تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

 

دیشب خواب دیدم!

یه کتابخونه بزرگ چندطبقه بود بغل دریا!

کتابخونه تاجاییکه یادم میاد مال مادربزرگم بود(همون مادربزرگم که سواد نداره!)

من طبقه دوم کتابخونه بودم

اینقدر کتابها زیاد بود که گیج شده بودم

ظاهر کتابخونه خیلی شیک و تمیز بود

پنجره ها باز بود

باد اومد

بعد طوفان شد

کتابها از داخل قفسه ها افتادند و بعد از پنجره پرت شدند بیرون

درواقع باد اونها رو با خودش برد

رفتم لب پنجره

همه کتابها رو تخته سنگ های کنار دریا افتاده بودند

چندتا این طرف

چند تا اونطرف

من از سنگهای ساحل ،پایین میرفتم تا کتاب ها رو جمع کنم

چیز دیگه ای یادم نمیاد!


پ.ن:

۱.کلا خواب جالبی بود!

۲.آقا ما اگه نخوایم خواب ببینیم ، کیو باید ببینیم؟

محققان ثابت کردند که وقتی آدم درخواب،خواب میبینه،اون خوابش نه تنها جنبه استراحت نداره و خستگیشو برطرف نمیکنه ، بلکه خسته ترش هم میکنه!

این خانواده مثلا فرهنگی ما هم که این چیزها رو درک نمیکنن و فقط گیر میدن که تو چرا اینقدر میخوابی و چرا با اینهمه خوابی که ذخیره میکنی بازهم همیشه کسل و خسته ای!

علتش دقیقا همینه که این خواب های عجیب و غریب ، دست از سر ما برنمی دارند!

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 9:52 نويسنده بی دل |