|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
زیاد تو زندگی خطا کرده ام ، خیلی بیشتر از تو ؛ برای همین با آدم خطاکار راحت ترم . آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد ، مطمئن تر است از آدمی که پاش تا بحال نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم می دانم . خطا نکرده ، تازه وقتی که خطا کرد و از کارتن آک بند در آمد ، فلزش معلوم می شود ، اما فلز خطاکار رو است ، روشن است ... مثل این کف دست ، کج و معوج خط ش پیداست . از آدم بی خطا می ترسم . از آدم دوخطا دوری می کنم ، اما پای آدم تک خطا می ایستم ...
دیشب ، شب جمعه ای ، به نیت بخشوده شدن گناهان و به قصد مستفیض شدن از فضیلت شب جمعه ، بعد از خواندن فاتحه ای برای اموات ، قیدار خان را شروع کردیم ، به نام خدا و پنج تن آل عبا ... !!!
اینقدر این کتاب به من حال داد که میخواستم کلن قید خواب را بزنم و تا خود صبح و یا هروقت خواندنش طول کشید ، بیدار بمانم و تمامش کنم ! اما با یادآوری خواب گردی های معمول جناب پدر و گیردادنشان به روشن بودن چراغ مطالعه حقیر در این وقت شب و تذکر دائمی شان درباب اثرات دیرخوابیدن ها که محروم شدن از فیض سحر و احتمال قضا شدن صلات صبح و تا لنگ ظهر خوابیدن است + خطبه ی تکراری و طولانی هرروزه شان درباب بهم ریخته شدن نظم زندگی بشر و شب شدن روزها و روز شدن شب ها و بیدار خوابی ها و تاثیرات منفی این مقولات و بقولات در برنامه ها و کار و درس و همه چیز و همه چیز ؛ کلن بیخیال اندیشه ی وسوسه انگیز فوق الذکر شدم و درست وقتی به بند مذکور رسیدم - که اینقدر با آن صفا کردم که از اعماق وجود دوست داشتم همان ساعت یک و سی و هشت دقیقه شب جمعه ، از آن حالت درازکش در تختخواب دربیایم و این متن را پست کنم در وبلاگم که شاید یک جوری از غلیان درونی ام - که متاثر بود از عشق و حالی که با این قسمت کتاب کردم - کاسته شود -(داشتم میگفتم که وقتی به بند مذکور رسیدم ) کتاب را بستم و چراغ را خاموش کردم و سعی کردم بخوابم ، در حالیکه این حس که « چقدر من آدم مزخرفی ام !!!» در من تقویت می شد ...
کلی پیش خودم و دیگران غرغر کردم که آخه مگه با 40 تومن چندتا کتاب کوفتی به آدم میدن . آخرشم یه دوسه هزار تومنی ته کارتم موند ! اصن اون چیزایی که میخواستمو پیدا نکردم . البته چیز زیادی هم نمیخواستم ! ازونایی نیستم که هی هرچندوقت یه بار میرن ده تا ده تا برا خودشون کتاب میخرن . اصن اهل کتاب خریدن نیستم زیاد . کتابایی که میخرم رو یا قبلا خوندم و به این نتیجه رسیدم که ارزش اینو دارن که دوباره یا چندباره بخونمشون یا اینکه از یه آدم موثق که سلیقه ش رو تو کتاب قبول دارم تعریفشو شنیدم . یا مثلا کتابهای یه نویسنده خاص مثل آقا رضا که تا حالا همه کتاباش ارزش خریدن داشته .
قیدار رو که بذاریم کنار یه جورایی میشه گفت نمایشگاه مزخرفی بود ! حتی "عقاید یک دلقک " رو پیدا نکردم !!!
دومین حسنش دیدن دوسه تا از رفقای مجازی بود . روز اول که عجله داشتم و چنددقیقه ای بیشتر نتونستم سندس رو از مصاحبت با خودم به فیض برسونم !
اما از جلف بازیامون با بهار از هرکی که جمعه نمایشگاه بوده میتونید بپرسید . یعنی اینقد تابلو شده بودیم ! فقط کافیه بگید دوتا دختر چادری جلف تا هرکی اون روز نمایشگاه بوده ما رو به یاد بیاره !
وقتی رسیدیم زهره داشت برمیگشت . کلی الافی کشیدیم تا بالاخره همو پیدا کردیم . جلو در 38 جنوبی وایساده بودیم . اینقد جیغ جیغ کردیم که یکی دونفر بهمون تذکر دادن حتی ؛ و با صدای بلند گفتن : هیییسسسسس...
بعدش که زهره رفت بی هدف تو غرفه ها میچرخیدیم . یعنی نه اینکه کاملا بی هدف باشیم . اما اینقد گرم پرت و پلا گفتن و جلف بازی بودیم که نمیشد به طور مشخص دنبال کتابهامون بگردیم .
رفتیم غرفه فصل پنجم . دوسه تا ازین شاعرا هم بودن . بهار گفت چقد دوست دارم امیدمهدی نژاد رو ببینم ! چند دقیقه بعدش تو یکی از راهروها داد زدم : عه ! امید مهدی نژاد ! بعدش چقد پشیمون شدم . 4،5 باری که دور این بنده خدا طواف کرد و ما رو حسابی تابلو کرد بعدش تازه راضی شد به حرف من گوش کنه و یکی از کتابهاشو بگیره و ببره بده براش امضا کنه . که الحمدلله نه کتابشو پیدا کردیم نه دوباره خودشو !
آها راستی یک اتفاق خیلی مهمی هم که افتاد این بود که وسط یکی از راهرو ها روسریم باز شد و سوزنش افتاد گم شد !!
روز قبلش رفته بودم غرفه "کتاب پنجره" . "طوطی" رو چندوقت پیش خونده بودم و خیلی باهش حال کرده بودم . میخواستم یکی دوتا کتاب دیگه ازاون نویسنده بگیرم که نداشتن . یعنی گفتن که دردست ترجمه است . اما چندتا مجموعه داستان از "لوئیچی پراندلو" بهم معرفی کردن و گفتن اگه از طوطی خوشم اومده حتما اونها رو هم میپسندم ."سفر " و "یک عالم با شما حرف دارم " رو گرفتم . داستان اول یک عالم با شما حرف دارم رو خوندم . جالب بود . بعدش یکیشون کتاب های "شل سیلور استاین " رو بهم معرفی کرد و کلی تعریف کرد و گفت که چقد تو آمریکا طرفدار داره و اینجام خیلیهاش به چاپ 10 ، دوازدهم رسیده . یکیشو برداشتم ورق زدم . به نظرم مزخرف اومد . مثل کتاب شعر کودکان بود . ترجمه اش که اصلا جالب نبود . باز متن اصلیش یه چیزی ... . ولی یارو اصن کاسب بودااا . اینقد تعریف کرد که بالاخره خر شدم و یکیشو برداشتم . شب رفتم خونه دیدم چه چیز مزخرفیه . اصن داغوووون !!
جمعه با بهار رفتیم دوباره غرفه کتاب پنجره بعد ازاینکه جلو همون فروشنده "طوطی" رو به بهار معرفی کردم و گفتم که بخردش ، رو کردم به همون آقاهه که روز قبلش اون کتاب مزخرف رو بهم انداخته بود و بهش گفتم من دیروز این کتاب رو از شما خریدم اما خوشم نیومد . میشه پس بدم ؟ یارو هم با سیاست مشتری مدارانه اش خیلی مودب و شیک گفت : بله . حتما . مطمئن باشید خانم من چهره شما رو هنوز به یاد دارم !!!
بهار هم به سبک خودش حسابی با فروشنده ها گرم میگرفت و دم هر غرفه یکی دوتا از خاطراتش رو برا ملت تعریف میکرد !
اصن نمیشه با این بشر حرف زد یعنی فقط کافیه یک کلمه از دهنت بیاد بیرون . اون وقت سریع میپره وسط دهنت(!) و یکی دوتا خاطره و ماجرا که به اون کلمه مربوط میشه رو با آب و تاب برات تعریف میکنه . هرچقدر فکر میکنم میبینم تقریبا تا حالا 90 درصد صحبت هام با بهار نصفه نیمه مونده و کمتر ماجرایی رو یادم میاد که گذاشته باشه تا آخرش براش تعریف کنم . این اخلاقش خیلی گنده !
جلو یک غرفه که ازین رمان های معروف قدیمی داشت وایساده بودیم و داشتیم کتاب ها رو نیگا میکردیم . بهار گفت چقد دوس دارم بلندی های بادگیر و پرندگان خارزار رو بخرم . گفتم دیوونگیه . برو دانلودشون کن . گفت دانلود این کتاب های قطور که تو نت نیس . یه پسره بغلش وایساده بود و در کمال بی ادبی و پررویی داشت به حرفای ما گوش میکرد . البته مدیونید اگه فکر کنید ما خیلی بلند حرف میزدیم یه جوری که همه میشنیدن و توجهشون جلب میشده ! یارو برگشت گفت من دانلود سینوهه رو دیدم . بهار هم یه چرتی در جوابش گفت که یادم نمیاد .که باز پرسید تو چه سایتی میرین برا دانلود و خلاصه صحبتشون داشت گل میکرد که دست بهار رو کشیدم و بهش توپیدم که تو چقدر راحتی و چه معنی داره با مرد نامحرم صحبت کنی و خلاصه ازین مزخرفات !!!
راستی تو یکی از غرفه ها هم "ساعد باقری" رو دیدیم و کتاب "پیاده روی در اتوبوس " ش رو خریدیم و دادیم برامون امضا کرد که البته اونجا هم این دختره کلی سوتی داد و ضایع بازی درآورد که از گفتنش صرف نظر میکنم . خودمم آخرش یه سوتی دادم البته !!
وقتی داشتیم از سالن انتشارات عمومی بیرون میومدیم و میرفتیم یه چیزی بگیریم بخوریم ، با هم به این نتیجه رسیدیم که قطعا اگه میگشتیم دنبال سوزن روسری من مفیدتر واقع میشدیم !
تو راه برگشت وقتی از بهار جدا شدم یاد خواستگار طلبه هه افتادم . چقد وقتی از رفتارم تو کوچه خیابون پرسید با جدیت و تعصب میگفتم من خیلی بدم میاد که تو جمع بلند حرف بزنم یا بلند بخندم یا جلف بازی درآرم . چقــــــــــد رو این مسئله تاکید کرده بودم . فقط فکرشو بکن که اون روز منو تو نمایشگاه دیده باشه !!!
گاهی اوقات یه عالمه اتفاق که هرکدوم به تنهایی کوچیک و ساده و مسخره ان ، رو هم جمع میشن و باعث میشن اعصاب آدم به هم بریزه و حداقل یه روز کامل حالش گرفته شه . اتفاقاتی به سادگی لقط ( یاشایدم لغط یا لقت یا لغت ! ) کردن پای دونفر توی ترافیک جلوی در دانشکده بعد از تموم شدن کلاس ! نمیدونم تو عالم بچگی هم یه همچین چیزای مسخره ای میتونستن حالمو بگیرن ...؟!!
چند وقت پیش مامانم یه چیزی از لای کتاب دفترهای قدیمی اش پیدا کرد . یه مقوای سبز که دولا شده بود . کارت دعوت جشن تکلیفم بود که برا مامانم نوشته بودم :
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین. (نقطه با مداد گلی)
ای مادر عزیز که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و صفای تو* (ستاره با مداد گلی)
مادر عزیزم من از ته قلب تو را دوست دارم و از تو خواهش میکنم که دعوت من و معلمم را قبول کن و به جشن عبادتم بیایی. (نقطه با مداد گلی)
مادر عزیزم حاضرم به پایت بیفتم و بگویم دوستت دارم حاضرم به پایت بیفتم و از تو تمنا کنم و بگویم ای مادر عزیر دعوتم را قبول کن و به جشن عبادتم بیا دوستت دارم *(ستاره با مداد گلی)
پایان ( با ماژیک شبرنگ زرد )
(ستاره با مداد گلی) *مادر عزیرم واقعا از ته قلب *(ستاره با مداد گلی)
(ستاره با مداد گلی) *دوستت دارم *(ستاره با مداد گلی)
چقــــــــــــــــد به پاراگراف چهارم خندیدم ... !!
وقتی کوچولو بودم افراد زیادی بهم میگفتن « تو باید پسر می شدی ! »
افراد زیادی هم عقیده داشتن من قلدُرم !
کوچولو موچولو بودم . عمه م بهم می گف "خاله ریزه" !
از همون حدود یه سال و نیمه گی (!) که به حرف اومدم حاضر جواب بودم .
بعضی وقتا باخواهرم میرفتیم تو حیاط و دخترهای همسایه بالایی از پنجره باهامون حرف میزدن . هروقت یه چیزی میگفتن که نمیفهمیدم یا فکر میکردم دارن اذیتم میکنن با عصبانیت داد میزدم : « عــــــه ! زبون دلازی نَـتـُـن !»
ازین که بچه حسابم کنن و مث بچه ها باهام حرف بزنن بدم میومد . برا همین خودم معمولا خیلی عادی و بزرگونه با بچه ها حرف میزنم . شاید بخاطر همینه که اغلب بچه ها بام رفیقن .
یه بار تو اتوبوس یه پسر بچه ی همسن و سال خودم همچین تیریپ آدم بزرگا رو برداشته بود و مث وقتی که یه آدم بزرگ با یه بچه کوچولو روبرو میشه بهم لبخند زد . منم همچین اخمی تحویلش دادم که خنده رو صورتش ماسید !
یه بارهم وقتی 4 ، 5 ساله بودم با بابام رفته بودم طبقه بالا خونه ی مادرجونم . بابا و عمه داشتن با هم صحبت میکردن . من اصن نمیفهمیدم چی میگن . ینی اصن گوش نمیدادم . ولی مثکه چیز خوبی نبود ! بابام به عمه اشاره کرد که جلو من این حرفا رو نزنه . عمه هم برگشت گفت « این عقلش نمیرسه ! » . همچین بم برخورد که قهر کردم رفتم پایین تا چند وقت هم دیگه بالا نمیرفتم !!
یه همچین بچه ای بودم من ... یادم بخیر ...
آدم وقتی با بزرگیاش حال نکنه مجبوره با بچگیاش زندگی کنه ...
بعدنوشت :
قشنگ معلوم بود هیشکی نفهمیده ! مام اینجا معلومه با یه جماعت دانشمند طرفیم . بابا تو اون عکسه من مثلا گریم شده بودم برا یه نمایشی ظاهرن . خودم که یادم نمیاد ! نمیبینین اون عینک و چروک های رو صورت و اون چارقد پیرزنی رو ؟ واقعا به ذهن هیچکس خطور نکرد که یه همچین روسری داغونی سر یه بچه ۴،۵ ساله نمیکنن ؟ واقعا که بابا !
اینکه همیشه در بعضی شبهای خاص آسمان میبارد را ، میشود شاعرانه تعبیر کرد
اما من فکر میکنم باریدن آسمان در بعضی شبهای خاص ، یک جریان فلسفی است !
بر مبنای این سخن خداوند در قرآن - که حکمت مطلق است - : «هیچ برگی از شاخه جدا نمیشود مگر به اذن خدا » ، به "دل" داشتن آسمان ، به عزادار بودن طبیعت و نمناک بودن چشم کائنات ایمان بیاوریم .
آسمان تمام تلاش خودش را میکند ،
اما حتی اگر سیل هم بیاید
این آتش
خاموش
نمیشود !
روزی هزار بار دوست دارم به رفیقم بگم : فلانی ! یه چیزیو میدونستی ؟ وقتی حرف نمیزنی خیلی دوست داشتنی میشی !
امروز دیگه از دستش کفری شدم .دهنم رو وا کردم که بالاخره بهش بگم،یهو همونجا با خودم فکر کردم: چه بسیارند افرادی که قطعا بارها و بارها به همین نتیجه در مورد من رسیده اند ...
دهنم رو بستم و خفه شدم !!
آنان که زبان عشق را می دانند لب بسته سرود عاشقی می خوانند
* التماس دعا داریم شدید ...