|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
فکر میکنم اولین باره تو تمام دوران تحصیلم -از پیش دبستانی تا حالا- ،که شهریور از نیمه گذشته و هنوز هیچ اشتیاقی واسه سرکلاس رفتن بعد از دو سه ماه تعطیلی در من بوجود نیومده ! چقدر بد !
و همچنین فکرمیکنم این اولین باری باشه که ازینکه دیگه درسی به نام انشا نداریم خوشحالم . چون اگه قرار بود با موضوع تابستان خود را چگونه گذراندید انشا بنویسم هیچ چیزی واسه گفتن نداشتم جز اینکه : من تو این تابستون هیچ غلطی نکردم . حتی هیچی !
خب البته من واسه تعطیلاتم همیشه برنامه ریزی میکنم ! و بدیهیه که هیچ وقت هم به برنامه هام عمل نمیکنم ! جناب بی دل (مد ظله العالی) یه جمله ی معروفی دارند با این مضمون که : برنامه ،همان چیزی است که همیشه ریخته مشود و هیچ وقت اجرا نمی شود !
اما با همه ی این اوصاف من هنوز سخت به برنامه و برنامه ریزی معتقدم .
دارم برای برنامه ی درسی و مطالعاتیم در ترم جدید برنامه ریزی میکنم !
و من الله التوفیق !
« اینکه وقتی یه نفرو دیدی قلبت بیاد تو دهنت و احساس کنی داری از درون آتیش میگیری الزاما دلیل عاشق بودن نیس .
اینکه پاتو که از خونه میذاری بیرون بدون اینکه بخوای و حتی دست خودت باشه هی نگاهت بچرخه اینور و اونور ، مدام اطرافتو نگا کنی و تو هر مغازه و ماشینی سرک بکشی ، بلکه ببینینش هم همینطور .
اینکه گاهی فکر کنی هیچ کسو جز اون نمیخوای ، که اصلا نمیتونه دلیل خوبی باشه ! »
میتونی اونقدر این حرفا رو به خودت بزنی که یه روز ببینی هیچ حسی نداری . درست مثل من !
فقط یه چیزه که میتونه احساس "زنده" بودن و "زندگی کردن" بهت بده . اونم عشقه !
و عــ ـ ـ ـشق آنکه دل از او به اشـ ـ ـ ـتیاق می افتد بدون آنــکه بخــواهــیم اتـ ـ ـ ـفاق می افتد !
* نظرتون درباره قالب جدید چیه ؟ عکس بالایی هم احتمالا براساس روحیات خودم عوض میشه B-)
*داشتم میرفتم سفر گفتم هم یه صفایی به وب بدم هم یه چیزی نوشته باشم که نوشته باشم !!!ببخشید اگه مزخرفه !
نمیخواهم بگویم دچار افسردگی و روان پریشی مزمن شده ام اما نمیدانم چرا هر روز یک عالم تصویرهای "مردن به طرز وحشتناک" از توی ذهنم رد میشود . وقتی میخواهم از خیابان رد شوم تصویر خونین و مالین خودم را جلوی یک ماشین سواری میبینم که یکی از لاستیک های جلویی ماشین دقیقن روی صورتم قرار گرفته !
یا حتی هروقت سوار ماشین میشوم ذهنم میرود سمت صحنه ای که ماشینمان زیر یک تریلی 18 چرخ رفته و خودمان هم به طرز فجیعی له و لورده شدیم .
وقتی سیب زمینی یا پیاز پوست میگیرم فکر میکنم هرلحظه ممکن است چاقو گیر کند به یک قسمت سفت سیب زمینی و من محکمتر فشارش دهم و بعد چاقو محکم بیاید سمت صورتم و نوکش فرو برود توی چشمم .
با خودم فکر میکنم یعنی ممکن است یک روز دچار افسردگی شوم و کارم به جایی برسد که مثل امین "پرسه در مه" با داس یا تبر یا حتی قندشکن یکی از انگشتانم را قطع کنم ؟
چرا که نه !!
کافیست فقط بیست دقیقه به تمام داستان های ناقص و نیمه کاره ای که نوشته بودمشان و خیلی هم دوستشان داشتم و همه شان با هارد قبلی سیستم رفتند به فنا فکر کنم ! بعد سعی کنم دوباره بنویسمشان و نتوانم . بعد بیشتر سعی کنم و بازهم نتوانم . بعدش حتمن یک بلایی سر خودم می آورم !
هه ! کی ؟ من ؟ منکه حتی تمام اتفاقاتی که تا آخر داستان ناقصی که توی سررسیدم مانده را میدانم و هرروز به همه شان فکر میکنم و کلی توی ذهنم تغییرشان میدهم و اصلاحشان میکنم اما حوصله نمیکنم یک روز بنشینم بنویسم و تمامش کنم ، هیچ وقت بخاطر چندتا داستان نصفه و نیمه - که فقط وقتی مینوشتمشان فکر میکردم خیلی قشنگند و بعد از چندوقت که دوباره میخواندمشان کلی از خودم ناامید میشدم - خودم را آنقدر ناراحت نمیکنم که حتی منجر به یک افسردگی موقت و خفیف وبی اهمیت شود چه برسد به اینکه به خاطرش انگشت سبابه دست راستم را قطع کنم !! انگشت سبابه دست راستم ! دقیقن همان عضوی از بدنم که اگر یک روز نباشد تمام کارهایم مختل میشود و زندگی ام به هم میریزد . انگشت سبابه ی دست راستم ! همان چیزی که اگر یک روز از دستش بدهم قطعن دچار افسردگی میشوم . یک افسردگی حاد در حد افسردگی امین "پرسه درمه" . یک افسردگی خیلی شدید که باعث میشود به جایی برسم که بتوانم انگشت سبابه ی دست راستم را قطع کنم ! دقیقن همان عضوی را که قبلن از دست داده ام ! این دیگر آخر بدبختی است !