تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

فکر میکنم اولین باره تو تمام دوران تحصیلم -از پیش دبستانی تا حالا- ،که شهریور از نیمه گذشته و هنوز هیچ اشتیاقی واسه سرکلاس رفتن بعد از دو سه ماه تعطیلی در من بوجود نیومده ! چقدر بد !

و همچنین فکرمیکنم این اولین باری باشه که ازینکه دیگه درسی به نام انشا نداریم خوشحالم . چون اگه قرار بود با موضوع تابستان خود را چگونه گذراندید انشا بنویسم هیچ چیزی واسه گفتن نداشتم جز اینکه : من تو این تابستون هیچ غلطی نکردم . حتی هیچی !

خب البته من واسه تعطیلاتم همیشه برنامه ریزی میکنم ! و بدیهیه که هیچ وقت هم به برنامه هام عمل نمیکنم ! جناب بی دل (مد ظله العالی) یه جمله ی معروفی دارند با این مضمون که : برنامه ،همان چیزی است که همیشه ریخته مشود و هیچ وقت اجرا نمی شود !

اما با همه ی این اوصاف من هنوز سخت به برنامه و برنامه ریزی معتقدم .

دارم برای برنامه ی درسی و مطالعاتیم در ترم جدید برنامه ریزی میکنم !

و من الله التوفیق !

+ تاريخ شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:33 نويسنده بی دل |

 

« اینکه وقتی یه نفرو دیدی قلبت بیاد تو دهنت و احساس کنی داری از درون آتیش میگیری الزاما دلیل عاشق بودن نیس .

اینکه پاتو که از خونه میذاری بیرون بدون اینکه بخوای و حتی دست خودت باشه هی نگاهت بچرخه اینور و اونور ، مدام اطرافتو نگا کنی و تو هر مغازه و ماشینی سرک بکشی ، بلکه ببینینش هم همینطور .

اینکه گاهی فکر کنی هیچ کسو جز اون نمیخوای ، که اصلا نمیتونه دلیل خوبی باشه ! »

میتونی اونقدر این حرفا رو به خودت بزنی که یه روز ببینی هیچ حسی نداری . درست مثل من !

فقط یه چیزه که میتونه احساس "زنده" بودن و "زندگی کردن" بهت بده . اونم عشقه !

و عــ ـ ـ ـشق آنکه دل از او به اشـ ـ ـ ـتیاق می افتد      بدون آنــکه بخــواهــیم اتـ ـ ـ ـفاق می افتد !


* نظرتون درباره قالب جدید چیه ؟ عکس بالایی هم احتمالا براساس روحیات خودم عوض میشه  B-)

*داشتم میرفتم سفر گفتم هم یه صفایی به وب بدم هم یه چیزی نوشته باشم که نوشته باشم !!!ببخشید اگه مزخرفه !

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:46 نويسنده بی دل |

 

نمیخواهم بگویم دچار افسردگی و روان پریشی مزمن شده ام اما نمیدانم چرا هر روز یک عالم تصویرهای "مردن به طرز وحشتناک" از توی ذهنم رد میشود . وقتی میخواهم از خیابان رد شوم تصویر خونین و مالین خودم را جلوی یک ماشین سواری میبینم که یکی از لاستیک های جلویی ماشین دقیقن روی صورتم قرار گرفته !

یا حتی هروقت سوار ماشین میشوم ذهنم میرود سمت صحنه ای که ماشینمان زیر یک تریلی 18 چرخ رفته و خودمان هم به طرز فجیعی له و لورده شدیم .

وقتی سیب زمینی یا پیاز پوست میگیرم فکر میکنم هرلحظه ممکن است چاقو گیر کند به یک قسمت سفت سیب زمینی و من محکمتر فشارش دهم و بعد چاقو محکم بیاید سمت صورتم و نوکش فرو برود توی چشمم .

با خودم فکر میکنم یعنی ممکن است یک روز دچار افسردگی شوم و کارم به جایی برسد که مثل امین "پرسه در مه" با داس یا تبر یا حتی قندشکن یکی از انگشتانم را قطع کنم ؟

چرا که نه !!

کافیست فقط بیست دقیقه به تمام داستان های ناقص و نیمه کاره ای که نوشته بودمشان و خیلی هم دوستشان داشتم و همه شان با هارد قبلی سیستم رفتند به فنا فکر کنم ! بعد سعی کنم دوباره بنویسمشان و نتوانم . بعد بیشتر سعی کنم و بازهم نتوانم . بعدش حتمن یک بلایی سر خودم می آورم !

هه ! کی ؟ من ؟ منکه حتی تمام اتفاقاتی که تا آخر داستان ناقصی که توی سررسیدم مانده را میدانم و هرروز به همه شان فکر میکنم و کلی توی ذهنم تغییرشان میدهم و اصلاحشان میکنم اما حوصله نمیکنم یک روز بنشینم  بنویسم و تمامش کنم ، هیچ وقت بخاطر چندتا داستان نصفه و نیمه - که فقط وقتی مینوشتمشان فکر میکردم خیلی قشنگند و بعد از چندوقت که دوباره میخواندمشان کلی از خودم ناامید میشدم - خودم را آنقدر ناراحت نمیکنم که حتی منجر به یک افسردگی موقت و خفیف وبی اهمیت شود چه برسد به اینکه به خاطرش انگشت سبابه دست راستم را قطع کنم !! انگشت سبابه دست راستم ! دقیقن همان عضوی از بدنم که اگر یک روز نباشد تمام کارهایم مختل میشود و زندگی ام به هم میریزد . انگشت سبابه ی دست راستم ! همان چیزی که اگر یک روز از دستش بدهم قطعن دچار افسردگی میشوم . یک افسردگی حاد در حد افسردگی امین "پرسه درمه" . یک افسردگی خیلی شدید که باعث میشود به جایی برسم که بتوانم انگشت سبابه ی دست راستم را قطع کنم ! دقیقن همان عضوی را که قبلن از دست داده ام ! این دیگر آخر بدبختی است !

 


چرا یهو قالب وبم و آمارگیرم و همه چی با هم پرید ؟ :( عجب بدبختی هستم من ! ما رفتیم افسرده شیم !
+ تاريخ دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:12 نويسنده بی دل |