تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

 

سلام .

این ماجرای خواستگار ماضی اصلش که نزدیک دوماه طول کشید ، داستانش هم مثکه حالا حالاها ادامه دارد ...

یه عالم سوژه دیگه هم تو نوبتند !

منم سرم شلوغه واقعا نمیرسم ! البته حسش هم نیس . آخه دوس دارم همشو بگم . همش هم زیاده !

فعلا دلم میخواد از یه چیزای دیگه حرف بزنم .

مثلا از این که من واقعا نمیدونم سه هزار میلیارد تومن چند تا صفر داره !

یا اینکه هنوز نفحات نفت رو تموم نکردم رفتم جانستان کابلستان رو خریدم و جلد اول سه دیدار نادرابراهیمی رو هم شروع کردم و یه کتاب از زندگی شهید حسن باقری هم دارم میخونم و واسه یه عالمه کتاب دیگه هم زنبیل گذاشتم و کلی حرص واسه خوندنشون دارم ولی نمیشه خب !

هرچی میدوم ... نمیرسم ! واقعا اینجوریه . در مورد من واقعا اینطوریه . انگار درجا میزنم همش .

خیلی مسخرس ! مثلا اعتکاف امسال روزی چار بار وسائلمو از دورو برم جمع میکردم و سجادمو مرتب میکردم و چادرمو تا میکردم و کتابامو میذاشتم یه کنار بغل ساکم اما اصلا انگار نه انگار ... اصلا انگار نه انگار که این همه جمع و جور میکنم . بازم دوروبرم شلوغ و به هم ریخته بود . نمیدونم بخاطر نامرتبی بغلی هام بود یا چی ! ولی واقعا دیگه اعصابم داشت خط خطی می شد !

همیشه همینطوریه . نمیدونم مشکل کجاس . یکی این معادله رو واسه من حل کنه . بقیه هم دعا کنن !

چند روزه واقعا شاد میزنم ! سر کلاسا سوتی میدم و ازین افتضاح بازیا ! همش داغونم !

چند روز پیش هم جلوی خواستگارا کلی سوتی دادم . اول که داشتم از توی ظرف میوه که روی اپن و جلوی چشم خواستگارها بود میوه میذاشتم توی پیشدستی ها و یه هلوی گنده قل خورد ازون ور افتاد رو زمین جلوی پاشون . بعدشم که میوه ها رو تو پیشدستی گذاشتم هی نیگا کردم دیدم پیشدستی ها خیلی خالی به نظر میرسه ولی گفتم خب چکار کنم دیگه میوه هامون همینه . بعدش که رفتن مامانم بهم میگه چرا سیب نذاشته بودی ؟ منم خیلی خوشحال و خندون گفتم که : عه ! پ همون بود پیشدستی ها پر نشد !

البته باز هم خواستگارا مارو پسندیدن و کلی اصرار کردن ولی من گفتم نه ! از قیافه ی پسره خوشم نیومد خب ! نمیدونم این بابامو من واسه چی میفرستم که قبل من یا طرف صحبت کنه ؟ واقعا نمیدونم ! خوشم میاد که بدون استثنا بابام نظرش نسبت به همه مثبته !

دیشب سر یه مووعی بحث شد به بابام همینطوری محض تنوع گفتم دیگه خسته شدم . حوصله خواستگار ندارم . میخوام یه مدتی تنفس اعلام کنم . بابامم از خدا خواسته گفت آره خب ! خیلی خوبه . میخوای تا بعد محرم صفر بیخیال شو ! نمیدونم این هزینه های بالای میوه و شیرینی و اینا روی بابای بیچارم فشار آورده یا میترسن منم برم تنها شن یا چی !

الآن یه عالمه حرص نوشتن دارم بازم . ولی دیگه حرف خاصی واسه گفتن ندارم .

دعا کنید ...


این پست رو همینطوری از شدت شادی و سرخوشی که نمیدونم علتش چیه گذاشتم . اگه نظری ندارید مجبور نیستید کامنت بذارید !( حالا نیس قبلا خیلی کامنت میذاشتید ! البته واسه منم مهم نیستا ! بگم! - یکی که سعی میکنه خودشو بی تفاوت نشون بده !- )

دوست ندارم تو وبم همچین پست مزخرفی داشته باشم - حالا نه این که بقیه پستام خیلی مهم و مفیدن ! - ولی بعضی وقتا هم دوست دارم مثل بچه ها لج کنم و کاری رو انجام بدم که " دلم میخواد " و عشقم میکشه ، بدون اینکه به نظر کسی اهمیت بدم ! حتی خودم ! ( البته نه هر کاری هاا !)

+ تاريخ چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:34 نويسنده بی دل |