تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:30 نويسنده بی دل |

 

 

سلام .

این ماجرای خواستگار ماضی اصلش که نزدیک دوماه طول کشید ، داستانش هم مثکه حالا حالاها ادامه دارد ...

یه عالم سوژه دیگه هم تو نوبتند !

منم سرم شلوغه واقعا نمیرسم ! البته حسش هم نیس . آخه دوس دارم همشو بگم . همش هم زیاده !

فعلا دلم میخواد از یه چیزای دیگه حرف بزنم .

مثلا از این که من واقعا نمیدونم سه هزار میلیارد تومن چند تا صفر داره !

یا اینکه هنوز نفحات نفت رو تموم نکردم رفتم جانستان کابلستان رو خریدم و جلد اول سه دیدار نادرابراهیمی رو هم شروع کردم و یه کتاب از زندگی شهید حسن باقری هم دارم میخونم و واسه یه عالمه کتاب دیگه هم زنبیل گذاشتم و کلی حرص واسه خوندنشون دارم ولی نمیشه خب !

هرچی میدوم ... نمیرسم ! واقعا اینجوریه . در مورد من واقعا اینطوریه . انگار درجا میزنم همش .

خیلی مسخرس ! مثلا اعتکاف امسال روزی چار بار وسائلمو از دورو برم جمع میکردم و سجادمو مرتب میکردم و چادرمو تا میکردم و کتابامو میذاشتم یه کنار بغل ساکم اما اصلا انگار نه انگار ... اصلا انگار نه انگار که این همه جمع و جور میکنم . بازم دوروبرم شلوغ و به هم ریخته بود . نمیدونم بخاطر نامرتبی بغلی هام بود یا چی ! ولی واقعا دیگه اعصابم داشت خط خطی می شد !

همیشه همینطوریه . نمیدونم مشکل کجاس . یکی این معادله رو واسه من حل کنه . بقیه هم دعا کنن !

چند روزه واقعا شاد میزنم ! سر کلاسا سوتی میدم و ازین افتضاح بازیا ! همش داغونم !

چند روز پیش هم جلوی خواستگارا کلی سوتی دادم . اول که داشتم از توی ظرف میوه که روی اپن و جلوی چشم خواستگارها بود میوه میذاشتم توی پیشدستی ها و یه هلوی گنده قل خورد ازون ور افتاد رو زمین جلوی پاشون . بعدشم که میوه ها رو تو پیشدستی گذاشتم هی نیگا کردم دیدم پیشدستی ها خیلی خالی به نظر میرسه ولی گفتم خب چکار کنم دیگه میوه هامون همینه . بعدش که رفتن مامانم بهم میگه چرا سیب نذاشته بودی ؟ منم خیلی خوشحال و خندون گفتم که : عه ! پ همون بود پیشدستی ها پر نشد !

البته باز هم خواستگارا مارو پسندیدن و کلی اصرار کردن ولی من گفتم نه ! از قیافه ی پسره خوشم نیومد خب ! نمیدونم این بابامو من واسه چی میفرستم که قبل من یا طرف صحبت کنه ؟ واقعا نمیدونم ! خوشم میاد که بدون استثنا بابام نظرش نسبت به همه مثبته !

دیشب سر یه مووعی بحث شد به بابام همینطوری محض تنوع گفتم دیگه خسته شدم . حوصله خواستگار ندارم . میخوام یه مدتی تنفس اعلام کنم . بابامم از خدا خواسته گفت آره خب ! خیلی خوبه . میخوای تا بعد محرم صفر بیخیال شو ! نمیدونم این هزینه های بالای میوه و شیرینی و اینا روی بابای بیچارم فشار آورده یا میترسن منم برم تنها شن یا چی !

الآن یه عالمه حرص نوشتن دارم بازم . ولی دیگه حرف خاصی واسه گفتن ندارم .

دعا کنید ...


این پست رو همینطوری از شدت شادی و سرخوشی که نمیدونم علتش چیه گذاشتم . اگه نظری ندارید مجبور نیستید کامنت بذارید !( حالا نیس قبلا خیلی کامنت میذاشتید ! البته واسه منم مهم نیستا ! بگم! - یکی که سعی میکنه خودشو بی تفاوت نشون بده !- )

دوست ندارم تو وبم همچین پست مزخرفی داشته باشم - حالا نه این که بقیه پستام خیلی مهم و مفیدن ! - ولی بعضی وقتا هم دوست دارم مثل بچه ها لج کنم و کاری رو انجام بدم که " دلم میخواد " و عشقم میکشه ، بدون اینکه به نظر کسی اهمیت بدم ! حتی خودم ! ( البته نه هر کاری هاا !)

+ تاريخ چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:34 نويسنده بی دل |


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:33 نويسنده بی دل |

 

 

خیلی وقت است . خیلی سال است تصمیم گرفتم هر وقت خواستم دعایی کنم در رأسش تعجیل برای ظهور آقا باشد . اگر ختم قرآنی کردم ... ندبه ای ... حاجت مستجابی ... زیارتی ... هرچه بوده اول ِهمه چیز و مهمتر از هر چیزی ظهور حضرت را طلب کردم .

آن وقت ها که این تصمیم را گرفتم 14-15 سال بیشتر نداشتم . مدام با خودم درگیر بودم و از دست خودم شاکی ، که چرا نمیتوانم از ته دل و با تمام وجود برای امامم و ظهورش دعا کنم . برای همین تصمیم گرفتم ذکرم را بیشتر کنم شاید محبتش به دلم نشست ...

هیچ وقت در تمام این مدت دلم نیامده بعد از ختم قرآن هایم  یا ذکر صلوات هایم یا گاهی که توفیق زیارت نصیبم میشود یا وقتی نوزاد تازه به دنیا آمده ای را میبینم یا هر وقت که هوا بارانی میشود و فرشته ها برای استجابت دعاها فرود می آیند یا وقتی خطبه ی عقدی خوانده میشود و دعاهای جمعش مستجاب ؛ هیچ وقت در تمام این مدت دلم نیامده حاجتی را غیرِ سلامتی و تعجیل در ظهورش بر دل و زبانم جاری کنم . هنوز اما در حسرت محبت نانشسته بر دلم آه میکشم ...

امروز صلوات شمارم را از کنار سجاده برداشتم . یکی از حاجاتم به ذهنم رسید و گفتم نذر میکنم ،لااقل اوقات فراغتی که صلوات میفرستم کمک کند به رفع یکی از حاجاتم . یکهو تصمیم چند ساله ام یادم آمد . مردد  بودم . انگار یک چیزی ته دلم میگفت اینهمه سال برای او دعا کرده ای و میکنی حالا چه عیبی دارد یک بار صلواتی برای خودت بفرستی ؟

لا اله الا الله ... مولا  ! من برای تو دعا میکنم . فقط برای تو ! لیاقت عاشقانه دعا کردن را ندارم ولی دوست دارم که عاشقانه تر بخواهم  تو را ... و همین دوست داشتن ، روزی ...

مولا ! من برای تو دعا میکنم ! فقط برای تو ! بدون هیچ توقعی ! اما میدانم ... می دانم و خودت نیز فرمودی که دعا میکنی همه ی شیعیانت را و بی شک دعا میکنی برای کسی که دلش و زبانش از درگاه الهی ، جز برای تو نمی خواهد .

و چه توفیقی بهتر که حاجات من را خدا از زبان شما بشنود ...

میگویند دعای مومن در حق مومن مستجاب میشود . اگر دعای ما در حق تو و غربتت مستجاب نمیشود لابد علتش خشکسالی دل های ماست !  اینجا قحطی ایمان است ...

و دعای تو در حق ما ... مولا ! تو که خود اصلِ ایمان و ایمان ِ اصلی !

تازه ! برای هر کسی ، کَسانش دعا میکنند . ما که جز تو کسی را نداریم ...

 

ای نفسها به فدای کف پاهای شما

اندکی تند قدم بردارید ...


* زد اگر کسی در خانه ات ، دل ماست کرده بهانه ات

که به جستجوی نشانه ات ، ز سحر شنیده بشارتی (قاسم صرافان)

+ تاريخ شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:2 نويسنده بی دل |


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:37 نويسنده بی دل |

 

دیشب توی سررسیدم نوشتم :

بسم الله . سلام

من این روزها به این فکر میکنم که اصلا درست نیست  که آدم بعدِ ازدواج سعی کنه خودش رو شبیه همسرش کنه . این اصلا جالب نیست !

درستش اینه که قبلِ ازدواج خوب بگردی و چشمات رو خوب باز کنی تا یکی که بیشترین اشتراک و شباهت رو با تو داره پیدا کنی !


همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن نیست . و شبیه شدن دال بر کمال نیست ، بل دلیل توقف است .

من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در حضور است نه در محو و نابود شدن در دیگری .

(چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی)


به قول حاج آقا پناهیان اون دو نفری توی ازدواجشون موفق میشن که هردو "یکی" رو دوست داشته باشن . نه اونایی که هرکدوم دیگری رو دوست دارن !

اون عشقی استمرار و قوت پیدا میکنه که منشأش یه عشق مشترک به یه نفرسومی باشه .


بیخیال همه ی این چیزها .

امروز جمعه است ! اولین روز پاییز !

امسال ،اولین روز پاییز ،جمعه است !

پاییز با خودش یک عالم غربت و حس تنهایی و دل گرفتگی می آورد . درست مثل غروب های جمعه ...


پ.ن : ماجرای خواستگار فعلی رو ( هرچند تبدیل شد به خاستگار ماضی ) بعدا شاید کاملش کردم .فعلا دلم بدجوری گرفته ... نمیدونم از این حال و هوای دلگیر پاییزه یا چی !

دیشب دلم برای خواهرم تنگ شد . براش اینو فرستادم :

چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم / چای مینوشم ولی از اشک، فنجان پر شدست...


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:31 نويسنده بی دل |