تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

توضیحات:

همیشه دوست داشتم به مناسبت ازدواجم یه همچین پستی بذارم ولی حالا میبینم نه دیگه دلقک بازی هم حدی داره. واقعنکه!! :|

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:21 نويسنده بی دل

میخوام اینو بدونی که همیشه بهت وفادار میمونم و در تمام طول عمرم هیچ جورابی رو به اندازه تو دوست نخواهم داشت!

.

.

.

 

مشخصات مرحومه:

رنگ :مشکی ساده، کف خال خال رنگی

جنس: پنبه ای به شدت نرم و لطیف

سن: ۴ سال

علت فوت: ساییدگی شدید کف و یا به عبارتی تمام شدن عمر!

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 14:9 نويسنده بی دل

هر روز باید تعدادی از دوستانم را از نگرانی درآورم. دوستان دل‌سوز و بامحبتی که مدام با نگرانی می‌پرسند: واقعن میخوای‌ش؟ دوس‌ش داری؟اصلن هیچ احساسی نسبت بهش داری؟

حقیقتش این است که آنقدرها هم نه. اما به هیچ کس این را نمی‌گویم. می‌گویم دوستش دارم. دروغ نیست. منظورم این است که می‌توانم دوست‌ش داشته باشم. می‌تواند دوست داشته شود." او" می‌تواند. خوشبختانه برای عاشق شدن هنوز خیلی فرصت دارم.

در جواب هرکسی که می‌گوید چقدر بد که نیست! می‌گویم نه اتفاقن بهتر!  از روی بی‌احساسی و بی‌علاقگی نمی‌گویم. راستش با شناخت ناقصی که از خودم و شخصیت‌م با تمام پیچیدگی‌هایش دارم فکر می‌کنم راحت‌تر و بهتر‌ و بیشتر بتوانم عاشق کسی که نیست بشوم تا کسی که هست. اتفاقن بخاطر همین شناخت ناقصی که از شخص شخیص خودم دارم همیشه از روزهای بعد از ازدواج می‌ترسیدم. می‌ترسیدم خسته شوم از یکهویی اینهمه باهم بودن! می‌ترسیدم حوصله‌ام سر برود از کسی که هنوز به او عادت نکرده‌ام باید هی مدام باهم باشیم! اصلن توی زندگی من آدم‌هایی که یکهویی آمدند و از همان اول هم حضورشان پررنگ بود هیچ وقت ماندنی نبودند. آنهایی که حضورشان با خطوط مبهم و کمرنگ شروع می‌شود و بعد از وارسیِ همین خطوطِ از دور مبهم، خودم پررنگشان می‌کنم معمولن تا ته‌ش هستند. خلاصه که فکر می‌کردم این بهترین موقعیت است. فکر می‌کردم این شرایط ،خیلی از نگرانی‌های مرا برطرف می‌کنند. اما حالا باز دارم نگران می‌شوم. من خیلی از خودم نگرانم. بخاطر این احساسات رقیق و کم‌جان. بخاطر ترس از فراموشی و دچار شدن به بی‌تفاوتی در همین شش ماه فاصله‌ای که خوشبختانه تبدیل شد به یکی دوماه. من باید بیشتر روی ابراز احساساتم کار کنم. باید بیشتر داستان عشقی بخوانم. بیشتر فیلم هندی نگاه کنم. کسی پیشنهاد بهتری دارد؟

 

اطلاعیه ی مدیریت بخش فرهنگی سرگرمی وبلاگ دل نوشت:

برای شرکت در مسابقه هنوز فرصت باقیست :-)

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:4 نويسنده بی دل |

دو سه شب قبل تر، در قنوت نماز همینطوری این آمد سر زبانم و خواندمش: الهی رضا برضائک و تسلیما لأمرک.

نماز که تمام شد انگار خدا آمد پایین توی گوشم گفت: اگه من نخوام که بشه؟ یکهو خیلی جا خوردم. نگران شدم. دلم گرفت. اما زیاد طولش ندادم. زود دل م را صاف کردم و مطمئن گفتم: اگه تو میخوای که نشه، نشه! اگه تو نمیخوای که بشه، نشه! حتمن نشه. حتمن.

بچه تر که بودم یک جور دیگری دعا میکردم. میگفتم خدایا بخواه که اینطوری شود. خدایا صلاحت را در چیزی که من میخواهم قرار بده! فکر میکردم خیلی زرنگم که خواست خودم را با صلاح خدا تلفیق میکنم. شاید خیلی وقت ها نتیجه هم میگرفتم از این روش. اما خیلی وقت است یادگرفته ام برای خدا تعیین تکلیف نکنم.

نه اینکه دل بسته باشم ولی بد موقعی آمد! شاید هم بهتر است بگویم خوب موقعی! همان وقتی آمد که داشتم تمرین دلدادگی و عاشقی میکردم. لااقل تصمیمش را داشتم. هنوز در دلم باز نشده. هنوز توی ش نیامده اما درست پشت در است. کافیست یک لحظه لای در باز شود تا بتواند بیاید تو. از لای در هم رد میشود بسکه عرضش کم است! :-)

دیروز صبح که رفتیم آزمایش همه چیز خوب بود. چون جواب آزمایش های ازدواج، یکماهه باطل می شود؛ مرکز بهداشت نرفتیم. رفتیم آزمایشگاه. برای همین جواب آزمایش را گفتند امروز آماده می شود. از دیروز بعد از ظهر استرس گرفته ام . وقتی پای امام رضا حسابی وسط قضیه است نباید دل نگران باشم ولی خدا هم حساب و کتاب خودش را دارد. خدا آدم را با همان چیزهایی که ادعایش را دارد امتحان می کند. مثلا بدون هیچ مشکل و مسأله ی مهمی یکهو به منی که خیلی مطمئن گفته ام هرچه تو بخواهی. می گوید میخواهم نشود! از دیشب یک حس تردید ناشناخته ی پیچیده ی سخت و دوست داشتنی سراغم آمده. هم دوست دارم که بشود. هم دوست دارم که نشود. هم سخت است برایم که نشود هم شیرین است برایم که نشود. اگر خدا بگوید نشود، یعنی دل من را گرفته توی دستش و دارد با دل م بازی میکند. چه جایی بهتر از دست های خدا برای دل من؟

بعد نوشت:

۱.آقا ما دیشب از شدت دلتنگی :D رفتیم استلخ یذره دلمون وا شد بعد ازونجا رفتیم سینما دلمون پوسید! ینی هنوز حالم بده. به دوستانی که روحیه حساس و طبع لطیفی دارن اصلن دیدن "هیس!دخترها فریاد نمیزنند" رو توصیه نمیکنم.

۲.به دونفر از دوستانی که توضیحات جامع و مانعی در باب مفهوم تصویر و ارتباطش با پست آخر ارائه بدهند به قید قرعه جوایزی اهدا خواهد شد. مدیریت بخش فرهنگی سرگرمی وبلاگ دل نوشت.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 6:35 نويسنده بی دل |

سگ ها هم سرشب تا سحر پارس می کنند، سحر که می شود چرت می زنند! و در بین حیواناتِ دیگر، کوتاهترین عمر را دارند.

 

آقاجان! همه ی کارهایی را که نصف شب انجام می دهی در طول روزهم می توانی انجام دهی. والا بخدا! شما بی گمان از لذت خواب اول شب و بدون دغدغه ی بیدار شدن و حتی بدون کوک کردن ساعت، غافلید. نمی دانید چه کیفی دارد نزدیک اذان صبح بدون زنگ ساعت، بدون زور و فشار، بدون ذره ای خستگی، بیدار شدن . و ما ادراک!

 


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 5:51 نويسنده بی دل |

 

آدم باید خیلی بدبخت باشد که نفهمد کسی هست که او را می خواهد و چقدر دوستش دارد. استاد می گفت بدبخت قصه های عشقی یک طرفه کسی است که عشق را نمی فهمد... .

میخواهم بزنم توی فاز عاشقی. عشق های سطحی حتی. میخواهم تمام کارهایی که تا امروز دوستشان نداشتم و حالم را بد می‌کردند را انجام بدهم. مثلن فیلم هندی نگاه کنم. یا رمان های عاشقانه‌ی آبکی بخوانم. نمی‌دانم شاید کتاب‌های میم مودب پور گزینه‌ی خوبی باشد! تا به حال نخوانده‌ام نمی‌دانم به دردم می‌خورد یانه! بجای گشت زدن در خامنه ای دات آی آر و سایت های خبری و وبلاگ‌های مذهبی و متفرقه و اشار آئینی و عارفانه، وقتم را بگذارم پای وب‌های عشقی، از همان‌ها که دو نفر می‌آیند ماجرای عاشق شدن‌شان را می‌نویسند. از همان‌ها که دو نفر هستند که سال‌هاست با عشق زندگی می‌کنند و همچنان خوشبخت‌ند. یا آن‌ها که شکست عشقی خورده‌اند و از خوشی‌ها و غم‌های عاشقی می‌نویسند. نمی‌دانم . نمی‌دانم فقط می‌خواهم یک جوری حس عاشقانه‌ام را تحریک کنم. می‌خواهم عاشقی را بلد بشوم. یک کمی حس‌ش کنم. می‌خواهم یک کلیدی پیدا کنم که در دل‌‌م را باز کند. نمی‌دانم چند نفر پشت در ایستاده‌اند. اصلن کسی هست؟


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:21 نويسنده بی دل |