تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

 

لنزهام رو از چشام در میارم  . دنیا واسم تیره و تار میشه . عینکم رو میزنم و میشینم پای سیستم و هنوز روشن نشده شروع میکنم تو دلم به لعن و نفرین کردن این وایمکس لعنتی که از همون اول باهاش مشکل داشتم و حالا هم چند روزه کانکت نمیشه . دوست دارم هرچی مودم وایمکس ایرانسله بریزم تو چرخ گوشت یا بندازم تو چاه توالت و سیفون رو بکشم .

سیستم که بالا میاد با اینکه میدونم امروز هم مثل روزهای پیش کانکت نمیشه درحالیکه به همه اپراتورهایی که پشت خط ۷۰۷ ایرانسل نشستن فحش میدم ،صفحه اینترنت اکسپلورر رو باز میکنم . عکس گوگل میاد رو صفحه . این یعنی اینترنت وصله . ته دلم خوشحال میشم اما اصلا اهمیت نمیدم که زود قضاوت کردم و باز هم تو دلم بهش فحش میدم !

صفحه مدیریت بلاگفا تازه بالا اومده که تلفون زنگ میزنه . گوشی رو برمیدارم . نوشته "سعیده " ( البته با حروف انگلیسی !) . خیلی وقته که این اسم رو گوشی تلفون خونه نیفتاده . البته تقریبا هر شب میس کال هاش رو گوشیم میفته . اما جای شنیدن صدای یه رفیق قدیمی هیچ وقت با پیامک و میس کال پر نمیشه .

سعیده از دوستان دوران راهنماییمه . فقط دوسال با هم بودیم . چون سال سوم من ازون مدرسه رفتم .واسه این که حس کردم بچه های یه مدرسه تیزهوشان هیچ وقت به جز درس هیچی نمیفهمن  . و این خیلی اذیتم میکرد . این که حتی رفاقت هاشونم بخاطر رقابت های درسی بود  !

با هیچکدومشون رابطه نداشتم . اما سعیده بچه با مرامی بود . هرچند وقت یکبار تلفونی با هم صحبت میکردیم . تو دوران دبیرستان مادرم دبیرشون بود و وقتی برگه های امتحانیشون رو می آورد خونه ، برگه سعیده رو پیدا میکردم و خودم تصحیحش میکردم ! نمره هاش بد نبود . واسه همین نیازی نمیدیم تو برگش دستکاری کنم .

سعیده خیلی بچه شادی بود . هنوز هم هست . همش به همه چی میخندید ! دوست داشت بخنده . دوست داشت شاد باشه . هر وقت با هم تلفونی صحبت میکردیم ازم میخواست واسش جوک بگم . آخه من یه زمانی خدای جوک بودم !

گاهی وقت ها فاصله تلفن زدن هامون خیلی طولانی مشد . گاهی حتی یک سال میشد که با هم صحبت نکرده بودیم .

درست یادم نیست ،  فکر میکنم سال دوم یا سوم دبیرستان بودم ، شاید هم اول ! بعد از مدت ها زنگ زدم بهش و یه مقداری صحبت کردیم . مثل همیشه بود . فقط نمیخندید ! بعد ازینکه حرفامونو زدیم دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم . گتم ایندفعه یادت رفت بگی واست جوک ...

وسط حرفم  خیلی آروم گفت : فهمیدی چی شد ؟

گفتم : نه ! چی چی شد ؟  

گفت : مامانم فوت کرد !

یهو جا خوردم . ماتم برده بود . اصلا زبونم بند اومده بود ! نمیدونستم چی بگم . اصلا نمیدوستم ! گفت سرطان خون داشتن ... یا مشکل قلب ... نمیدونم ! درست یادم نمیاد .  دوست داشتم تلفون قطع بشه . یا مثل همیشه پشت خطی داشته باشن و مجبور شه تلفون رو قطع کنه . چون واقعا نمیدونستم چی باید بگم !

به هر بدبختی بود با زبون افتضاح خودم بهش تسلیت گفتم و خداحافظی کردم . ولی باورم نمیشد ! خودمو میذاشتم جای اون . آخه یه دختر ۱۶،۱۷ ساله بیشتر از هرچیزی به یه مادر احتیاج داره !

حدود یک سال پیش بود که دوباره تلفونی با هم صحبت کردیم . باز هم شاد بود . مثل همیشه .خواهرها و برادرش همه عروس و داماد شده بودند و رفته بودند سر زندگیشون . فقط خودش مونده بود و پدرش .

چند وقت پیش ، اوایل ترم جدید سرکلاس یادش افتادم . بهش اس دادم و احوالپرسی کردم .  گفت : گفتم بهت عروس شدم ؟

خیییلی خوشحال شدم .گفتم :نگفته بودی نامرد ! کی ؟ با کی ؟

گفت خیلی وقت نیست . با پسر داییم .

بهش تبریک گفتم و از ته دل براش آرزوی خوشبختی کردم . واقعا خوشحال شده بودم .

امروز که زنگ زد بازهم مثل همیشه شاد بود و میخندید . گفت یه ترم مرخصی گرفته . گفتم برا چی ؟ واسه اینکه عروسی کردی ؟ گفت هم اون هم اینکه خونمون رو فروختیم الان دنبال جا میگردیم سرم شلوغه . گفتم واسه چی فروختید خونتون رو ؟ گفت : دیگه فروختیم دیگه ...

با خودم گفتم آخه به تو چه دختر ! شاید مشکل مالی داشتن ! تو باس از همه چی سر دربیاری ؟ !!!

بعد خودش گفت ! گفت خب چون بابام فوت کرده بودن ... بهت نگفته بودم بابام فوت کردن نه ؟

دوباره کپ کردم . قلبم درد گرفت . دوباره زبونم بند اومد . با یه صدای مبهوت و آروم گفتم : نه !

گفت آره دیگه بابام چند وقت پیش فوت کردن و ماهم خونه رو فروختیم و هرکی سهم خودشو برداشت .

نمیدونستم باید چی بگم . از یه طرف نمیخواستم با پرس و جو از باباش و اینکه چی شد فوت کردن و این حرفا دوباره یادش بندازم و ناراحتش کنم از یه طرف هم خب زشت بود که اصلا به روی خودم نیارم ! فکر میکرد من چقدر بی تفاوت و بی احساسم !

گفت رفته بودن به باغمون تو فلان جا سر بزنن که تو راه برگشت تصادف میکنن .

چقدر خدا رو شکر کردم که ازدواج کرده بود . اگه نه الآن هیچ کسو نداشت ! خواهر ها و برادرهاش هم که سرشون گرم خونه زندگی خودشون بود .

البته بعد فهمیدم که بعد از فوت پدرش ازدواج کرده . امیدوارم پسرداییش از روی ترحم باهاش ازدواج نکرده باشه !

دوباره پشت خطی داشتن . تا حالا نشده یه بار ما با هم تلفونی صحبت کنیم و پشت خطی نداشته باشن . خداحافظی کرد ولی گفت دوباره زنگ میزنه .

هنوز زنگ نزده . منم گفتم شاید کاری براش پیش اومده زنگ نزدم . میخواستم بهش بگم بیاد یه روز همو ببینیم . نه بخاطر اینکه پدرو مادرش فوت کردن و تنهاس . واقعا دلم براش تنگ شده .

چقدر از خودم بدم اومده ! من تازه فکر میکنم آدم بامعرفتی هستم و از حال و روز رفیقم خبر ندارم !

چرا من نباید بدونم پدر دوست قدیمیم فوت کرده ؟

چرا هیچ کس از حال هیچ کس خبر نداره ؟

همه به خودشون فکر میکنن ...

همه به خودشون فکر میکنن و خیال میکنن مشکل خودشون بزرگترین مشکل دنیاست و توقع دارن هیچ کس ازشون توقع نداشته باشه که به یادش باشن ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:17 نويسنده بی دل |



سلام

میدونی من نه آدم هنرمندی هستم نه چیز زیادی از هنر سرم میشه . فقط اینو میفهمم که خیلی هنره که یه کارگردان یا نویسنده طوری فیلم و داستانش رو بسازه که مخاطب بدون اینکه منتظر اتفاق خاصی باشه با لذت تمام فیلم رو یا داستان رو دنبال کنه و پاش بشینه . بدون اینکه زیاد فکرش مشغول این بشه که آخرش چی میشه !

به نظر من که خیلی هنره .

برا من یه حبه قند ، به همین سادگی و زیر نورماه  از کارهای آقای میرکریمی همینطور بودند .

سریال وضعیت سفید هم واسه من همینه . با اینکه زیاد اهل تلویزیون وسریال نیستم و مقید به اینکه تا آخر یه سریالی رو ببینم اما شب ها تا جایی که بتونم سعی میکنم وضعیت سفید رو تماشا کنم . بدون اینکه منتظر یه اتفاق خاصی باشم یا برام مهم باشه که  آخر سریال قراره چی بشه . میدونی فیلم نامه اش هم خیلی قویه . همینطور بازی بازیگرانش . درست برعکس ازیاد رفته !

تیتراژ پایانیش رو خیییلی دوست میدارم .

پر نقش تر از فرش دلم ...

                             فرش دلم  ...

                                         بافته ای نیست ...

    بس که گره زد

              به گره زد

                           به گره

                                       حوصله ها را

                                                       حوصله ها را

                                                        حوصله ها را ...

هنرمندی سلینجر توی ناتور دشت هم گمونم بخاطر همین مسئله است . مثل یه حبه قند و وضعیت سفید با اینکه منتظر اتفاق خاصی نبودم ، از خوندنش به شدت لذت میبردم و دوست داشتم هیچ وقت تموم نشه ! درست مثل یه حبه قند ! شخصیت پردازی سلینجر تو این کتاب واقعا ماهرانس . مثل شخصیت پردازی سریال وضعیت سفید !

تا قبل از همین چهارشنبه گذشته با شخصیت میرکریمی زیاد آشنا نبودم . اصلا تاحالا ندیده بودمش . واقعا هم فکر نمیکردم اینقد بچه ی با صفایی باشه ! خیلی باهاش حال کردم . با حرفاش . اعتقاداتش . دغدغه هاش . همه چی .

اینکه دغدغه اخلاق داشت واسم خیلی جالب بود ! چون خودم هم نظرم نسبت به این مسئله همینه . ( ر.ک آرشیو مرداد . عنوان پست : اخطار )

خاطره ای که از شهید همت تعریف کرد برام خیییلی حرف داشت ! میشه با همون خاطره و با همون اصل آدم شخصیت خودشو مدیریت کنه !

کلا خیلی خوشحال شدم ، خیلی ، ازینکه دیدم نسل هنرمندان متدین در عرصه سینما هنوز منقرض نشده !

 

پ.ن :

1. من دیگه میترسم خواستگاری نوشت بنویسم ! همش با خودم فکر میکنم اگه اتفاقا یکی از خواستگارام اینجا رو پیدا کنه چه افتضاحی میشه !!

2.نظر سنجی هنوز برقراره !

3.واقعا دوست دارم و وبلاگ دوستانم سر بزنم اما واقعا فرصت نمیکنم ! شرمنده !

4. ای حسرت جان و تنم  ... تنها دلیل بودنم  ... آه ای شهادت العجل ...

چشم من و امر ولی ... جان من و سید علی ... ای مقتدایم چشمان تو ... مومن شدم بر ایمان تو ... در دست مهدی دستان تو ...

( با صدای میثم مطیعی )

 

چنان وقت شکایت از نگاهش مضطرب گشتم

که مضمون سخن صدبار از دل تا زبان گم شد 

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:40 نويسنده بی دل |



اللهم خِرلی فی قضائک و بارک لی فی أمرک

حتی لا أحبّ تعجیل ما أخّرت

و لا تأخیر ما عجّلت

(دعای عرفه)


م . ن ( مخفف مزخرف نوشت ) :

۱. دیشب تو خواب چشام تا صبح میسوزید و میخارید ! صبح که پاشدم دیدم سایزش شده اندازه هسته آلبالو . رنگش هم مث آب آلبالو ! الانم چشام درست حسابی نمیبینه ! نمیدونم چه رحمتی بوده که روز عرفه بر سر ما نازل شده !

۲.بعضیا هستن ظاهرشون خیلی مثبته ولی فکرشون منحرفه !

این رفیق ما سرکلاسای تنظیم از خجالت سرشو بالا نمیاره حالا چیز خاصی هم نمیگن تو این کلاسا ولی همچین قیافه شرم زده و مثبتی به خودش میگیره که هر کی ندونه فکر میکنه چه خبره ! اون روز سر یکی از کلاسا دیدم بیکاره یه جوک دادم از تو گوشیم بخونه حوصلش سر نره . " به یارو میگن بابات چرا مرد؟ میگه تابستون رو پشت بوم خوابیده بود قل خورد افتاد رو کولر ، کولر شکست بعد افتاد رو ایوون ، ایوون خراب شد بعد افتاد رو گلدون ، گلدون شکست دیدیم داره خونه رو خراب میکنه با تفنگ زدیمش ... !" بعد پنج شیش دقیقه دیدم همونجوری خیره مونده به گوشی . گفتم هنو داری میخونی ؟ تموم نشد ؟ گفت دارم فکر میکنم ! گفتم آخه جوک هم فکر کردن داره ؟ بعد برگشته به من میگه صحنه دار بود ؟ میگم این کجاش صحنه دار بود ؟ میگه خب آخه من نمیفهمم این اگه زن هم باشه میشه با تفنگ زدش که !!!!

فکر کن واقعا ! به عمق انحرافات این تفکر ... !

۳. این روزا ترجیح میدم تو دفترم بنویسم تا اینجا . نه حال و حوصله این فضا رو دارم نه وقتشو ! مخصوصا که جدیدن هم خیلی چرت میگم ! البته حرف دارم واسه اینجا اما باید وقت و حوصلش پیدا شه !

۴. چقدر دوست داشتم میتونستم شعر بگم ! شعر خیلی آدمو آروم میکنه . مخصوصا اگه آدم پریشون باشه . اگه درد داشته باشه ، شعر مثل مسکن میمونه . خوندنش هم خوبه اما گفتنش خیلی بیشتر جواب میده . ولی نمیتونم بگم ! خیلی سخته که نمیتونم ! خوش به حال شاعرا ...

۵. واسه شما هم اینطوریه که روزای عید زیاد صفا نداره ؟ آدم از ته دلش و به طور عمیق شاد نمیشه ؟ مثل اونجوری که تو محرم و صفر دلمونو غم میگیره تو اعیاد دلمون شاد نمیشه ؟ اگه آره بنظرتون چرا ؟

6. این نظر سنجی رو از شدت بیکاری و کنجکاوی و به پیشنهاد یکی از رفقای علاف تر از خودم گذاشتم . جای دوری نمیره اگه شرکت کنید !


از وعده ی وصال غم از دل نمی رود

نتوان به بوی باده علاج خمار کرد


+ تاريخ دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:59 نويسنده بی دل |


یه عمری همه دنبال کلید بهشت می گردن . دنبال گنج . دنبال کیمیا . دنبال راز و رمز سعادت

ولی جایی دنبالش میگردن که نیست . معلومه که نیست .

آنچه را گنجش توهم می کنی / از توهم گنج را گم می کنی

کل قضیه خلاصش یک کلمه اس . تو بگو کلید . بگو رمز

اینقدر که میپیچونی پیچیده نیست

خداوند متعال رمزش رو تو یه کلمه به موسی علیه السلام فرمود

فرمود محبت واسه خاطر من عداوت هم واسه خاطر من

اینکه فرمودند محبت رمز قبولی همه اعماله یعنی همین .

دوست داشتن واسه ی خدا . یعنی هرکیو خدا دوست داره تو هم دوست داشته باشی

یعنی ترازوی دلت بشه خدا . محبت واسه ی خدا . نه واسه چشم و ابرو و خط و خال،حتی نه واسه دل خودت

فقط واسه خدا !

اگه معیار و میزان ، محبت خدا باشه ،اگه قدرم نبینی باز عمل میکنی اگه ناسپاسی هم ببینی باز عمل میکنی

اونایی که تو رفاقت وسط کار کم میارن واسه اینه که بخاطر خدا نکردن

اگر نه تو این وادی هرچی بیشتر مبتلا شی مقرب تر میشی

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من / آری به یمن لطف شما خاک زر شود

اون کیمیا که همه دنبالش میگردن محبته . باقیش بیراهس ... سنگلاخه ...



+ تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:30 نويسنده بی دل |

 

وقتی بارون میاد

برو تو حیاط ، یا تو بالکن ، یا لااقل واستا کنار پنجره دستتو بگیر زیر قطره های بارون و اصلا سعی نکن به این فکر کنی که تو چه فصلی هستیم و توی این فصل این بارون ها طبیعیه . به گزارش های هواشناسی فکر نکن و به این که این بارونی که داره میاد مربوط به کدوم توده ابرها میشه یا سامانه این هوای بارونی از کدوم سمت میاد و چمیدونم همین حرفا که خوشحالم هیچ وقت ازشون سر در نیاوردم !

وقتی بارون میاد . دستتو بگیر زیرش و فقط به این فکر کن که این بارون رحمته ! رحمت الهی ! به این فکر کن که این رحمت الهی یعنی خدا داره به بنده هاش مهربونی میکنه . این که خدا الآن داره یه جوری متفاوت و بیشتر از قبل به آدمایی که زیر آسمون این شهرن مهربونی میکنه یعنی اشتباهاتشونو بخشیده و ازشون راضیه . فقط به این فکر کن که حالا که خدا اینهمه مهربون شده ازین فرصت استفاده کنی !  

 

کاش

به جای آنکه

بی چتر زیر باران قدم بزنیم

تا عاشقانه تر جلوه کنیم،

چتری باز میکردیم

تا زیر آن

کنار هم بودن ،

" زیر بارش باران ، کنار هم ، مهربان بودن "

را یاد میگرفتیم ...


* چقدر میچسبد عاشورا زیر باران ... یا آل یاسین ... !

** هرچقدر هم که سرد باشد می ارزد به اینکه حتی شده یک بار ریه هایت را از چنین هوای زلال و تمیزی پر کنی !


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:26 نويسنده بی دل |


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:51 نويسنده بی دل |