تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

نمیدونم چرا به این وضع عادت نمی کنم ...

اما بهتر که "عادت" نمی کنم ...

 

دوباره ... مثل همیشه ...

 

یه بغضه که گیر میکنه تو گلو ...

یه بغضه که پر از حرفه

حرفایی که هیچ وقت گفته نمی شن ، حتی اگه کسی باشه که گوش بده بهشون . اونا به هرحال از تو دل آدم بیرون نمیان . اونا واسه نگفتن ان !

آرزو ندارم کسی رو داشته باشم که به حرفام گوش بده ، که واسش درد دل کنم . برعکس ! من یکی رو میخوام که برام حرف بزنه ! نه ازون حرفایی که همه برا هم میزنن . میخوام یکی واسه من حرف بزنه . مخاطبش فقط من باشم ...

نمیخوام کسی یه روز برام جشن بگیره و بهم کادوهای رنگ و وارنگ خوشگل بده چون یه مدتی حس کرده که کمتر میخندم و بی حوصله و افسرده ام !

من فقط میخوام یکی باشه که بفهمه تو د ل م چه خبره ، همون وقتایی که ظاهرم و رفتارم مثل همیشه اس .

یکی که بدونه لبخندهای شادی و غم فرق دارند ،                                         

یکی که بدونه اونایی که شادتر به نظر میرسن ، اونایی که بیشتر شوخی می کنن و میخندن ، اونایی که همیشه یه جوک یا ماجرای خنده دار برا گفتن دارن ، اونا غم هاشون بزرگتره ... اونا تو گلوشون بغض های سنگین گیر کرده ...

 

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:55 نويسنده بی دل |