها نمیتونم اینجا حرف دلمو بزنم و یا شاید هم نمیخوام ...؟؟؟

ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ...

چرا حتی نمیتونم خستگی ها و درد هامو توصیف کنم ؟؟؟

من درد دارم ... درد ... درد ... درد ...

 

گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند  / مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند ...

+ تاريخ چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:10 نويسنده بی دل |

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم .

پدربزرگم یک زمانی توی کار کیف و چمدان بودند . آن وقت ها من خیلی کوچک بودم . هروقت میرفتم  مغازه شان یک کیف بچگانه چشمم را میگرفت و با ناز و عشوه های دخترانه بدستش می آوردم . یک بار چندتا چمدان خیلی خیلی کوچک به چشمم خورد . که انگار چمدان عروسک بودند و فقط به درد خاله بازی  های من میخوردند . دوتایشان را با اصرار  گرفتم . آنموقع ها که خیلی کوچک بودم نمیدانم با آنها چکار میکردم . اما بعدها که بزرگتر شدم حدودا 10-11 ساله خرت و پرت ها و به اصطلاح مادرم آشغال هایم را درآنها گذاشتم درشان را هم قفل زدم که مبادا خانه مان دزد بیاید و به سرقت بروند ...!

چند روز پیش زیر تختم پیدا یشان کردم . توی یکیشان پر از برچسب و گلسر و عروسک و جاسویچی های کوچک نو و استفاده نشده بود و توی آن یکی بریده های روزنامه و مجله ها را که جوک یا شعر یا داستان بچگانه بودند پیدا کردم،  دفترچه رنگ آمیزی دوران کودکیم ، یک عروسک با لباس محلی که جفت دستهایش با یک لنگ پایش شکسته بود اما هنوزهم بنظرم زیبا و دوست داشتنی است ، یک عالمه نامه های بچگانه که آن زمان ها به دوستانم یا دختردایی و دختر خاله ام مینوشتم ، کاغذهای کوچک  با خط های درهمی که انگار نامه نگاری هایم سرکلاس با دوستانم بود و جدیدترین هایش مال دوران دبیرستانم بود و ...  چندتا برگه  بهم پیوسته از یک دفترچه هم پیدا کردم که تقریبا مربوط به سال اول یا دوم ابتدایی ام میشد و چهار پنج تا خاطره کودکانه تویش بود . یادم می آید همان موقع که تصمیم به خاطره نوشتن گرفتم بعد از چند روز که دیدم خیلی سخت و وقت گیر است و نوشتن اینهمه چیز دستم را به درد می آورد از خیرش گذشتم !

خاطره هایم را که میخواندم صدای خنده ام تا آن سمت شهر میرسید . خاطره هایی که بوی سادگی و معصومیت کودکی میدادند . مثل تمام خرت و پرت های دیگر چمدان کوچکم که به زور از پدر بزرگ پیرم گرفته بودم ؛ خیلی قبل تر از آنکه فراموشی بگیرد و مجبور باشد هر روز قرآنش را روی تختش در آسایشگاه سالمندان بخواند ... .

 


اینا همه مقدمه بود . اصل پست توی ادامه مطلبه .
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:42 نويسنده بی دل |

 

 

یه چیزی کمه !

حالا که بیکارم و فارغ از هر دغدغه ای میتونم خیلی راحت کمبودش رو حس کنم !

 

هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید (حافظ)

 

نماز میتم را روی قبر سینه ام خواندم / بدون عشق میمیرم ازین درد و نمی میرم ...

 

بی قراری های آرامش بخش ...


خب البته گفتن نداره که بیت پایین از خودمه ... !!!
+ تاريخ جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:15 نويسنده بی دل |