|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
نمیخواهم بگویم دچار افسردگی و روان پریشی مزمن شده ام اما نمیدانم چرا هر روز یک عالم تصویرهای "مردن به طرز وحشتناک" از توی ذهنم رد میشود . وقتی میخواهم از خیابان رد شوم تصویر خونین و مالین خودم را جلوی یک ماشین سواری میبینم که یکی از لاستیک های جلویی ماشین دقیقن روی صورتم قرار گرفته !
یا حتی هروقت سوار ماشین میشوم ذهنم میرود سمت صحنه ای که ماشینمان زیر یک تریلی 18 چرخ رفته و خودمان هم به طرز فجیعی له و لورده شدیم .
وقتی سیب زمینی یا پیاز پوست میگیرم فکر میکنم هرلحظه ممکن است چاقو گیر کند به یک قسمت سفت سیب زمینی و من محکمتر فشارش دهم و بعد چاقو محکم بیاید سمت صورتم و نوکش فرو برود توی چشمم .
با خودم فکر میکنم یعنی ممکن است یک روز دچار افسردگی شوم و کارم به جایی برسد که مثل امین "پرسه در مه" با داس یا تبر یا حتی قندشکن یکی از انگشتانم را قطع کنم ؟
چرا که نه !!
کافیست فقط بیست دقیقه به تمام داستان های ناقص و نیمه کاره ای که نوشته بودمشان و خیلی هم دوستشان داشتم و همه شان با هارد قبلی سیستم رفتند به فنا فکر کنم ! بعد سعی کنم دوباره بنویسمشان و نتوانم . بعد بیشتر سعی کنم و بازهم نتوانم . بعدش حتمن یک بلایی سر خودم می آورم !
هه ! کی ؟ من ؟ منکه حتی تمام اتفاقاتی که تا آخر داستان ناقصی که توی سررسیدم مانده را میدانم و هرروز به همه شان فکر میکنم و کلی توی ذهنم تغییرشان میدهم و اصلاحشان میکنم اما حوصله نمیکنم یک روز بنشینم بنویسم و تمامش کنم ، هیچ وقت بخاطر چندتا داستان نصفه و نیمه - که فقط وقتی مینوشتمشان فکر میکردم خیلی قشنگند و بعد از چندوقت که دوباره میخواندمشان کلی از خودم ناامید میشدم - خودم را آنقدر ناراحت نمیکنم که حتی منجر به یک افسردگی موقت و خفیف وبی اهمیت شود چه برسد به اینکه به خاطرش انگشت سبابه دست راستم را قطع کنم !! انگشت سبابه دست راستم ! دقیقن همان عضوی از بدنم که اگر یک روز نباشد تمام کارهایم مختل میشود و زندگی ام به هم میریزد . انگشت سبابه ی دست راستم ! همان چیزی که اگر یک روز از دستش بدهم قطعن دچار افسردگی میشوم . یک افسردگی حاد در حد افسردگی امین "پرسه درمه" . یک افسردگی خیلی شدید که باعث میشود به جایی برسم که بتوانم انگشت سبابه ی دست راستم را قطع کنم ! دقیقن همان عضوی را که قبلن از دست داده ام ! این دیگر آخر بدبختی است !