|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
* ماه رمضون هم اومد . منکه اصلا آمادگیش رو نداشتم . منظورم از آمادگی اون شوق و ذوقیه که همیشه قبل از اومدنش دارم و امسال اصلا نداشتم . نمیدونم بخاطر این روزهای طولانی و گرم ِدهن سرویس کنه یا چی . همش دعا میکردم که حس و حالش بیاد . نیومد . اما دیشب تکبیرة الاحرام نماز مغرب رو که گفتم گریه ام گرفت ! قشنگ گریه م گرفته بود ! بدون هیچ حس و حال خاصی ! تا ته نماز داشتم گریه میکردم . اشکام همینجوری میومد . انگار یکی دلمو میچلوند و از تو چشام اشک میومد ! تازه بعد که گریه کردم یه کم حس و حال پیدا شد . اینقدر گریه هه ناگهانی و غیر مترقبه بود که وسطش خنده م گرفته بود ...
میان گریه میخندم که چون شمع اندرین مجلس / زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد ...
* داشتم جمله هایی رو که موقع خوندن کتابها به علت دم دست نبودن دفترچه تو پیش نویسهای گوشیم نوشته بودم رو وارد اون دفترچه مخصوصم (!) میکردم . به یه جمله از کوری رسیدم که منو یاد یه بیت از فاضل انداخت . یه بیتی که یه مدتی ورد زبونم شده بود !
بی شک دوتا آدم کور بهتر از یک آدم کور می بینند ! (کوری - ژوزه ساراماگو )
به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم / مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر ... (فاضل نظری)
* واسه تعطیلاتم از قبل کلی برنامه ریزی کردم و یه لیست نوشتم از کتابهایی که باید بخونم . عقاید یک دلقک و قمار باز و مائده های زمینی و دوسه تا کتاب دیگه ، نو و دست نخورده جلو چِشامَن اما نمیدونم چرا وقتی میخوام کتاب بخونم مدام دستم میره رو من او یا قیدار !
* ماه شعبان و رجب شبنم اشکی شد و رفت / خانه ابری ست خدایا رمضان را چه کنم ؟ (علیرضا قزوه)
من نمیدانم این روان شناس ها و منبری ها روی چه حسابی مدام از ادب و ارزشش صحبت میکنند و میگویند آدم های مودب دوست داشتنی تر و جذاب تر هستند و اینها ! فعلا که انگار دنیا دست بی ادب هاست . یکیش خود ما ! اصلا شما فکر میکنید اینهمه محبوبیت و تاثیر گذاری و جاذبه را من از کجا آورده ام ؟ (دوباره اعتماد به نفس کاذب !) از ابروهای کمان؟ زلف های پریشان ؟ ادب و وقار ؟ نه آقا ! نه خانم ! همه اش بخاطر متلک هاییست که بار ملت میکنیم ! والا ! نه اینکه فکر کنید آدم هایی که خودشان اینگونه هستند یعنی بی ادب و بددهن اند جذب امثال ما می شوند . نه ! من به تعداد موهای روی انگشت کوچیکه ی پایتان برایتان نمونه می آورم از آدم های مودب و متینی که به شدت تحت تاثیر این جریان قرار گرفته اند . اصلا یکیش خود من !
بذار قشنگ تعریف کنم اعصابم از چه چیزایی خورد بود :
اولین و مهمترینش امتحانات گند و نمره های گندترم بود . فکر کن یه ترمی ، فصل امتحانات از همه چیزت بزنی و حتی همه چیز بخاطر درس بعد همون ترم افتضاح ترین نمره ها رو بگیری! تا حالا نشده بود من یه ماه کتاب غیر درسی نخونم . همتون شاهدین که این مدت اصلا پست نذاشتم و تو نت هم خیلی کم میومدم . حتی ناخن هامو وخ نمی کردم بگیرم ! مامانم دعوام کرد به بار تازه ! دعوا که نه ! تذکر !!
بعدنش خلاصه خییییلی اعصابم سر این چیزا و جزئیاتش خورد بود و حالم گرفته بود . بعد اعصاب خوردیم دوبرابر شد . چرا ؟ چون من هیچ وقت آدمی نبودم که بخاطر نمره غصه بخورم و حالم گرفته شه . اصلا نمره چه ارزشی داره که بخاطرش اینقد اعصاب خودمو داغون کردم ؟ بعدن فهمیدم نمره برام مهم شده . بخاطر همین خیلی اعصابم بیشتر خورد شد و حالم بیشتر گرفته شد ...
امروز اولین روز آزادیم بود . البته این نمره های درخشانی که یکی پس از دیگری چشمم به جمالشون روشن میشه هیچ جوری نمیذارن خستگی این دوهفته از تنم درآد .
این ترم همه استادا زده بود به سرشون . از یه جاهایی سوال درآورده بودن که عقل جن هم بهش نمیرسه. امروز فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره . واسشون کارگاه گذاشتن و بهشون آموزش دادن چجوری سوال درآرن که دانشجو نتونه جواب بده ! فکر کن واقعا ! چقد مسخره . عقم میگیره ازین سیستمای آموزشی .
این آپارتمون بغلی هم که بچه مچه هاش از صبح میریزن تو حیاط تا شب سر ما رو میبرن . چند بار روسریمو سرم کردم رفتم تو بالکن که یه چیزی بهشون بگم اما دلم نیومد. راستش ته ته دلم حس کردم عصبانیتم بخاطر این نیس که نمیذارن درس بخونم . از حسادته . حسادت به این همه شادی . اینهمه سرخوشی . اینهمه دلخوشی . اینهمه هیجان و آرامش . اینهمه آسوده بالی و بی غمی . ازینکه میتونن از ته دل جیغ بکشن و بخندن حسودیم شد . ازینکه با هم نقشه میکشن به بهونه شستن ماشین باباشون آب بازی کنن و کل غم و غصه هاشون قدِ دوتا دادِ کوتاهیه که مامانشون بعد لو رفتن نقشه سرشون میکشه . ازینکه صبح تا شب میتونن خوش بگذرونن و شب هم راحت و بی دغدغه چشاشونو بذارن رو هم و خیلی زود خوابشون ببره . ازینکه هیچ وقت فکرشون درگیر این نمیشه که فلانی ازین حرفی که زد و اون نگاهی که کرد چه منظوری داشت . حسودیم شد بخاطر اینکه هیچ وقت از ته دلم حس شادی و دلخوشی ندارم . البته وقتی بچه بودم منم عین اونا بودم . شاید شادتر و شیطونتر حتی . حسودیم شد . حسرت خوردم . آرزو کردم از ته ته ته اعماقم و از اعماق تهم که کاش زمان برمیگشت . کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بزرگ نمیشدم . نمی ارزه . به خدا نمی ارزه !
