تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

* دوست خوب نداشتن همانقدر سخت است که "دوست خوب بودن" !

 

 لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را    در دل ابر نگهداری باران سخت است


دقت کردید شب هایی که آدم هیچی درس نخونده و فرداش هم امتحان داره و باید تا صبح بیدار بمونه ، چه حال معنوی خوشی میاد سراغش ؟

در حد خوندن جوشن کبیر حتی !

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 1:9 نويسنده بی دل |

 

اربعین که نزدیک می شود دل ها بیشتر از همیشه حال و هوای کربلا می گیرند .

یاد آن روزها می افتم که حسرت کربلا بر دل داشتم . و چه حسرتی بود ...

آن روزهایی که قرار بود کربلایی شویم ، همان روزهایی که نشد ، همان روزهایی که تمام شد ... و کاش نمی شد ...

همیشه برایم کربلا یک سعادت و توفیق خیلی بزرگ بود . بزرگ تر از هرچیزی . حتی طواف بیت الله الحرام .

*

یاد آن روزهایی می افتم که داغ مکه بر دلم بود . و چه داغی بود ... قرار بود زائر خانه خدا شوم . نشد . یک سال اشک ریختم . یک سال حسرت خوردم . یک سال درد داشتم . و چه دردی بود ... .

سررسید آن سالم پر است از نامه های شکوِه آمیز . پر از آه ! پر از درد ... . آخر، خدا جوابم را داد . بعد از یک سال ، دردم با هوای مدینه ، شمیم روضه ، سکوت بقیع و عظمت کعبه درمان شد . و چه درمانی بود ... . لباس احرام را که از تنم درآوردم ، خیال می کردم حالا شاید دلم آماده شده باشد ، شاید لیاقت کربلا را پیدا کرده باشم . روزهای اولی که از سفر برگشته بودم مدام خواب کربلا میدیدم . خواب یک پرچم سرخ ... .

اما نمیدانم چه شد که این داغ بر دلم نماند . دیگر وقتی نام کربلا را می شنوم مثل آن روزها گـُر نمی گیرم ، داغ نمی شوم ، داد نمیزنم ، شیون نمی کنم ، انگار  دردی نیست ... . دیگر نمازهایم را به عشق اینکه در سجده آخر اللهم الرزقنا توفیق کربلا بگویم ، نمیخوانم .

دیگر دوست ندارم کربلایی شوم . اگر همین حالا یک بلیط کربلا به طرفم دراز کنند با اطمینان نمی گیرمش . دوست ندارم ...

دوست ندارم اینگونه راهی شوم . کربلا ، دل ِ سوخته می خواهد ، دل خاکستر شده ، خاکستر به باد رفته ، فنا شده ...

دل یخ زده و داغ ندیده من را چه به زیارت ح س ی ن ... ؟؟

دیگر دعا نمی کنم که توفیق زیارت کربلا نصیبم شود .

من فقط داغ ش را می خواهم .

می خواهم بسوزم ، آتش بگیرم .

 کاش آتشم بزنند ...

 


پ.ن : در باغ شهادت باز باز است ...

سیب سرخ ی سر نیزه است دعا کن من نیز / اینچنین کال نمانم به شهادت برسم (سیار)

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 22:28 نويسنده بی دل |

 

 

همیشه غش کردن برام یه هیجان و جذابیت خاصی داشته . دوس داشتم تجربه اش کنم !

البته بخاطر کم خونی و فشار پایین زیاد پیش میاد که چشام سیاهی میره و سرگیجه میگیرم اما اینجور مواقع زود میشینم یا دراز میکشم و کار به جاهای باریک نمیکشه .

چندروز پیش که دوباره دستام یخ کرده بود و چشام سیاهی رفت گفتم یه بار کاری به کارش نداشته باشم ببینم چی میشه آخرش ! اما خب اینقد آدم حالش بد میشه که اگه دست خودش باشه نمیتونه سرجاش واسته و کاری به کارش نداشته باشه !

 

+ تاريخ شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 20:28 نويسنده بی دل |

 

نمیدونم چرا به این وضع عادت نمی کنم ...

اما بهتر که "عادت" نمی کنم ...

 

دوباره ... مثل همیشه ...

 

یه بغضه که گیر میکنه تو گلو ...

یه بغضه که پر از حرفه

حرفایی که هیچ وقت گفته نمی شن ، حتی اگه کسی باشه که گوش بده بهشون . اونا به هرحال از تو دل آدم بیرون نمیان . اونا واسه نگفتن ان !

آرزو ندارم کسی رو داشته باشم که به حرفام گوش بده ، که واسش درد دل کنم . برعکس ! من یکی رو میخوام که برام حرف بزنه ! نه ازون حرفایی که همه برا هم میزنن . میخوام یکی واسه من حرف بزنه . مخاطبش فقط من باشم ...

نمیخوام کسی یه روز برام جشن بگیره و بهم کادوهای رنگ و وارنگ خوشگل بده چون یه مدتی حس کرده که کمتر میخندم و بی حوصله و افسرده ام !

من فقط میخوام یکی باشه که بفهمه تو د ل م چه خبره ، همون وقتایی که ظاهرم و رفتارم مثل همیشه اس .

یکی که بدونه لبخندهای شادی و غم فرق دارند ،                                         

یکی که بدونه اونایی که شادتر به نظر میرسن ، اونایی که بیشتر شوخی می کنن و میخندن ، اونایی که همیشه یه جوک یا ماجرای خنده دار برا گفتن دارن ، اونا غم هاشون بزرگتره ... اونا تو گلوشون بغض های سنگین گیر کرده ...

 

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:55 نويسنده بی دل |

 

۱) توی این دوره زمونه که دیگه با پنج هزار تومن هم یه دونه فحش به آدم نمیدن و تف هم تو صورت آدم نمیندازن حتی ،دیروز یه کتاب خریدم بگو چند ؟ ۲۵۰ تا تک تومنی !

۲) یه داستانی رو شروع کردم به نوشتنش ، پنج شیش صفحه هم نوشتم ، خودمم خیلی باهاش حال کردم (!) اما بعد دو روز به این نتیجه رسیدم که این کارا به ما نیومده ( به اصطلاح مودبانه تر : ما رو چه به این غلطا !). کلا تصمیم گرفتم بیخیال نوشتن و سرودن بشم و فعلا همون "خوندن " ام رو ادامه بدم .

۳) چند وقته میزتحریر و تختم رو بایکُد کردم و همه بساطمو پهن کردم یه گوشه اتاق ، جلو چوفاج (!)، همونجا میخورم ، همونجا میخوابم ، همونجا درس میخونم ، همونجا زندگی میکنم ، کلی هم کیف میکنم . شاید حتی همونجا هم مردم !!

۴) دیروز این شعر رو برا همه فرستادم ( ۹ دی روز حق روز خدا بود / شکوه غیرت اهل ولا بود / دم " یا لیتنا کنا معک " داشت / ۹ دی " کل ارض کربلا " بود ) پدر گرامی جواب داده : پ نه پ ! روز ورزش و پیاده روی همگانی بود !! بعد اونجا یه حسی بهم گفت تو رو چه حسابی این ایمیل های پ نه پ رو برا هر کسی میفرستی ؟!!

۵)فتح خون که تموم شد دوباره نمیدونم برای چندمین بار رفتم سراغ "من او" هربار که میخونمش بیشتر از دفعه قبل ازش لذت می برم .

به هوا پری مگسی باشی ، بر آب روی خسی باشی ، بی جا گفته که دل به دست آر تا کسی باشی ... حکما باید دل از دست داد . نه که به دست آورد .دل از دست داده ، کس باشد یا ناکس ، باکش نیست ! (یازده من )

۶) این روزها شده ام درویش مصطفای خودم ...

+ تاريخ پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 18:22 نويسنده بی دل |

 

مصیبت باشد

،

معصیت نباشد

!


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه دوم دی ۱۳۹۰ساعت 16:34 نويسنده بی دل |