|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
چیزی به نیمه ماه نمانده
و من نمیدانم چرا اینقدر دل تنگ م...
دست پا چه و دل وا پس
پر از هراس
گیج
سر در گم...
حس میزبانی را دارم که میهمانش چندساعت دیگر بر در خانه اش میکوبد
و خانه ی دل من آنقدر شلوغ است ، که خودم را هم تویش گم کرده ام
هیچ اسبابی برای پذیرایی از میهمانم ندارم
هیچ جای خالی اینجا نیست که میهمانم که آمد تعارفش کنم و او بنشیند
با این وضعیت شلوغ و بهم ریخته خانه ام ، میهمانم حتی پایش را هم اینجا نمیگذارد
چه رسد به اینکه بخواهد بیاید و بنشیند و بماند و نرود و ...
چه خیال ها در سر پرورانده بودم
خیال داشتم دعوتنامه ای از جنس نور برایش بفرستم
( اما نمازهای من که تا سقف خانه مان هم بالا نمیروند ، نورشان کجا بوده ...؟!)
خیال داشتم جلوی خانه ام را برای قدومش آب پاشی کنم
(از اشک هایی که در محرم ذخیره کرده بودم ، چقدر مانده مگر ؟؟ )
میخواستم خانه ام را مرتب کنم ، مرتب که نه ! میخواستم خانه ام را خالی کنم . همه چیزش را باید دور میریختم
همه چیز را
خالی خالی
بعد میخواستم در و دیوارش را گردگیری کنم
زمینش را با رطوبت مژگانم جارو بزنم تا خوب برق بیفتد
چقدر عکس های بی ارزش و تاریک قاب گرفته ام و بر درو دیوار خانه زده ام
میخواستم همه شان را بردارم
فقط تصویر او باید بر درو دیوار این خانه نقش ببندد
( اما من که تصویری از او نداشتم ... تا به حال حتی یک بار هم ندیدمش !!)
بعد که خانه خالی شد
خالی خالی
خودم چادرم را سرم میکردم و جلوی در به انتظار مینشستم
او که می آمد کلید خانه را به دستش میدادم و خانه دلم را میسپردم به او و خودم هم میرفتم
تمام خانه را میسپردم به او
تا همه جای خانه ی خالی ام پر از وجود او شود
کنار او برای من که جایی نیست !
من میرفتم و با خیال راحت نظاره گر قامت بلند او میشدم که بر تاروپود خانه ی دلم سایه انداخته ...
اما حالا ...
چند ساعت به بیشتر به آمدنش نمانده و من تازه از خواب بیدار شده ام .
گیج و خوابالوده وسط خانه ام میان خرت و پرت هایی که روی هم تلنبار شده اند نشسته ام
به رو یای برباد رفته ام وفکر میکنم
و دل وا پس و نگر ان به خانه ای که از شلوغی حتی جا برای قدم زدن ندارد نگاه میکنم
به در و دیوار خاک گرفته اش
به زمین لجن زار شده اش
به اینهمه عکس که خانه را پر کرده اند
به دست های خالی و مسخ شده ام - که این لحظات آخر توان هر کاری انگار از آنها گرفته شده است -
و در این تاریکی محض مگر میشود قدم از قدم برداشت ...؟؟
شما را به خدا کمک م کنید !
من چطور میتوانم در این مدت کم خانه دلم را برای پذیرایی از میهمانم آماده کنم ...؟؟؟
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست ...
