تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!


از زندگی از این همه تکرار خسته ام 
از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام 

دل‌گیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه 
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام 

دل‌خسته، سوی خانه، تن ِخسته می‌کشم 
آوخ... کزین حصار دل‌آزار خسته‌ام 

بیزارم از خم,شی تقویم روی میز 
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام 

از او که گفت: یار تو هستم؛ ولی نبود 
از خود که بی‌شکیبم و بی‌یـار خسته‌ام 

تنها و دل‌گرفته، بی‌زار و بی‌امید 
از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام 

 

محمدعلی بهمنی

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:37 نويسنده بی دل