|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
هر روز باید تعدادی از دوستانم را از نگرانی درآورم. دوستان دلسوز و بامحبتی که مدام با نگرانی میپرسند: واقعن میخوایش؟ دوسش داری؟اصلن هیچ احساسی نسبت بهش داری؟
حقیقتش این است که آنقدرها هم نه. اما به هیچ کس این را نمیگویم. میگویم دوستش دارم. دروغ نیست. منظورم این است که میتوانم دوستش داشته باشم. میتواند دوست داشته شود." او" میتواند. خوشبختانه برای عاشق شدن هنوز خیلی فرصت دارم.
در جواب هرکسی که میگوید چقدر بد که نیست! میگویم نه اتفاقن بهتر! از روی بیاحساسی و بیعلاقگی نمیگویم. راستش با شناخت ناقصی که از خودم و شخصیتم با تمام پیچیدگیهایش دارم فکر میکنم راحتتر و بهتر و بیشتر بتوانم عاشق کسی که نیست بشوم تا کسی که هست. اتفاقن بخاطر همین شناخت ناقصی که از شخص شخیص خودم دارم همیشه از روزهای بعد از ازدواج میترسیدم. میترسیدم خسته شوم از یکهویی اینهمه باهم بودن! میترسیدم حوصلهام سر برود از کسی که هنوز به او عادت نکردهام باید هی مدام باهم باشیم! اصلن توی زندگی من آدمهایی که یکهویی آمدند و از همان اول هم حضورشان پررنگ بود هیچ وقت ماندنی نبودند. آنهایی که حضورشان با خطوط مبهم و کمرنگ شروع میشود و بعد از وارسیِ همین خطوطِ از دور مبهم، خودم پررنگشان میکنم معمولن تا تهش هستند. خلاصه که فکر میکردم این بهترین موقعیت است. فکر میکردم این شرایط ،خیلی از نگرانیهای مرا برطرف میکنند. اما حالا باز دارم نگران میشوم. من خیلی از خودم نگرانم. بخاطر این احساسات رقیق و کمجان. بخاطر ترس از فراموشی و دچار شدن به بیتفاوتی در همین شش ماه فاصلهای که خوشبختانه تبدیل شد به یکی دوماه. من باید بیشتر روی ابراز احساساتم کار کنم. باید بیشتر داستان عشقی بخوانم. بیشتر فیلم هندی نگاه کنم. کسی پیشنهاد بهتری دارد؟
اطلاعیه ی مدیریت بخش فرهنگی سرگرمی وبلاگ دل نوشت:
برای شرکت در مسابقه هنوز فرصت باقیست :-)