تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

امروز صبح ،خوب بود . نه اینکه شب قبلش خوب خوابیده باشم . نه ! اما نسبت به شبهای قبل بهتر بود . با اینحال بازهم خوابالود بودم . حتی اگر سرحال بودم بازهم سر این کلاس مزخرف خوابم میگرفت . همان ساعت - یعنی 8 تا 10 - یک جلسه ی دفاع پایان نامه بود که خیلی دوست داشتم شرکت کنم . چون استاد راهنما رئیس دانشکده بود و مشاور، مدیر گروه ما . حداقلش این بود که دوتا چیز یاد میگرفتم . اما سراین کلاس مزخرف چه ؟ البته این کلاس های مزخرف معمولا خیلی پربار هستند . چون اگر حوصله داشته باشم و خوابم نیاید حداقل 50 صفحه ای در مطالعه آزادم جلو می افتم !

خلاصه اش اینکه تصمیم گرفتم بروم جلسه دفاع . اما ...


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:28 نويسنده بی دل |

 

شرابی مست میخواهم

      که مرد افکن بُوَد زورش

مگر یک دم بیاسایم

      ز دنیا و شر و شورش ...

 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:44 نويسنده بی دل

 

چقدر دوست داشتم با یک نفر صحبت کنم .

نه . در واقع نیاز داشتم یک نفر برایم حرف بزند . یک استاد  ! که سوالهایم را جواب بدهد . نصیحتم کند . از دغدغه هایم برایش بگویم و آرامم کند .

دیروز آنقدر نیازم شدید بود که اشک توی چشمهایم جمع شده بود .

امروز بعد از اینکه سر کلاس ، کلی با همان استادی که قبلا ذکر خیرش گذشته بحث کردیم و دیوانه بازی درآوردیم ، رفتم پیش بهترین استادی که توی دانشکده میشناختم و در دسترسم بود . پیش استادهای دانشگاه – هرچقدر هم که استاد باشند – از هرچیزی نمیتوان گفت . اصلا بعضی وقت ها موضوعیت ندارد . آدم رویش نمیشود . اما با این استاد میدانستم که از هر دری میشود سخن گفت .

من یک جمله گفتم و او تا آخرش را خواند . تمام تجربیاتش را گذاشت کف دستم . یا شایدم هم توی دل م . و یا شاید فرو کرد توی مغزم . نمیدانم . این یکی واقعا استاد است . کارش را بلد است . وقتی از اتاقش آمدم بیرون همانطوری بودم که میخواستم : آرام ، بدون دغدغه ، و البته با انگیزه .

خوشحال بودم والبته حرفهای آخرش را مدام توی ذهنم مرور میکردم که یادم بماند ، همیشه اینقدر آسوده و خوشحال سپری نمیشود و ابتلائات این راه زیاد است ...

بعدش رفتم و حسابی از خدا تشکر کردم . استاد خوب خیلی نعمت است و من امروز بیشتر از همیشه طعمش را چشیدم .

الآن خیلی خیلی خیلی محتاج دعا هستم !

نمیدانم جمله ی بالا را یادتان می ماند ؟

 


پشت زمین شکست ، خدا گریه اش گرفت

وقتـی علی دو دسـت بـه زانـو گرفته بود ...

امید مهدی نژاد

 

پُست بعدی شاید خیلی دیر از راه برسد ... شاید !


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:35 نويسنده بی دل |

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:14 نويسنده بی دل |

 


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:49 نويسنده بی دل |

 

 

آدم ها در کوه هم به خدا نزدیکترند ، هم به هم  !

توی خیابان های شهرها ، در هر شرایطی که باشی ، خسته یا سرحال ، مشغول کار یا قدم زدن ، آدم ها بی تفاوت از کنارت می گذرند ؛ اما آن بالا هر آدمی که از کنارت می گذرد ،"سلام" می کند ، "خسته نباشید"ی ، "خداقوت"ی "درپناه حق" ی می گوید و لبخندی نثارت میکند .

 

 

کوه یعنی زندگی ؛

مسیر طولانی و سربالایی کوه ها و صخره هایی که باید با سختی از آنها عبور کنی ، و پیاده روی طولانی مدت در مسیر قله ، و نور آفتاب که ممکن است پوست صورت و چشمهایت را اذیت کند ، و یا هوای سرد و باد و طوفان های آزار دهنده ، تازه یاد تو می اندازد که ساده ترین و عادی ترین امور و شرایط زندگی روزمره چقدر لذت بخش است . گاهی پیاده روی و کوه نوردی طولانی مدت زیر آفتاب شدید آنقدر خسته ات می کند که از چیزی به سادگی ِ چند دقیقه نشستن در پناه سایه ی یک درختچه ی کوهی به اندازه ی دنیایی لذت می بری . یا از نوشیدن یک جرعه آب از قمقمه ی کوچکت ...

 ۲۱/۷/۱۳۹۰


امروز هم رفتیم کوه .
ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:32 نويسنده بی دل |